آلیس در برره

زيباترين عكسها در اتاقهاي تاريك ظاهرميشن پس هر وقت در قسمت تاريك زندگيت واقع شدي بدون كه خدا ميخواد زيباترين تصوير زندگيت رو بسازه

نترس این عشق آسونه!

سلام دوستای گل و بلبلم. خوبین؟ شرمنده بابت اینهمه دیر اومدن. راستش دخملک خیلی بدخوابه یعنی بهتره بگم اصلا نمیخوابه و همسفر هم لطف کرده و بشدت بغلیش کرده و کار من شده صبح تا شب خانوم رو بغل کنم و راه ببرم. البته نمیدونم چطوریه که خونه امان که میرم همش خوابه!!!

نمیدونم هوای اونجارو دوست داره؟ شلوغی رو دوست داره؟ هرچی هست که اونجا لااقل میخوابه اما خونه خودمون یک و نیمه شب میخوابه و 9صبح بیدار میشه و در طی روز هم همش بیداره. یعنی میخوابه ها . اما در حد یکربع یا نیمساعت!!!!!!!! به دکتر گفتم اما میگه مشکلی نیست و تا10 ساعت خواب کافیه!!!! ولله بچه های قدیم چطوری همش شیر میخوردن و میخوابیدن؟ بچه 2 ماه و نیمه یعنی واقعا 10 ساعت خواب براش کافیه؟ خلاصه اینکه حرف زیاد دارم و وقت کم. برای همین موردی مینویسم:

1) دخملک واکسن دوماهگیشو زد و خداروشکر به کمک قطره استامینوفن تب خطرناکی نکرد. نمیدونم بعضیا میگن واکسن 4 ماهگی تب اورتره.

2) توی 40 روزگی بردیمش سونو برای کلیه ش. متاسفانه کلیه چپ استاز داره. دکتر براش ازمایش ادرار داد و گفت غلظت ادرارش خوبه و فعلا دارو نمیخواد. حالا 4 شنبه باز میشه یکماه از سونوی قبل و باید بریم سونوی مجدد. دعا کنین همه چی خوب باشه

3) روابط با همسفر مثل هوای بهاریه. یه روز خوب و یه روز بد. البته احساس میکنم همسفر خیلی سطح توقعاتش رفته بالا یعنی نباید بهش بگی بالای چشمت ابرو!!! سریع بهت حمله میکنه!!! مثلا برای امتحان دکترا باید میرفت قم و خیلی راحت بدون اینکه نظر منو بپرسه خودش و باباش برنامه چیدن که باهم برن و برگردن. خوب من که نمیرفتم اما فکر میکنم به عنوان همسر حقم بود که ازم در مورد برنامه م و اینکه میخوام برم یا نه سوال کنه. اما همسفر میگهخ اگه میخواستی بیایی خوب میگفتی با هم میرفتیم!!!!!! اونم همسفر که هزار سال جرات کنه به باباش بگه برنامه م عوض شده و با همسرم میرم

4) البته یه شبایی هم خدایی کمکم میکنه و وقتی دیگه نه کمر برام مونده نه اعصاب، میاد و دخملکو میبره و میخوابونه. خیلی بندرت البته. شاید توی این دو ماه و نیم 3 یا 4 مرتبه. تازه همین الان هم شبها بیرون اتاق میخوابه و میگه صبح نمیتونم بیدار بشم!!!!!!!!

5) چند روز بود خواهربزرگم و مامانم میومدن پبش من و خواهر کوچیکه ( من و خواهرکوچیکه فاصله سنیمون 1 ساله. بابا برای هر دومون توی یک مجتمع اپارتمان خریده. اون طبقه اول و من طبقه سوم. همون خواهری که اقا خرگوشه رو داره و اونم خدا بخواد اخر این ماه پاشو باز میکنن و فقط شبا بریس میبنده. البته اقا خرگوشه فوق العاده هم بدغذاست و خیلی بد شیر میخوره. یه دختر 2 سال و نیمه هم داره به نام ف ر گ ل) قرار بود خواهر بزرگمم برای مبلهای من و خواهر کوچیکه رومبلی نایلونی بدوزه. روز اخری که خونه خواهرم بودیم نوبت باشگاه داداشم بود ( مامان بنده خدا یه جارو پیدا کرده و صحبت کرده که با داداشم خصوصی بدنسازی کار کنن. اخه بخاطر قرصای اعصابی که میخوره با اینکه غذا خیلی کم میخوره اما تپلی شده. هرچی مامان به بابا و داداش بزرگم گفت ببرینش باشگاه، انگار نه انگار. اینه که مامان بنده خدا خودش دست به کار شد و مسئولیت رفت و امدش رو خواهر کوچیکه به عهده داره) خلاصه خواهر کوچیکم رفت باشگاه و ما هم خونه ش بودیم. من و مامان تو پذیرایی و خواهر بزرگه هم در حال دوخت و دوز. ف ر گ ل خانوم تو بالکن بازی میکرد ( نرده های بالکن بلنده) ع ل ی ر ض ا ( پسرخواهر بزرگه) که الان پیش دبستانی هست هم برای خودش میرفت و میومد. یکدفعه اقا اومده فریاد کشون که " خاله الیس ، ف ر گ ل از نرده ها افتاد" وای ما رو بگی هممون خشک شدیم. مامان که فقط گفت " یا ابوالفضل" خواهر بزرگه دوید سمت بالکن و من هم پابرهنه دویدم از پله ها پایین و هرکدوم تو ذهنمون این بود که الان یه منظره مغز متلاشی رو باید ببینیم و وقتی خواهرم اومد بهش چی بگیم؟ به شوهرش چی بگیم؟ همه اینا شاید چندثانیه بیشتر طول نکشید اما هممون مردیم و زنده شدیم. خواهربزرگه که رفته بود سمتبالکن یهو فریاد زد " ف ر گ ل تو بالکنه. وای نمدونین چه حالی داشتیم. حالا نگو از لبه کوتاه دم نرده های بالکن رفته بوده بالا و از اون افتاده بئده تو خود بالکن و پسرخاله جان همچین با هیجان این ماجرارو گفتن که ما فکر کردیم اونور بالکن افتاده!! البته مامانش اینقدر حرص کرده بود که از خجالت خبرنگار حسابی دراومد و من و مامان هم در حال لرزش بودیم و من با ویبره در حال درست کردن اب قند برای بقیه!!!

6) جمعه داشتیم از خونه بابا برمیگشتیم. شوهر خواهرکوچیکه سردرد داشت و نیومده بود و خواهرم با ما اومد. من کریر فر ی م اه رو گذاشتم عقب و اصرار به خواهرم که ف و ا د رو بذاره توش ! خواهرم هم اصرار که نه خود ف ر ی م ا ه رو بذار. خلاصه هیچکدوم نذاشتیم و بچه هامونو بغل کردیم. خواهر جاتون خالی سر یه پیچ بلوار یهو در عقب باز شد و کریر داشت پرت میشد بیرون!!! گویا در رو محکم نبسته بودیم. خداروشکر بخیر گذشت اما من تا اخر شب از تصور اینکه اگه فری*ماه یه فو*اد تو کریر بودند یا اگه فر*گل دم در نشسته بود چه خاکی به سرمون میشد ، پاهام میلرزید. همیشه صدقه میندازم. واقعا خدا خودش کمک کرد وگرنه..........

7) تازگیا فر*یماه خیلی بد شده. یعنی شیرشو یه بار خوب میخوره یه بار بد. سر شیشه شو عوض کردم اما بزرگتر که میکنم بلد نیست جمع کنه و از دهنش میریزه بیرون و سر شیشه کوچیکتر هم خسته ش میکنه. نمیدونم ولله مارک استاندارد شیشه چشه؟ شیششه چیکو رو میگن با سر شیشه ش هست و دیگه سر شیشه جدا وارد نمیشه. میترسم بخرم بازم ادا دربیاره. الان شیشه خودش پیژنه. تا کوچیکتر بود خوب بود. اما الان که بزرگ شده با اینکه سرشو عوض کردم هم باز خیلی مک میزنه و خسته میشه

8) این بدغذایی و بدخوابی و بد ادایی فریماه باعث شده دچار افسردگی بشم. به جرات میگم تا 2 هفته پیش اداره زندگیم دست خودم نبود. یه خونه به هم ریخته سر و وضع اشفته. صبح که پا میشدم میگفتم کی شب میشه فری*ماه بخوابه؟ الان یه کمی بهترم اما هنوز نه. مخصوصا وقتی خیلی گریه و بد ادایی میکنه منم میشینم برای خودم گریه میکنم. دلم برای خودم میسوزه. احساس میکنم خیلی تنهام!! اطرافیان هرکس ببینه میگه خواهر و مادرش دور و برشن اما فقط خدا میدونه چه تنهام. درسته یه روز درمیون میرم خونه مامان اما مامان وقتی همسفر رفت قم، بهم گفت شب خونه خودت بمون. البته دلیلش این بود که همسفر عادت نکنه هی منو بذاره و بره اینور اونور. اما در مورد خواهرام هروقت اینطوری میشد میرفتن شب خونه مامان. یا مثلا وقتی فری*ماه واکسنشو زد مامان اصلا به من تعارف نکرد که شب اونجا بمونم. منم با ترس و لرز از تب اومدم خونه. درسته حق میدم بهشون مامان و داداشم هردو قرص اعصاب میخورن و اصلا در توانشون نیست که با ونگ ونگ بچه از خواب بیدار بشن اما منم یه مادر بیتجربه و تازه کارم. دلم میخواد هرجا کم اوردم به مامانم پناه ببرم اما حیف.......... البته میدونم خیلیها هستن که تو شهری جدا و دور از خانواده بچه داری میکنن.

همش اینارو به خودم میگم یا اینکه لااقل فری*ماه مث فو*اد بد غذا نیست اما وقتی خیلی از دستش خسته میشم دیگه تحملم تموم میشه. همسفر هم بعدازظهرها برای خودش کلاس ورش و انجام امور بیرونیه و من اگه تنها خونه باشم و نرم خونه مامان واقعا به حد جنون میرسم. اخه مشکل نخوابیدن فریماه نیست. وقتی بیداره دهنش بازه و همش بغل میخواد و من هم واقعا یه وقتایی دیگه نمیکشم. خواهر کوچیکه هم هر روز میره خونه مامان. من با فریماه سختمه . مخصوصا که یه روز در میون از صبح میره و من مجبورم اونروزها خونه بمونم و تنهام. روزای دیگه با هم میریم. اونوقت روزایی که تنهام همسفر نمیکنه بمونه خونه! بارها بهش گفتم . اما بلاخره یه بهونه برای فرار از خونه پیدا میکنه و من میمونم و فریماه و ....

9) ناشکری نمیکنم. هنوز استرس روزایی که انتظار کشیدمو یادمه. حتی میدونم خیلی از حالتهای الانم بخاطر اون ترسها و اظطرابهاست. یه موقع هایی به خودم میگم : الیس اگه به جای فری*ماه غرغرو یه تیکه گوشت جلوت بود که باید مهرمادری رو نثارش میکردی و درعوض هیچی دریافت نمیکردی خوب بود؟ بخدا همه اینارو به خودم میگم اما واقعا یه موقع هایی کم میارم. خیلی کم میارم

10) دوقلوهای برادرم بدنیا اومدند. خیلی برام جالبه خانومش اینقدر مسلط و کثیف!!! بچه داری میکنه که نگو. مثلا جمعه ای خونه بابا بودیم. بچه ها تو کریر بودند. اولی گریه کرد ما دنبال پستونکش بودیم. مامانش از تو کریر  دومی یه پستونک داد گفت : ایناها اومده اینجا. چند دقیقه بعد دومی گریه کرد مامانش از تو کریر اولی یه پستونک دیگه دراورد گفت : ای وای. مال اون هم اومده اینجا. جهت روشن شدن اذهان عمومی باید بگم پستونک هرکدوم پیش خودش بود اما مامانشون اشتباهی بهشون داد و جالبه فکر میکرد ما هم درازگوش هستیم!!! یا مثلا با یه شیشه به هردوشون شیر میده . اصلا یه کثافتکاری میگم یه چیزی میشنوین ها. مامانم هیچی نمیگه. میگه به ما مربوط نیست . خودش میدونه. جالبه اونوقت من که همش بهداشت رو در مورد فری*ماه رعایت میکنم و پستونک هم به زور میخوره هم دهنش برفک زده بود و چه کشیدم یکهفته تا خوب شد هم چشماش هنوز قی داره

11) این پستونک نخوردن فریماه هم معضلی شده. اگه بخوره لااقل اینقدر دهنش برای گریه باز نیست. بچه ها مارک استاندارد شیشه شیر چیه؟

12) بچه ها یه موردی بگم بین خودمون میمونه؟ همسری من خیلی به زندگی خواهر کوچیکم حسودی میکنه. یعنی فکر میکنه اون خیلی زن مطیع همسرشه. خوب من میدونم اینطوری نیست اما نمیدونم همسرش چی به همسفر گفته که اون هم همچین تصوری داره. خوب من هم بخاطر خواهرم نمیتونم که اسرار زندگیشو به همسرم بگم. اینه که سر به سر باهاش نمیذارم تا فکر کنه من بدترین همسر دنیا و خواهرم بره ترین زن دنیاست. اما موقعی که قرار شد رمز عابر بانکها عوض بشه همسرم رمز کارتشو که سال تولد من بود رو تغییر داده به سال تولد خواهرم!!!!!!!!!!!! خیلی برام سنگینه این کارش. یعنی از اینهمه عدد و رقم انجام این کار درسته ؟

13)به اینجا یه سر بزنید.

 

   + ; ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩۱
    پيام هاي ديگران ()

و دخترک 40 روزه شد !!!!!!!!!!

سلام سلام به همه دوست جونا. عید همتون با تاخیر مبارک و شرمنده از اینهمه دیر اومدن. خوب خودتون میدونین که تطابق پیدا کردن با نوزاد چقدر سخته و نی نی ما هم که ماشالله همش بیداره و نمیذاره پای نت بشینی. یعنی دختر خوبی بود ها . این باباش زحمت کشید بغلیش کرد و الان مواقع بیداری همش باید بغل باشه یا باید باهاش حرف بزنیم و جالبه که قشنگ توجه میکنه بهت!!! ولله من خواهرزاده هاو تا جاییکه یادم میاد تا دوماهگی و گاهی بیشتر همش خواب بودن و معلوم بود مواقع بیداری هم در هپروتن!!! اما مال ما قشنگ معلومه که همه حواسش جمع اطرافشه! اونم یه نوزاد40 روزه.
بله به سلامتی نی نی ما هم  40 روزه شد و تقریبا از نوزادی دراومد. وای چقدر منتظر این روز بودم. اخه سختمه همش برم خونه مامان و بیشترخونه خودمم و تنهایی خیلی اذیتم میکنه. بعضی وقتا واقعا نمیدونم باید چیکار کنم. بیشتر از همه هم همین عادت به بغل شدنش و اینکه فواصل بین شیرشو اکثرا بیداره اذیتم میکنه. چون معلومه یه بیقراری خاصی داره انگار بیکار بودن و انتظار اذیتش میکنه ( دقیقا حسی که من تو بارداری داشتم) اما خوب دختر خوبیه و شبها با اینکه دیر میخوابه اما خیلی اذیت نمیکنه و هی بیدار نمیشه فقط شبایی که دل درد میگیره کمی سخت میگذره که خوب این رو هم همه دارن!! قطره کولیک ایزی رو بهم پیشنهاد کردن اما دکتر گفت بهتره گریپ میچر خارجی بهش بدیم . نمیدونم چرا؟ شاید هم الان زود باشه براش.
یه مورد دیگه ش اینه که پستونک خور نیست و برای مواقعی که لازمه بخوره، کلی دردسر دارم باهاش. مثلا بین دو وعده شیر باز هم ابراز گشنگی میکنه که دکتر گفت باید با خوردن پستونک ارومش کنم که خوب خانوم کلی ناز میکنن. روی دندون هم اثر نمیذاره. من خودم اصلا پستونک خور نبودم اما دندونهام وحشتناک خرگوشی بود و ارتدنسی کردم!!!!!!!!!

بچه ها یه دردودل زنانه بکنم؟ نگین بازم میخواد غر بزنه ها. من شنیده بودم وقتی بچه میاد روابط زن و شوهر مخصوصا اوایل خیلی سرد میشه مثلا از 100 شاید به 0 هم برسه . اما من احساس میکنم مال ما رسیده به منفی 33!!!!!!!!! احساس میکنم از بس من تو خونه نبودم و همسفر تنها بوده حالا این براش یه عادته و بود و نبود من اهمیتی براش نداره. چندبار تو اینمدت من رفتم طرفش اما اون هیچ کششی به من نداشته. برای ر و ا ب ط ج ن س ی نمیگم ها. حتی ا غ و ش ش رو از من دریغ کرده!! اتاق خ و ا ب رو که از همون روزای اول به بهونه گریه های دخملک ترک کرده. البته این هفته و هفته دیگه امتحان دکترا داره و شبها تا دیر وقت درس میخونه. برای همین من زیاد پاپیچش نمیشم اما میدونم که این همسفر اون همسفر قبلی نیست!!! البته از اول هم ادمی نبود که احساساتشو بروز بده اما الان وحشتناک سرد و بیتفاوت شده. البته گل دخترو میپرسته ها . اما نسبت به من انگار نه انگار وجود دارم و من هم راستش احساسی بهش ندارم. یعنی دوستش دارم اما دیگه بیشتر از این نمیتونم غرورمو خرد کنم. یه بار صبح که داشت میرفت سرکار، دخملک بیدار بود و داشت شیر میخورد. اومد بوسیدش ( قبلا اگه من بیدار بودم این کار رو با من میکرد) بعد من به حالت شوخی و قهر هی نگاش کردم که یعنی منم منتظرم ها. اما اون خیلی ریلکس نگاهم کرد و خندید و رفت!!!!!!! اصلا برام قابل قبول نبود این کارش.

چندبار هم باهاش صحبت کردم و اون هم خستگی رو بهونه کرده یا میگه چون من درگیر دخملکم ، اونم ترجیح میده دور بمونه که البته از نظر من اصلا قابل قبول نیست. از نظر وضعیت ظاهری هم خیلی به خودم رسیدم و تقریبا با اینکه سخت بود اما از روز 15 گن ورزشی بستم و بدنم تقریبا نرمال شده. حتی ش ک م م هم خیلی صاف شده و برای اینکه ببینه بارها ازش خواستم توی بستن گن کمکم کنه یا لباسهای قبل از بارداریمو پوشیدم تا ببینه اندامم متناسب شده اما اون هیچ کششی نداره و خیلی بیتفاوته!!! بیشتر اوقات هم با هم در حال جروبحث هستیم. حالا میتونه به خاطرخانواده ها باشه یا یه عدم تفاهم ساده در مورد پرورش بچه. مثلا هرچی میگم بابام جان بچه رو اینقدر بغل نکن. بغلی میشه من بیچاره میشم و با اینکه میبینه چقدر سخته و همش باید یه نفر اسیر خانوم باشه اما باز هم کار خودش رو میکنه!!! حالا این یه مورد ساده ش بود که گفتم.
راستش خداروشکر میکنم از داشتن دخملک. اما نگرانم که این کارهای همسفر باعث بشه خدا قهرش بگیره که به جای اینکه الان ما یه خانواده شاد وسرحال باشیم هرکدوم واسه خودمون یه گوشه ای هستیم!!!!!! حالا بازم صبر میکنم که امتحاناتش رو هم بده تا ببینم باز بهونش چیه؟

* یه عالمه تعریفی دارم از قوم برره . اما وقت ندارم. حتما میام مینویسم

* اسم گل دخترمون هم شد ف ر ی م ا ه

* این هفته میرم برای سونوی کلیه هاش. دعا کنین همه چی خوب باشه . بازم شرمنده محبت همتونم

   + ; ٥:٤٦ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩۱
    پيام هاي ديگران ()

من آمده ام ای وای................

سلام به همه دوستایی که دلشون به سفیدی و پاکی برفیه که امروز بارید
خوب امروز روزی هست که براساس سونوگرافیها باید دخملک ما به دنیا میومد!!! از صبح هوا سرده و برف ریز ریز میباره و

و

و

و

و دخملک 13 روزه ما در رختخواب گرم و نرمش خوبیده !!!!!!!!! بله بلاخره دعاهای همه شما نازنینا جواب داد و ما چشممون به جمال نازی خانوم روشن شد. من هم از شنبه اومدم خونه خودم و بیشتر از 10 روز خونه مامان نموندم. احساس کردم مامان خیلی خسته ست. بنده خدا خواهرم که الان پسرکش 3 ماهشه ، همه این سه ماهو خونه مامان بود چون واقعا براش سخت بود تنهایی تر و خشکش کردن. تصور کنین هردوپای بچه کفش هست و این کفشها با یک میله اهنی سنگین از کف به هم وصله. نمیدونین وقتی نگاهش میکنم جیگرم میسوزه. با اون چشمای درشتش همچین به ادم نگاه میکنه انگار میگه اینارو باز کن !!!!!! فعلا دکتر فقط یکساعت در روز اجازه بازکردن داده و 23 ساعت باید بسته باشه!! خیلی بچه عذاب میکشه. اصلا میلی به شیر خوردن نداره چون نمیتونه راحت پاشو تو دلش جمع کنه و دل درد اذیتش میکنه. سرما هم خورده و خوب سینه ش هم که از روز اول پرسنل محرم بیمارستان دخلشو اوردن !!! مامانم بهش میگه " خرگوش مبارز" چون از وقتی به دنیا اومده داره با روزگار میجنگه و خواهر بزرگه م بهش میگه "مرد اسکیت سوار" خلاصه که شیرینی بچه دار شدنم با تلخی پای خرگوشک مخلوطه !
اما بازم خداروشکر. خیلی وقتها با خودم میگم خدایا یعنی تموم شد؟ یعنی اون دوران وحشتناک گذشت؟ نمیخوام منفی بافی کنم اما واقعا دوران پر از استرسی بود. زمانهایی بود که من بودم و خدا و اشک و التماس و .... و خدا بلاخره جوابمو داد. باز هم شکرش.
از وقتی اومدم خونمون یه احساس خاصی دارم. یه جور ترس از اینده ، ترس درست تربیت کردنش ، ترس مواقعی که نوبت شیرش هست و نمیخوره یا مثلا کمی بالا میاره . میدونم اینا همش طبیعیه و اثرات بعد از زایمانه اما یه جورایی بعضی وقتا بدجوری اذیتم میکنه. مخصوصا که همسفر خودش خدای استرس زایی و سوال پیچ کردن ادمه !

* وقتی جواب سونوی آخر رو گرفتم دکترم یکهفته نبود و مامان هی روی اعصاب من بود که " اگه بلایی سر این بچه بیاد حق نداری پاتو بذاری خونه ما . میدونی چقدر بچه ها تو ماه اخر تو شکم مادرا میمیرن؟ چرا سونوتو نمیبری پیش یه دکتر دیگه تا اگه لازمه زودتر درش بیاری؟ " اخه تصور کن من یه زن 9 ماهه کدوم دکتر قبولم میکنه ؟ بعد هم از2 اسفند که سونو داده بودم تا 22 اسفند که تاریخ احتمالی زایمان بود 20 روز فاصله بود چرا بچه باید میمرد؟ البته بلاخره دکترم اومد و برای 9 اسفند وقت داد. اما اون چندروز خیلی سخت گذشت. تصور کن من خودم پر از استرس حالا مامان هم استرسشو میزاشت روی مال من و اگه حرفی هم میزدم میگفت " از بس تو و شوهرت سرخود هستین. اون 2 تا بچه رو هم با این لجبازیات از بین بردی و ..... بگذریم . فقط خدا میدونه چی کشیدم !

* موقع عمل و بعد از اون واسه همتون دعا کردم . واسه بچه های نی نی سایت. برای مریضای دکتر پاک روش. برای صحرا ( همش میگفتم یعنی این شب عیدی اون و بچه هاش از همسرش جدا هستن؟) واسه ملودی مهربون و صبور که واقعا غبطه میخورم بهش و حسودیم میشه به اینهمه استقامت و صبوریش. واسه خانه سبز ما ، برای فافا ، برای ......... برای همه مهربونایی که اسمشونو بنویسم خیلی میشه اما واقعا اگه نبودن نمیدونم این نه ماه چطور میگذشت. خیلی از درد و دلامو فقط شما میدونین و خدا و همون خدا شاهده که چقدر با حرفاتون ارامش تو وجودم میریخت

* امروز بلاخره هرچی سونوگرافی و آزمایش و ... برای این 2 سال داشتم ریختم دور. خیلی منتظر این لحظه بودم اما لحظه سنگینی بود . انگار یه خلط گنده رو به زور از دلم کندم. اما یه لحظه جاش مث دندون که توشو خالی میکنن سوز بدی پیچید. تمام این 2 سال مث فیلم از جلوی چشمم گذشت. کاش میشد یه جوری از ذهنم پاک میشد. بعدش کمی گریه کردم اما سعی کردم خودمو زود جمع کنم

* میگم شاید این احساسات متناقض واسه اینه که خودم هم سرمای بدی خوردم و بیحالی و خستگی بعد از عمل یکطرف ، استرس اینکه دخملک از من نگیره از طرفی دیگه باعث میشه نتونم اونجور که باید لذت ببرم. نه؟ یعنی یه روز میاد بدون درد و استرس بیدار بشم؟

* همه میگن اسپرین رو نباید یهو قطع کرد اما من هم هپارین و هم اسپرین رو یکدفعه قطع کردم. یعنی دکترم گفت. اشکالی نداره؟

* بچه ها شماهایی که تجربه دارین واسه سکسکه بچه چیکار میکنین؟ من اب گرم میدم بهش اما امروز قطع نمیشد و واقعا من مونده بودم چیکارکنم؟

* اگه میشه واسه خواهرزاده م دعا کنین این بار دکتر بهش بگه همه چی خوبه . اگه اینطور باشه فقط شبها باید اون بریس سنگین رو ببنده و توی روز پاش ازاده. میشه بازم دعا کنین ؟ ممنون میشم

   + ; ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩٠
    پيام هاي ديگران ()

آلیس و ارزوهایش

سلام به همه دوست جونای مهربون. من بازم با یه عالمه شرمندگی و دیرکرد اومدم!!! راستش باید خیلی زودتر از اینها میومدم اما نمیدونم چرا خدا همش ما رو با ازمایشای سختش غافلگیر میکنه!!! راستش 23 آذر کوچولوی خواهرم که یه پسر سفید و خوشگل بود به دنیا اومد. اما گویا پای بچه مشکل داشت. یعنی پای چپش از قوزک پا به داخل چرخیده بود. مامان حرفی به خواهرم نزده بود و بچه رو هم یکبار اورده بودند بخش و شیر نخورده بوده و پرستارها گفته بودند میبیرم با شیرخشک تغذیه ش میکنیم. تو اینمدت هم بابا چندتا از دوستای دکتری که داشت رو اورده بود بیمارستان و اکثرا گفته بودند با گچ گرفتن پای بچه درست میشه . مامان میگه در این حال و هوا بودیم که بابای بچه رو صدا کردند و گفتند ریه بچه هم مشکل داره!!!!! و باید سریع به دستگاه ان ای سی یو بره!!!!! کرج هم که ماشالله فقط یه دونه کلا از این دستگاه داشته که اونم پر بوده و قرار میشه ببرنش تهران. من که خونه بودم و از تلفنهای مامان و خواهربزرگم فهمیدم و فقط نشستم به گریه کردن. مامان هم بنده خدا هی از پشت تلفن میگفت : نکن . یه بلایی سربچه ت میاد ها. از اونطرف هم چندتا از دوستای دکتری که داشتیم میگفتن : تقصیرپرستارها هست. اگه بچه از اول مشکل داشت نمی اوردنش توی بخش. حتما وقتی رفته برای تغذیه، بدجور بهش شیر دادن و پریده تو ریه ش. اما خوب کسی زیربار این حرف نمیرفت. دکتر بیمارستان هم که خودشو زیرسوال نمیبرد و همکارهاشو ضایع نمیکرد. بلاخره قضیه ریه رو به خواهرم گفته بودند و اونم بنده خدا کاری نمیتونسته بکنه و همسرش با آمبولانس بچه رو بردن بیمارستان پارسیان تهران. 10 روز بیمارستان موند و اینمدت برای ما با عذاب گذشت. بگذریم که گفته بودند اون بیمارستان شبی2 میلیون میگیره و مادر شوهرخواهرم هم فرداش از طریق رابط هایی که داشت برای بیمرستان میلاد جا گرفت و بعد هم زنگ زد  به مامان و گفت : میخوایم بچه رو انتقال بدیم و مامان من هم حرص کرد و گفت هزینه شو ما خودمون میدیم. شما چه تضمینی میکنی تو این نقل و انتقال نفس بچه قطع نشه؟ خلاصه حرص و جوش اینجوری هم داشتیم که عوض  کمک کردن حتی در حد یک تومن!!! همش حرف میزدن و اظهار نظر میکردن. خلاصه روزای سختی بود و بچه بلاخره خداروشکر مرخص شد اما خیلی صدمه خورد و الان هم خیلی کم نفسه. تازه روزی که برای ترخیص رفته بودن، خواهرم پای بچه رو فهمیده بود و باز یه عالمه اشک و زاری داشتیم و بعد هم مامان بنده خدا با شوهرخواهرم بچه رو چندتا دکتر تهران بردن. تصور کنین تو اون برف و سرمای قبلی یه نی نی 10 روزه که مشکل تنفسی هم داشت باید میرفت تهران و هم هوای آلوده رو تحمل میکرد هم مواظبش بودند که سرما نخوره. خلاصه بعد از مشورتهای زیاد یه دکتر احتمال 98 درصد داده که با گچ گرفتن و بعد هم پوشیدن بریس تا راه افتادنش پاش درست بشه و احتیاج به عمل نداشته باشه. حالا کوچولوی ما هفته ای یکبار میره تهران و گچ پاشو عوض میکنن و تا حالا 3 بار اینکار رو کردن و دکتر گفته ایشالا دفعه بعد بار آخره. هرچند خود اون بریس هم مصیبتیه برای خودش. اما خب نگهداریش خیلی سخته. مثلا نمیتونه پاشو تکون بده و خیلی گریه میکنه یا مثلا دکترگفته چون نمیتونه پاشو جمع کنه موقع شیرخوردن باد زیادی میره تو معده ش و دل دردهای شدیدی میکنه. برای همین من هم تا الان خونه مامان بودم چون عوض کردنش و مواظبت ازش کار 2 نفر نبود و دختر کوچولوی خواهرم که دوسالشه هم یکی رو برای مراقبت میخواست. کار زیادی ازم برنمیومد اما  ازهیچی بهتربود . مامان بنده خدا خودش میگرن داره و شبها تا صبح بچه تو بغلش درحال گریه کردن بود و نزدیکای صبح تازه مامان میرفت میخوابید و من و خواهرم مواظب بچه بودیم و صبح که میشد هم دخترشو باید جمع و جورمیکردیم هم نی نی رو و هم داداش خودمو!!! الان هم که اومدم خواهرم مونده همونجا. چون نمیتونه بره خونه ش و تنهایی ازپس کارا بر نمیاد. دل من هم اونجاست اما باید میرفتم دکتر و ازمایشهای لازم برای موسسه بند نافو انجام میدادم و سونو هم باید بدم و دوباره جواباشو ببرم دکتر و چون خونه مامان اینا پله داره نمیتونم هی برم و بیام. همینچوری همسفر پله هارو بغلم میکنه و خب الان که سنگینتر شدم خیلی سخته شه. خلاصه این هم از این روزای من !!! حالا برم سراغ ارزوهای ناکامم :

1 ) همیشه دلم میخواست یه دوقلو داشته باشم. بخصوص که همسفر و خواهرش دوقلوان. اما خب خدا نخواست. یادمه اولین سونو که گفت شاید دوقلو  باشه همسفر چقدر خوشحال شد و ازم تشکر کرد اما بعد تازه فهمیدیم یکیش یه لخته ست و تازه تا مدتها دعا میکردیم هرچه زودتر جذب بشه. حالا جالبه خانوم داداشم که  یه دختر یک ساله داره حامله ست!!!! ( ادم نمیدونه بگه از حسودیشه یا واقعا ناخواسته بوده) جالبه که بچه شون دوقلوهه!! بعضی وقتا با خودم میگم خدایا یعنی من اینقدر بی لیاقت بودم و اون نه؟ درمورد بچه داریش بذارین همینو بگم که گاهی سه 4 ساعت خونه مامان ایناست بعد درکمال آرانش از توی کیفش ظرف غذای بچه رو درمیاره و بهش میده. من نمیدونم یعنی این غذا نباید بره یخچال؟ یا مثلا شیشه شیر رو همینطور نشسته میذاره تو کیفش و تا دفعه بعد که بچه شیر بخواد نشسته میمونه!!! وقتی بچه پی پی میکنه میبینی دو ساعته ما داریم از بوش خفه میشیم و مادرش اصلا انگار نه انگار!!! جالبه که مامان من بنده خدا هیچ وقت به روش نمیاره و به ما هم میگه هیچی نگین ناراحت میشه!!! ولله ما که مادری بهش ندیدیم. همیشه لباسای بچه دهاتی و کثیف و پر از لکه ست. هیچ وقت لباسش مناسب فصل نیست. هروقت میره تو اتاق به بچه غذا بده بعدش ما باید روبالشتی رو بشوریم. یا مثلا هرچی میده دستش بخورره بعدا از زیرپا روی فرش بصورت له شده اون هم توسط ما باید جمع بشه. جالبه اصلا هم به روی خودش نمیاره بچه ش کثیف کاری میکنه. حالا تصورکنین سال دیگه با سه تا بچه چی میخواد بکنه و بیچاره داداشمو بگو چی میکشه. هرچند من معتقدم تقصیر داداشم هم هست . داره بچه داری خواهراشو میبینه و میتونه از زنش بخواد حالا که پول تو دست و پاش ریخته لااقل یه لیاقتی از خودش نشون بده . نه اینکه تازه ساعت 12 شب از خونه مامان اینا لخ لخ برن  شیرخشک و پمپرز بخرن!!! جالبه ساک بچه قبلا داشت حالا رفته یه قرمز دهاتی دیگه خریده و همیشه خدا هم خالیه . بعد در کمال پررویی به من میگه باید دیگه یه چمدون بخریم اینکه جوابگو نیست. میخواستم بگم خوبه همیشه کیفت خالیه. یا مثلا رفته پول داده و صندلی ماشین برای بچه خریدن اونوقت بچه همیشه تو بغل داداش من پشت فرمونه. تازه میدونن بابا چقدر روی این مساله حساسه.

2) همیشه دلم میخواست برای بچه م سیسمونی بخرم اما تا این چندوقت پیش مامان بنده خدا میگفت من تا بچه تو رو بهم نشون ندن هیچی نمیخرم. راست میگفت بنده خدا دفعه قبل دوتا تیکه از دبی اورده بود تا مدتها اینه دق من بود. خودم هم راضی بودم و همش به خودم دلداری میدادم که عیبی نداره. تو که نمیتونی خودت بری. بذاربچه بدنیا بیاد و حالت بهتربشه بعد خودت هم باهاشون میری. اما وقتی رفتم تو ماه نه، انکگار مامان بنده خدا ته دلش قرص شده بود و از ترس اینکه قیمتا گرونتر بشه چون خارجی هست سیسمونیش، خودش وخواهر بزرگه م رفتن و سفارش دادن. البته من خودم گفتم بره و میدونم سلیقه مامانم بیسته. حالا بعدا عکسشو میذارم. اما خوب لذت گشتن بین اون همه وسایل بچه و انتخابش لذتی هست که من ازش محروم موندم

3) همیشه دوست داشتم بالای وبم یه روز شمار حاملگی بذارم. اما هیچ وقت جراتشو نکردم و ترسیدم که مجبور بشم پاکش کنم و .........

4) ناشکری نمیکنم و خدارو ممنونم که تا اینجاشو کمکم کرد و مدیون دعاهای خیرشما مهربونا هستم و ازتون میخوام دعا کنین این ماه اخر هم بگذره و دخترم سالم بدنیا بیاد و دیگه بیشتر از این مامان اذیت نشه
 
5) بعضی روزها تکون بچه خیلی کم میشه و من پر از اضطراب میشم تا تکون بخوره. نمیتونم هم هی بدوم برم دکتر و هی خودم خودمو توجیه میکنم. اونوقت خانوم داداشم مامانش تهرانه هفته سه روز اونجاست. نه اینکه بره بمونه ها. هی میره و میاد. البته امیدوارم خدا کمکش کنه چون بقول مامان هر اتفاقی بیفته گریبانگیر ماست. ماشالله مامانش که ریلکس و بی خیاله

6 ) وقتی میرم توی سایتهایی که طرف تا دیروز بچه نمیخواسته بعد یهو باردار میشه و بخوبی و خوشی هم میگذرونه و بچه شو بغل میکنه یه چیزی ته دلمو میخارونه . حسودی نیست و همیشه دعا میکنم همه بارداری راحت و زایمان راحت تر داشته باشن اما بقول مامانم نمیدونم چرا خدا همیشه دوست داره دل ما اویزون و در حال لرزیدن باشه

7) در این گیر و دار خواهرشوهر هم بیکار نبوده و با 35 سال سن برای بار دوم باردار شده اند. گویا بچه پسرهم هست و لازم به توضیح نیست که از نظر سن تحصیلی با مال ما همسن خواهد بود و از خدا چه پنهان این خواهرشوهر ما بسی فضول میباشند. مثلا تا چندوقت هروقت خانوم برادرمو میدید ازش میپرسید بچه تو شیر میدی یا شیرخشک میخوره؟ سوالی که ما هیچ وقت به عنوان مادرشوهر و خواهر شوهر نپرسیدیم . یعنی میخوام بگم اینقدر به همه چی کار داره . حالا یک عمر باید درمورد بچه هامون نظر بده و مقایسه کنه

8) برای کوچولوی خواهرم دعا کنین. وقتی نگاش میکنم دلم ریش میشه. به خواهرم مشکل ملودی ( سلام عزیزم) رو گفتم و گفتم تازه اون بنده خدا تا یکسال به خانواده ش نگفته بوده. حالا تو دور و برت ما هستیم. اما خب دردی که مادر میکشه یه چیز دیگه ست

9 ) دعا کنین دفعه بعد با خبر مادر شدنم بیام. بعضی وقتا دلم شور میزنه یعنی من میتونم مادر خوبی باشم؟ بعد میگم اینهمه ادم مادر شدند یعنی تو از اونا کمتری؟ لااقل ازعروستون کمتر و بیعرضه تری ؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!

   + ; ۱:٢٠ ‎ب.ظ ; جمعه ٢۱ بهمن ۱۳٩٠
    پيام هاي ديگران ()

آلیس باز هم خاله میشود !!!

سلام دوست جونای مهربون. خوبین؟ فقط اومدم بگم که زایمان خواهرم افتاده جلو فردا میره بیمارستان. منم دارم میرم خونه مامان . ایشالله همه چی بخیر و خوشی بگذره. براش دعا کنین.
اما واقعا راست میگن تو حاملگی آدم همه جور دردو تحمل میکنه. یه روز پا میشم تهوع دارم یه روز کمردرد یه روز سردرد یه روز تنگی نفس یه روز ی ب و س ت !!! یه روز معدهت درد میکنه یه روز معده ت ترش کرده!!! یه روز پادرد داری و یه روز انگشت درد !!! یه روز هم در یک روز چندتارو باهم تجربه میکنم. خلاصه که عالمی دارم با خودم!!!
فعلا خداحافظ تا برگردم. بازم دعا یادتون نره

* خانوم مریم ممنون از راهنماییتون. میشه سوالاتمو اینجا بپرسم ؟ حتما باید ایمیل بزنم ؟

* بچه ها دیروز پام رفت روی کنترل تی وی و خوردم زمین !!! البته ضربه محکم نبود اما میترسم بلایی سر بچه یا بندناف اومده باشه. امروز میخوام برم سونو . برام دعا کنین خیلی میترسم

 

بعدا نوشت : دوستای خوبم الان از سونو اومدم. خداروشکر مشکلی نبود و دخملک هنوز مامان و دنیارو چسبیده!!! فقط مشکل کلیه ش هنوز هست. دکتر سونو گفت بعد از تولدش سونو میکنن و اگه لازم باشه دارو میدن. حالا عصری باید برم دکتر خودم تا ببینم چی میگه؟ هرچند میدونم برای اینکه ناراحت نشم ، میگه مشکلی نیست . اما راستش خودم خیلی ناراحتم. به همسفر هم مجبور بودم حرفای امیدوار کننده بزنم چون سریع میره تو فاز افسردگی !!! اما خودم وقتی اومدیم خونه رفتم تو اتاق و یواشکی گریه کردم. بعد هم گفتم خاک تو سرت. از ملودی یاد بگیر بچه ش مشکل قلب داشت تا یکسال هم به کسی نگفت . اینقدر هم مادر شل و وارفته ای نبود (ملودی جون ببخشید که با یاداوری درد تو خودمو اروم میکنم) اما همش میگم خدایا حالا که با این سختی داری لطفتو بهمون نشون میدی لااقل ددیگه بعد از تولدش تازه ما رو اول سخختیها نذار. دیشب وقتی با همسفر خوابیده بودیم بهم گفت : دوست ندارم بری خونه مامانت. دلم برات تنگ میشه. من هم گفتم دل منم تنگ میشه اما چاره ای نیست . زود میگذره . اما بعد پشتمو کردم و چشمام پر اشک شد. گفتم خدایا شش ماهه زندگیمون رو هواست. شش ماهه از زندگی فقط استرس و اضطراب و دوری تحمل کردیم. پس با یه هدیه خوب و سالم خستگی رو از تنمون دربیار. اما گویا نهضت ادامه داررد. چه میدونم ولله. بگذریم !!


بعدانوشت 2 : وقتی از اتاق سونو بیرون اومدم یه دختری زار زار گریه میکرد. همسفر گفت گویا جنینش نبض نداره و وقتی صدای ضربان جنین تو رو شنید گریه ش گرفت. میدونستم چه حالی داره. خودم باها تو سونوگرافی و ازمایشگاه خانومهای باردار با اون دلای توپیشونو که میدیدم دیوونه میشدم. رفتم پیشش بهش گفتم چند هفته ای؟ گفت 6 هفته. گفتم لک هم داری؟ گفت اره. گفتم نترس . من هم 6 هفته ضربان نداشتم. ل ک هم داشتم . اما درست شد. امیدوار باش . فقط استراحت کن. خیلی خوشحال شد و لبخند زد. نمیدونم حالا واقعا نبض میگیره یا نه . اما امیدوارم دل اون هم شاد بشه. براش دعا کنین. احساس کردم شاید به من حسرت هم خورد اما گفتم بیخیال. بذار فکر کنه من خیلی خوش شانسم. بی خیال که این بلا 2 بار سر من اومده. بذار امیدوار باشه که جنین اون هم مث مال من نبض میگیره و سالمه !!!


* روناک جون من همیشه میخونمت عزیزم. اره همونه. راستی خواهرت رشته ش چیه؟

   + ; ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٢ آذر ۱۳٩٠
    پيام هاي ديگران ()

الیس و ماه هفتم

سلام به همه دوستای گل. عزاداریاتون قبول باشه. منم بدنیستم و یکهفته ای هست اومدم خونه خودم و روزهارو با استراحت و خوابیدن جلوی کامی و تی وی میگذرونم. گاهی هم دلشوره ها میاد سراغم که سعی میکنم فکرمو منحرف کنم. این روزها درحالیکه به شجاعت امام حسین افتخارمیکنم اما یه چیزی فکرمو مشغول کرده و اونم غیرتی هست که روی ناموسشون داشتن. وقتی شمرمیخواسته سر امامو ببره حضرت زینب طاقت نمیارن و میان بیرون ازخیمه اما امام اشاره میکنن برگرد به خیمه ها تا چشم دشمن بهت نیفته. یا مثلا وقتی حضرت علی اکبرشهید میشه حضرت زینب میان بیرون و باز امام به علی اکبرمیگن : پسرم بلندشو تا چشم نامحرم به عمه ت نیفتاده. در حالیکه به وقتش هم حضرت زینب در کاخ یزید اون سخنرانی جاودانه رو میکنن. من کاری به اینکه افراد در ظاهر مومن یا غیرتی هم گناه میکنن ندارم اما بعضی وقتا با خودم فکرمیکنم کسی که روی ناموس خودش غیرت نداشته باشه و مث عروسک درستش کنه و ببرتش بین یه عده نامحرم، روی ناموس مردم غیرت داره؟ کسی که دلش برای ناموسش نسوزه برای عقب موندگی مملکتش میسوزه؟ نمیدونم ولله. قصد اهانت به کسی رو ندارم. این عقیده شخصی منه.


خونه مامان که بودم سرمای بدی خوردم و مجبور شدم دیفن هیدرامین کامپاند بخورم که گویا جزو داروهای گروه سی هست و بهتره مصرف نشه!!!!!! اندرمضرات اسپرین هم که نگو. تازه سفالکسین هم خوردم که نمیدونم جزو چه گروهیه؟ درضمن من برای پیشگیری از ی ب و س ت که علت عدم تحرک بوجود میاد علاوه برمصرف روغن زیتون مقدار زیادی هم کره خوردم که گویا ویتامین آ داره و روی سیستم عصبی بچه تاثیرمیذاره. نمیدونم چی بگم. یه روز احساس حرکت بچه رودارم یه روزایی هم انگار نه انگار. تازه من نمیدونم بعضیا چطور میگن مثلا قلمبه شد یا یهو مشتش انگار اومد بیرون. ولله من که اصلا همچین احساساتی ندارم. اصلا هم  دل اینکه برم سونوی سه بعدی ندارم. چندشب پیش خواب دیدم بچه م بدنیا اومده و من هی به مامان میگم سالمه؟ و مامان فقط گریه میکنه!!!!!! الان هم تا یه خورده احساس گلودرد میکنم غم عالمو میگیرم. خیلی مراقبت میکنم اما نمیدونم چرا همش احساس میکنم سرماخوردگی تو وجودم هست. خدایا خودت مواظب این بچه باش و بعد از اینهمه سختی سالم بهمون بده. ممنونم

راستی خدا بخواد تازه ماه 7 رو شروع کردم مامان و خواهر بزرگم سابقه زایمان 7 ماهه داشتن شاید منم زودتر زایمان کنم!!!!!! جالبه که خواهرکوچیکم هم دیگه اخرای اذر وقت زایمانشه!!!!!! میخواستم برای موسسه جفت و رویان اقدام کنم اما گفتن باید 9ماهه باشی. خدا کنه سروقت زایمان کنم.
* برای عید غدیر  ( یه جفت جوراب مردانه نانو و یه یاداوری کننده که خوابت نبره پشت فرمون و یه دستگاه که هم اتو هست هم سشوار از مامان و بابا عیدی گرفتیم
* بچه ها بلاگفا چقدر اذیت میکنه یا باز نمیکنه یا بلاگا خالین یا نمیشه کامنت بذاری. شما هم این مشکل رو دارین؟
* میخواستم کد ریدرمو درست کنم که الحمدلله اصلا در قالب وبلاگم همچین کدی نیست!!! انگار پاک شده . نمیدونم چرا؟ میشه برش گردوند؟
* بعضی سایتهارو خود فایرفاکس میپرسه پسورد رو حفظ کنم؟ اما بعضیا نه. چطور میشه اگه نپرسید خودمون پسورد اون صفحه رو به حافظه ش بدیم؟
* بعضی باگا با ین که اپ میشن مث گی لا سی اما ریدر من نشون نمیده. قبلا اینجوری نبود. چرا؟
* تو این شبا التماس دعای دارم خیلی خیلی خیلی خیلی........

   + ; ٤:٤٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩٠
    پيام هاي ديگران ()

الیس در انتهای ماه پنجم!!!!!!!!!

سلام سلام صدتا سلام. هزار و سیصدتا سلام به همه مهربونای گلم. خوبین ؟ خوشین؟ خوب الیس برگشت درحالیکه خدا بخواد 5 ماه رو تموم کرده و از دست امپولای پ ر ژس ت ر و ن راحت شده و حالا فقط هپارین میزنه که گویا تا روز اخر ادامه داره. تهوعم خیلی بهتره. چندروز قرص دیمیترون که ضدتهوع قوی هست میخوردم که خیلی تاثیر داشت اما از ترس عوارضش ادامه ندادم هرچند دکتر گفت عوارضی نداره و به نوزادها هم میدن. اما خوب تا جایی که بشه سعی میکنم تحمل کنم. مامان اینها هم خداروشکر به سلامت برگشتن. مثل اینکه 2 یا سه باری داداشم اب روغن قاطی کرده بوده اما در کل خیلی بهتر از اونچه فکر میکردیم همکاری کرده بود. هرچند امام حسین دست خالی برشون گردوند. مامان بنده خدا اکثر مواقع با داداشم توی هتل میموندند و با توجه به اینکه مرتب برق هم قطع میشده و وسیله سرگرمی نداشتن به مامان خیلی سخت گذشته بود و خیلی حرص خورده بود تا جاییکه یکهفته بعد از اومدنشون دچار سنگ کلیه شد و خیلی عذاب کشید!! اونموقع من خونه مامان بودم و وقتی حال مامانو میدیدم دیگه یادم میرفت تهوع خودمو. نمیدونمم چرا؟ اخه بابا کلیه ش سنگ داشت چندسال پیش و سنگ شکن کرد و از اون به بعد همش از دستگاه تصفیه ابشون استفاده میکنن که امریکایی هست. البته مامان میگه احتمالا بخاطر سفر و شرایط کثیف عراق و استرسایی که داشته اینجور شده. نمیدونم ولله. مامان 2 تا سنگ داشت که یکیش حرکت کرده و دفع شده اما اون یکی هنوز هست. امیدوارم با دارو دفع بشه و مامان بیشتر از این اذیت نشه. اما چیزی که میخواستم بگم باز هم از ترسهامه . بزارین خلاصه ش کنم

1) من بعد از سقط اولم دچار کم کاری تیروئید شدم و الان دارو مصرف میکنم. همش نگرانم این موضوع روی بچه تاثیر بذاره

2) یه جا خوندم مصرف اسپرین بیش از 80 میلی گرم میتونه مشکلات انعقادی خون در بچه ایجاد کنه و من علاوه بر خوردن اسپرین روزی یک هپارین هم تزریق میکنم که همون اثر رو داره و باز نگرانم نکنه روی بچه تاثیر بذاره. تازه شنیدم اسپرین توی روده ها هن رسوب میکنه و عوارض داره

3) سونوگرافی گفته توی کلیه جنین املاح هست و کلیه ش بزرگ شده. دکتر اعتقاد داشت چیز مهمی نیست اما من نگرانم. بقول همسفر یک بار نشد ما این برگه سونو رو با ارامش دستمون بگیریم. همیشه یه مورد برای نگرانی هست.

4) از وقتی پرژسترون قطع شده من همش میترسم نتونم بچه مو نگه دارم ( میدونم فکر مزخرفیه اما هرگونه ترشحی منو بشدت میترسونه که الانه که......... )

5) ما 3 تا دختر و دو تا پسر هستیم. مامانم میگه توی فامیلامون پدر من تنها کسی بوده که وقتی بهش خبر تولد رو میدادن ، نمیپرسیده بچه چیه ؟ و اول میپرسیده سالمه؟ همیشه ایین موضوع باعث افتخارم بوده و هست . مامانم میگه بعد از 18 سال که از تولد برادر کوچکم گذشته ، یه بار بابا اعتراف کرده که از شنیدن پسربودنش خوشحال شده هرچند بازم حرفی در اون لحظه به مامان نزده. حالا بابا فکر میکنه شاید بیماری برادرم به خاطر ناشکری بوده که کرده و به جنسیت فکر کرده . البته میدونم خدا مهربونتر از این حرفاست اما مامان در اون 2 تا سقط قبلی همش به من میگفت : " غصه نخور. فقط بگو خدایا اگه میخوای بدی سالمشو بده" خوب اینهمه روده درازی کرم که بگم اینبار که رفتم سونو ، بهم گفت بچه دختره و وقتی همسفر سونو رو دید زیر لب گفت " اینهمه زحمت کشیدیم اخرش دختر؟ " نمیدونین چقدر ناراحت شدم . هم بخاطر اینکه فکر میکردم جنسیت براش اهمیت نداره و هم میترسم خدا از این ناشکریش قهرش بگیره. هرچند الان سعی داره بگه خوشحاله از این موضوع اما بعد هم اضافه میکنه ایشالا بعدی پسره !!!! من هم جیغ کشان میگم : من غلط بکنم دوباره حامله بشم. ناشکری نمیکنم اما لحظه به لحظه این 5 ماه برام مث یه عمر گذشت. شاید من از معدود مادرهایی باشم که قبل از تاریخ پ شدن میدونن باردارن. هنوز 10 روز مونده به پ لک بینی داشتم و مجبور شدم از بارداری بدم که مثبت بود اما دکتر گفت از اصلی بعد از گذشتن تاریخ پ هست !!! بعد هم که استرس ضربان گرفتن و لکه بینی و استراحت مطلق و عمل سرکلاژ و استراحتهای بعدش که هنوز ادامه داره و استرس و دلشوره هایی که هنوز با منه. یعنی باز ریسک بارداری مجدد عاقلانه ست؟

6).......... ولش کن فعلا بذارین اینارو درمون کنم تا بعدیهارو بگم!!!

پ ن : دوست گلی که گفته بودی دخترخاله ت همین عمل روکرده. میشه بپرسم مراقبتهای بعدش چی بود؟ باز استراحت داشت؟
چرا 7 ماهه زایمان کرد؟ اونایی که از این امپولها زدین ، روی بچه تاثیر نداشت ؟

پ ن : چرا اینقدر وبلاگها پر از خستگی و ناامیدیه؟ یعنی اینهمه زحمت میکشیم باید همیشه یه جای زندگی بلنگه؟ یا شاید هم خاصیت فصل پاییزه !!

پ ن : بذارین اینم بگم که خیلی دپرس نشین. نمیدونم برنامه ساعت 10 شبکه ایرانیان رو که مجریش " رشیدپور" هست رو میبینید یا نه ؟ اما واقعا من جملات مشاورش رو که اقای جوانی هم هست رو هوا میبلعم !!! همیشه میگه خدا وقتی میخواد یه چیز بزرگی بده اونو تو یه بسته بزرگ مشکل میپیچه . اما وقتی بتونین اون بسته رو باز کنین اونوقت میبینین چه چیز عظیمی منتظرتون بوده. امیدوارم در مورد من هم این موضوع صدق کنه

پ ن : اخر هفته دوباره میرم خونه بابا. اخه عیدغدیر نزدیکه و ما هم مثلا سید هستیم !!!! هفته دیگه برمیگردم. دعا کنین همه چی خوب پیش بره

   + ; ٦:٠٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٦ آبان ۱۳٩٠
    پيام هاي ديگران ()

الیس به خانه پدری بازمیگردد

سلام به همه دوستای خیلی خیلی مهربون و همزبون که اگه شماها نبودین نمیدونم این روزهای پراز تنهایی رو چطور میگذروندم؟ خوب مهلت بودن من تو خونه خودم به پایان رسید و امروز بعدازظهرمامان اینا میرسن ایران و من هم دارم میرم خونشون و چند روزی باز اونجا هستم. راستش هم ممنوعیت زیاد تو ماشین نشستن و هم اینکه حیاط مامان اینا حدود 20 تا پله میخوره، باعث میشه نتونم هی برم و بیام و باید اگه اونجا هستم چندوقتی بمونم. همسفر تمام پله ها بغلم میکنه میبره بالا. بیچاره اینبار که سنگینترم شدم نمیدونم زورش میرسه یا نه؟ یادش بخیر روزای اولی که اومده بودم خونم حالم خیلی بد شده بود و همش همسفرمیخواست منو برگردونه خونه مامان و من میگفتم نمیخوام مامانو نگران کنم. همش به خودم میگفتم فقط 20 روز تحمل کن تا مامان بره و برگرده. اونوقت دوباره میری خونشون!!! اما الان یه جورایی باز دلم گرفته چون دلم برای سکوت خونه خودم و بودن کنار همسفر تنگ میشه!! خونه مامان همش دور و برت شلوغه و خوب کمتر حوصله ت سر میره اما خوب یه موقع هایی دلت میخواد بری تو غار تنهاییت که خوب نمیشه. تازه از الان دارم به بشقاب های پر از غذایی که مامان میکشه و باید بخورم فکر میکنم و درمورد همسفر هم که حکومت نظامیه و دیدارهای 5 دقیقه ای خواهیم داشت. خوب چه میشه کرد ؟ وقتی دیدم تو کامنتا خیلیا این مشکلو داشتن، ته دلم آروم میشه. نمیدونم شاید هم من هنوز لیاقت مادرشدنو پیدا نکردم. مگه نه اینکه مامانا باید خیلی محکم باشن که بتونن از بچه هاشون محافظت کنن؟ خوب من که هنوز خودم با غروب خورشید دلم میگیره یعنی میتونم تکیه گاه یکی دیگه باشم؟ خدا خودش کمکم کنه. از طرفی هم بعضی وقتا احساس پ میکنم بعد سریع میگم : خدایا صبر کن مامانم برگرده بعد هر امتحانی میخوای بکن . بنده خدا مامان هی زنگ میزنه میگه خوبی؟ همه چی خوبه؟ من هم میگم عالیم. دیگه معده دردهای گاه و بیگاه و تعوع هارو نمیگم. بنده خدا همش نگران من و خواهرمه. خواهرم که واقعا خسته شد این یکهفته. فکر کن خودش 7 ماهه بارداره بعد دختر 2سالش و پسرخواهر 6 ساله م هم پیششن . البته اکثر اوقات روز رو با هم میگذرونیم اما یه موقع هایی که میخواد بهشون غذا بده و اونا هم بد غذا !!!!! یا مثلا باهم دچار اختلاف میشن ، میگم خدا باز هم خوب صبری بهت داده . من که اعصاب اینکارهارو ندارم. مامان اینا هم کجدار مریض با داداشم کنار اومدن و مامان میگه همش تو هتل خوابیده فقط حرم هارو رفته که اونم قربون امام ها برم که دست خالی دارن برشون میگردونن. فقط موقع شهر به شهر شدن خیلی اذیت میشه چون همش نصفه شبه و اون هم که دارو میخوره. چند دفعه هم گویا قاطی کرده که خوب کاری نمیشده بکنی . ماشالله ایرانی جماعت هم که بجای کمک کردن فقط دوست دارن زل بزنن به طرف و هی نگاش کنن.


خلاصه غرض از اینهمه وراجی اینکه من باز چندوقتی نیستم. شاید تا اخر بارداری شاید هم باز چندوقت دیگه برگردم. برام بازم دعا کنین که میدونم اگه لطف خدا و محبتای شماها نبود هنوز هرشب در حال لرزیدن و تهوع بودم. یادمه تو اون شبها همسفر بهم گفت باید بریم بچه رو دربیاری!!! مثلا خیلی دلش برای من سوخته بود و میترسید من بمیرم. اخه نفسم هم میگرفت و بدجور نفس میکشیدم  . بعد که میگفتم همه اینجورین میگفت نه بدن تو طاقت این آمپولهارو نداره من نمیخوام بمیری. واقعا انتظار داشت من هم یه عالمه نیرو بگیرم از این مدل دلسوزیاش!!! اما خوب چه میشه کرد بعضی مردا اینجورین دیگه.

خوشحالم که همسفر وادارم کرد دوباره بشینم پای کامی تا ساعتای استرس و تنهاییمو با خوندن شما پر کنم. هرچند خوابیده خوندنتون خیلی سخته سردرد میاره اما باعث شد زمان راحت تر بگذره. پس تند تند بنویسید که وقتی برگشتم یه عالمه متن نخونده داشته باشم.

   + ; ٤:٤٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٩ مهر ۱۳٩٠
    پيام هاي ديگران ()