آلیس در برره

زيباترين عكسها در اتاقهاي تاريك ظاهرميشن پس هر وقت در قسمت تاريك زندگيت واقع شدي بدون كه خدا ميخواد زيباترين تصوير زندگيت رو بسازه

down with daesh

این پست رو فقط برای این مینویسم که واقعا بعد از شنیدن خبر سوزاندن اون خلبان دلم میخواد برم خرخره تک تک ای داعشی های وحشی رو بجومعصبانیعصبانی

خاک تو سرتون. وحشیای عوضی سبز شما که اینقدر ترسو هستین که صورت هاتونو میپوشونین. شما که اینقدر خاک بر سر هستین که خودتون هم نمیدونین دردتون چیه؟ دشمنیتون با کیه ؟ با مسلمون ؟ با چینی ؟ با .........

حیوانات هم با همدیگه این کار رو نمیکنن . امیدوارم هرچه زودتر نسل کثیفتون از زمین پاک بشهسبزعصبانی

   + ; ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩۳
    پيام هاي ديگران ()

32باز این چه شورش است که در کل عالم است!!!

 

باز هم ماه محرم اومد. باز هم کوچه محله ها سیاهپوش شد.
این روزا دانشگاه قبول شدم و خیلی سخته برام درس خوندن. بخصوص که نمیخوام چیزی از دخترکم کم بذارم. امیدوارم خدا خودش کمکم کنه.خیال باطل هرچند اصلا محیط دانشگاه رو دوست ندارم. انگار داری دوباره ادامه تحصیل تو مقطع دبیرستان رو میدی. همه چیز بی برنامه . خسته کننده

 این روزا داریم دهه اول محرم رو میگذرونیم و من حال مادر حضرت رقیه رو درک میکنم. وقتی همسفر از در میاد تو و دخترکم میپره میره جلو و سلام میکنه. وقتی یه وقتایی که بابا برای تدریس یا راه دور بودن دیرتر از ما میرسه خونه یا شب نمیاد و همش سراغشو میگیره میتونم با تک تک سلولهام دلتنگی حضرت رقیه برای باباشو درک کنم.
واقعا ادم لحظه به لحظه با عاشورا و امام حسین بزرگ میشه. وقتی 6 ماهه بود وقتی 3 ساله هست وقتی بزرگتر میشه و همه تکیه گاهش میشه بابا. وقتی یه پسر به سن جوونی میرسه و پدر و مادرش همه ارزوهاشونو توی اون میبینن و وقتی ........

فقط اومدم بگم مامان اینا مکه بودن و من 1 ماه خونه بابا بودم. تازه برگشتم خونه خودم و بین یه عالمه پروژه دانشگاه و مریضی دخترک و بداخلاقی و بیحوصلگی های همسفر و .... گیر کردم. تو این شبها خیلی التماس دعا دارم

   + ; ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٦ آبان ۱۳٩۳
    پيام هاي ديگران ()

یه سلام تازه!!!!


سلام به همگی. راستش نمیدونم چی بگم. شرمنده بابت اینهمه تاخیر. حرف خاصی برای گفتن ندارم. دلم میخواد وبمو عوض کنم . چند روز پیش تو خونه تکونی انباریمون دفترهای خاطرات دوران دختریمو پیدا کردم. دلم میخواد شروع کنم از اونموقع ها بنویسم و بنویسم تا برسم به الان. بعد همه اونارو بریزم دور. هرچند اونها هم خاطرات خوبی توش نیست اما شاید با نوشتن و دور انداختن دفترها من هم بتونم گذشته مو فراموش کنم و بشم همون دختر شاد خونه بابایی. راستش روابط با همسفر بد نیست. خیلی خوب هم نیست. ایشون سخت درگیر درس و دانشگاه هست. هفته پیش هم از طرف اداره یه دوره اموزشی یکهفته ای تهران داشتن که اصلا خونه نیومد و تو هتل بودند. . راستش من هم خیلی دلم تنگ نبود. یعنی عادت کرده بودم به نبودنش و عادت کرده بودم که خودم با خودم تنها باشم. اخه شبها که میاد خونه بعد خوردن شام اون میشینه پای  موبایلش و یا وای بر بازی میکنه یا داره زبان میخونه . منم در حال بازی با تبلت دخترکم یا با لپ تاپی که تازه خریدم مشغولم علت اینکه میخوام وبمو عوض کنم هم این هست که فکر میکنم با لپ تاپم میتونم بیشتر تو اینترنت باشم و بنویسم. پس دلم میخواد یه شروع تازه داشته باشم. خیلی سعی میکنم که خونه رو گرم کنم. مخصوصا بخاطر دخترکم. دلم نمیخواد جزو خاطرات دختر کوچولوم این باشه که مامان و بابام همیشه با هم قهر بودند اما واقعا همسفر خیلی نسبت به زندگی بی اهمیته. چه مالی چه مسئولیتی!!! شاید بعدا سرفرصت بیشتر توضیح دادم. البته شغلش هم بی ربط به این موضوع نیست. مخصوصا که کارمند نمونه هم شده و حالا بخاطر ارتقای شغلیش ( که سخت تر شده اما مالی تغییری نکرده!!!) همش گرفتاره و سرش تو کامپیوتر.  اما مثلا ورزش و باشگاه رو باید هر روز بره اما یه کار که بهش میگی بکنه یهو میبینی 2 هفته یا بیشتر معطل انجامش باید بمونی. مثلا برای اسفند سال پیش رویه چرم مبلارو عوض کردم با روکش نانو . چون دخترک هی خط خطی میکرد و خودکار از چرم پاک نمیشه. اما چون جنس چرمها خوب بود بهش گفته بودم برو و از مغازه بگیرشون. باورتون میشه تازه امروز بعد یه عالمه غرغر رفته؟ بعد طرف هم گفته بعد 6 ماه من دیگه انداختمشون دور!!!! و چرم هام حروم شد رفت و از نظر ایشون اصلا اتفاق مهمی نیفتاده.
 


بگذزیم. بعدا سر فرصت بیشتر میام و مینویسم.


مامان اینا اگه خدا بخواد 25 شهریور عازم سفر حج واجب هستند همراه برادر و خواهر بزرگم. چون خواهرم بچه مدرسه ای داره و از طرفی هم به خاطر بیماری برادر دومیم همیشه باید یه نفر کنارش باشه احتمال زیاد من و خواهر کوچیکه میریم خونه بابا اینا این 1 ماه رو. از طرفی امتحان فوق هم دادم و هم دوست دارم قبول بشم و هم اینکه استرس شروع دوباره درس خوندن و اغاز مشغله جدید گاهی دلمو میلرزونه( یکی ندونه فکر میکنه الان قبول هم شدم و منتظر ثبت نام هستم!!!) امیدوارم قبول بشم و همین باعث یه تغییر و تحول و مرحله جدید تو زندگیم بشه

سرتونو درد نمیارم و به زودی با یه عالمه خیر میام.

   + ; ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٠ شهریور ۱۳٩۳
    پيام هاي ديگران ()

شاید اخرین پست !!!


سلام. این شاید اخرین پست امسالم باشه ( هرچند مطمئنم اینقدر دیر به دیر مینویسم که شاید خیلی خواننده هامو از دست داده باشم) !!!
اما اومدم برای خودم و همه تون ارزوهای خوب بکنم و برم. امسال سال تقریبا ارومی برام بود. از نظر احساسی سال بدی بود. نمیدونم چرا؟
با اینکه همسفر دکترا قبول شد و هفته ای دوبار میره شهرستان و باز هم با اینکه به ارزوی سالیان سالش رسیده اما هرکدوممون داریم به دوری اون یکی عادت میکنیم !!

تقریبا هرکدوممون داریم راه خودمونو میریم ( البته شاید بیشترین تقصیر بخاطر کم شدن صبر و شکیبایی منه که خستگیهامو از داشتن یه دخترک فضول و پرجنب و جوش سر همسرم خالی میکنم ) شاید هم تقصیر همسفر هست که خودشو عادت نمیده که لااقل یه کوچولو مراعات کنه و لااقل بعضی قوانینی که دارم سعی میکنم برای خونه تعیین کنم رو اجرا کنه!!!

اما نقاط خوب هم داشتیم و از همه خوبترش لحظه ای هست که یه عروسک ناز با هر آهنگی که میشنوه ( حتی ارومترینش) شروع میکنه خودشو تکون تکون دادن!!! یا لحظه ای که لباشو غنچه میکنه برای بوسیدن یا لحظه ای که برامون بوس میفرسته و اینکه باعث شده لحظه به لحظه خداروشکر کنم بابت داشتنش. بابت هدیه ای که بعد از تحمل اونهمه سختی گرفتم.

هرسال صفحه اخر سالنامه م تصمیمات سال بعد رو مینویسم و شیرینترین لحظه اون موقعی هست که روز اخر سال میشه و من اون صفحه رو میخونم و میبینم به اهدافم رسیدم یا نه ؟ امسال میخوام برای فوق شرکت کنم و امیدوارم سال بعد یه خانم فوق لیسانسه باشم که در کنار همسر و دخترش زندگی ارومی داره .

راستی چندروز پیش یه عروسی شهرستان دعوت بودیم و بطور ناگهانی 2 شب هم موندیم و من دیگه اون حالتای مریضی و فوبیای ترس سفر رونداشتم. امیدوارم دیگه هم سراغم نیاد اون حالتها و این هم یه پله پیشرفت برام باشه.

شوهرعمه همسفر هم این روزها فوت کرده . بنده خدا چندسال پیش بر اثر تصادف یه پاشو قطع کرده بودند و چندسال بود اون یکی پا هم عفونت کرده بود و بر اثر عفونت شدید و نارسایی قلب و کلیه و ... فوت کرد. خدا رحمتش کنه.

امسال برادر شوهر دوم هم به جمع متاهلین پیوست و قراره توی فروردین براش عروسی بگیرن. امیدوارم با خانمش بتونم ارتباط خوبی برقرار کنم. هرچند کلا خانواده همسفر خیلی با عروس جدید راه میان و همین باعث شده رابطه شون با هم بهتر از من و اونها باشه. خوشحالم و امیدوارم هر زوجی که زندگی جدید رو شروع میکنن خوشبخت بشن

* چندروز پیش دخترکو بردم دکتر و گفت هنوز جمجمه ش کامل بسته نشده و براش ازمایش کلسیم نوشته. امیدوارم جوابش مشکلی نداشته باشه. سونوی کلیه شو گذاشتم بعد از عید انجام بدم. راستش دیگه طاقت تحمل استرس رو نداشتم

* لحظه ای که میخواستن ازش خون بگیرن خیلی اذیت شد. امیدوارم خدا همه مریضها مخصوصا کوچولوهارو شفا بده. همش به مادرهایی فکر میکردم که هر چندروز یکبار بچه هاشون باید برن زیر سرم. حالا یا برای کلیه یا برای شیمی درمانی یا مریضیای عجیب غریبی که این روزا میشنویم . خدایا دل همه مادرهارو با شفی بچه هاشون شاد کن و از این هدیه های پر زحمت و شیرین به همه اونایی که دوست دارن بده. امین

* امیدوارم امسال برای من و خانواده م سالی پر از بهترینها باشه و بازهم خدا این جمع کوچیک و صمیمی رو کنار هم حفظ کنه.


* امیدوارم هرچه زودتر درهای رحمتشو به رومون باز کنه و سلامتی برادر کوچیکمو بهمون هدیه بده.

* برای همتون سالی پر از آسایش و آرامش و سعادت و سلامت میخوام. سر سفره ها و موقع دعای سال تحویل همدیگرو فراموش نکنیم

   + ; ٥:۱٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩٢
    پيام هاي ديگران ()

پیشاپیش عید مبارک !!!

سلام به همگی. واقعا دیگه روم نمیشه حتی سلام کنم !!!

راستش این چندوقت گذشته خبر خاصی نبود. گاهی شاد گاهی غمگین. گاهی عشقولانه گاهی تا مرز طلاق !!!!!!!!!! خلاصه که گذشت. ااما خبر مهم اینکه گل دختر ما 2 ساله شد . کارهاش بانمکه و تو سایت خودش براش نوشتم اما راستش هنوز خیلی تو حرف زدن عقبه. راستی باید یه سونو هم این ماه بده که ببینیم استاز کلیه ش کمتر شده یا نه؟ برامون دعا کنین که ایشالا تموم شده باشه.

راتی برادرشوهر دوم نامزد کرده و تو فروردین عروسیشه. خیلی برام جالبه. تقریبا نصف اذیتایی که به من کردن داره براشون تلافی میکنه. حتما یه پست مینویسم. البته اونا سعی میکنن بگن خیلی هم عروس خوبی گیرشون اومده !!! اما همین بس که حتی یه نامزدی ساده برای دوماد گرفته نشده و حالا هم در عرض 2 ماه گفتن باید عروسی بگیرین در حالیکه ما 1 سال و 2 ماه نامزد بودیم و تازه بعد هم با زور و اینکه پشت سر من خواهر و برادرم میخواستن برن سر خونه زندگیشون عروسی گرفتیم. اما این خانوم تک دخره و سنش هم 19 ساله . حالا چه عجله ای برای بیرون کردنش دارن خدا داناست!!!

جالبه که قراره بیان تو اپارتمان پدرشوهر و اینها هم مجبور شدن در عرض 2 ماه اسباب کشی کنن و برن تو خونه ویلایی خودشون که 5 ساله به امون خدا و به بهانه بنایی ولش کردن و هنوز یه عالمه کار داره تا تموم شه !!!

خلاصه میام و براتون مفصل میگم. فعلا پیشاپیش سال نو مبارک و امیدوارم سال نو پر از سلامتی و سعادت و ارامش و اسایش برای همه باشه

   + ; ٩:۳٥ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩٢
    پيام هاي ديگران ()

شروعی دوباره

سلام به همه دوستای مهربون. راستش اگه ننوشتم بخاطر این بود که احساس میکردم اینجا خیلی غم گرفته ست. احساس میکردم موج منفیش زیاده. نمیدونم میخوام حذفش کنم و برم وب جدید اما دلم برای خاطراتم تنگ میشه. از یه طرفی اینققدر جو اینجا برام سنگینه کهه خودم جرات خوندن ارشیمو ندارم. نمیدونم چیکار کنم. راهنماییم میکنید؟

راستی امروز دخترم 22 ماهه شده. روزای سخت و اسونی رو با هم گذروندیم اما به جرات میگم بودنش باعث شده خیلی محکمتر از قبل بشم و دیگه کمتر به بیماری و ... فکر کنم. البته هنوز 100 در 100 نیست اما چون اون برام در اولویته سعی میکنم نسبت به دردهای خودم بی توجه باشم !!!! وبش رو کماکان اپ میکنم   www.gojrfarangi.persianblog.ir

دوست داشتین بهش سر بزنین . راستی برادر همسر هم داره ازدواج میکنه. برام جالبه که با اینکه معیارهاش با همسفر خیلی فرق میکرد اما نمیدونم با چه ترفندی راضیش کردن که یه زن برخلاف معیارهاش برام بگیرن !!! تا اینجا که میدونم 9 سال اختلاف سن دارن و دهتر هم سال اول حقوق هست و از اون مذهبی های اکتیو. خدا بخیر کنه عاقبت ما و جای جان رو . میام و کاملتر براتون میگم. باید یه برنامه ریزی کلی کنم که به کارهام برسم. میخوام یه البوم دیجیتال از عکسای دخترکم درست کنم. جایی رو کرج میشناسین ؟ با قیمت مناسب ؟

مواظب خودتون و دلای مهربونتون باشین .

   + ; ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٩ دی ۱۳٩٢
    پيام هاي ديگران ()

فقط برای صحرا !!!

سلام صحراجون. نمیدونم اینجارو میخونی یا نه؟ تو وبت گفتی دیگه نمینویسی اما بعضی وبهارو میری و سر میزنی. نمیدونم وب من هم جزو اونا هست یا نه؟ چون میدونم که خیلی کم برات کامنت میزاشتم اما میدونی که همیشه جزو خواننده هات بودم. شاید برای همین خیلی سخت باشه برات بنویسم و گله کنم. آره میدونم شاید خیلیا از من بهت نزدیکتر باشن که بیتفاوت نسبت به ننوشتنت گذشتن اما یکی مث من پیدا بشه که بخواد ازت گله کنه !!

صحراجون من کسی بودم که هر روز وبتو باز میکردم. نوشته هاتو ذخیره میکردم تا سر فرصت بخونم. برخلاف تصورت برای این نمیخوندمت که یه روز از رهایی همسرت بنویسی. میخوندمت چون برام مایه درس بودی. چون میدیدم زنی هست که با همه مشکلات کوچیک و بزرگش اما از دیدن یه گل زدن پسرش اینقدر شاد میشه که مشکلات بزرگشو یادش میره. چون میدیدم زنی هست که برخلاف خیلی از وب نویسهای مطرحی که هستن اما بزرگترین مشکلش " برند پوشیدن " نیست. یکی هست مث خیلی از ما ( گرچه خودت گفتی یکی مثل هیچکس ) مثل خیلی از ما زندگی ساده ولی قشنگی داره اما فرقش با ما اینه که جرات داره و میاد و همه اینارو میگه. کسی که بزرگترین تفریحش امتحان کردن رستورانای مختلف شهرش نیست . کسی که با جرات هرچه تمامتر میاد و از خساست هاش میگه!!! اما در کنارش سرمایه گذاری رو هم خوب بلده. نه اینکه فکر کنی فقط برای مسائل مادی عاشقت بودم ها. نه. دوستت دارم چون واقعا بلدی در کنار زن بودن و عواطف زنانه داشتن اما برای خودت حرمت و احترام قائل بشی و برخلاف خیلیا که اومدن تو وب من و برام نوشتن اما تو عشق شوهر رو به هرقیمتی نمیخوای !!! تو هم مث من اینقدر برای خودت احترام قائلی که به خودت حق بدی یه موقعهایی در برابر خواست شوهرت بایستی و حتی از مسئله ... برای تنبیهش استفاده کنی.

 اما حرف اصلیم که گفتنش هم برام خیلی سخته اینه : " خیلی بی معرفتی "

آره بی معرفتی چون چطور میتونی اینهمه سال اینهمه خواننده رو با خودت پا به پا ببری و یهو بری و غیب بشی بدون اینکه حتی توضیحی بدی ؟ چطور میتونی اینهمه ادم رو که با خنده هات خندیدن و با گریه هات گریه کردن یهو ول کنی و بری ؟ تازه من میخواستم ازت کمک بگیرم برای پیدا کردن ملودی که میدونم خیلیا مث من نگرانشن و دنبالش میگردن !!! صحرا من و امثال من کاری به عاقبت اقا رضا نداریم . ما عاشق خودت بودیم و عاشق نوشته هایی که از روی صداقت بود. حتی با اینکه بعضی وقتها از بعضی گله هات حرصمون میگرفت و دلمون میخواست بزنیمت !!! اما از بودن کنارت شاد بودیم و مث یه خواهر ندیده دوستت داشتیم.

نمیدونم چطور بگم . الان که دوباره متنمو خوندم احساس کردم جواب همه این نوشته هام یه کلمه ست " آلیس به تو مربوط نیست !! " اما میخوام بگم چرا به من مربوطه. صحرا اگه میخوای بری اگه میخوای دیگه ننویسی باشه حرفی نیست اما حق نداری اینجوری بری. اصلا دروغ چرا ؟ حق نداری بری. برگرد و قسمتو بشکن. میدونی  قسمی که از هیجان و احساس گرفته شده باشه ارزشی نداره؟

صحرااااااااااااا صحراااااااااااااااااا برگرد و لااقل یه توضیح بده. صحرا حق نداری اینجوری بری . حق نداری . حق نداری . بی انصاف برگرد.خیلیم به من مربوطه !!! یعنی چی یهو میری و همه رو میذاری تو خماری ؟ صحرا گریه دیگه اجازه نوشتن بهم نمیده پس برگرد و بنویس . خواهش میکنم

صحرا منو ببخش اما امیدوارم دیگرون هم جرات کنن و برات بنویسن که از کارت ناراضی هستن. امیدوارم کنار جوجه هات و همسرت شاد باشیماچ

   + ; ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٧ آبان ۱۳٩٢
    پيام هاي ديگران ()

خدایا کمکم کن !

سلام دوستای مهربون. راستش میخواستم بیام یه پست کامل در مورد کامنتای قبل بنویسم اما متاسفانه بشدت درگیر بیماری دخترکم هستم.ناراحت

 

حدود دو هفته قبل سرماخوردگی بدی گرفت که 3 تا دکتر بردمش و هرکدوم گفتن داروهای قبلی ضعیف بوده و در نهایت یه دکتر خوب پیدا شد که گفت مشکل از سینوسهاست و چرک خشک کن قوی داد. حدود 10 روز بیماریش طول کشید و تازه کمی بهتر شده بود که از سه روز قبل اسهال شدید شده و وقتی بردمش دکتر میگه احتمالن معده ش میکرب داره!!! آزمایش کشت داده براش. فردا جوابش میاد . خدا کنه چیزی نباشه استرس. اما چیزی که خیلی ناراحتم کرده اینه که هیچی نمیخوره و نمیدونم چیکار کنم. همش میگم خدا کنه کارش به سرم نکشه چون بشدت بد رگ هست و برتر از اون جیغ جیغو !!! میدونم نمیذاره سرم تو دستش بمونه. توروخدا براش دعا کنین.استرساسترس اسهالش قطع شده اما اشتهاش تقریبا صفر هست

 

دختر تپلی نازم لاغر لاغر شده. خیلی ناراحتم و پر از دلشوره. نمیدونم چیکار کنم . نمیدونم نگراناوهگریه

 

 

*** اقا مرتضی و علی اقا از راهنماییتون ممنونم. عسل جون از شما هم ممنونم. اما اولا که کامنتات نصفه اومده واسه همین کامل درک نکردم و یه عالمه جواب برات دارم که سر فرصت میام میگم

   + ; ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٧ آبان ۱۳٩٢
    پيام هاي ديگران ()