آلیس در برره

زيباترين عكسها در اتاقهاي تاريك ظاهرميشن پس هر وقت در قسمت تاريك زندگيت واقع شدي بدون كه خدا ميخواد زيباترين تصوير زندگيت رو بسازه

آلیس باز هم خاله میشود !!!

سلام دوست جونای مهربون. خوبین؟ فقط اومدم بگم که زایمان خواهرم افتاده جلو فردا میره بیمارستان. منم دارم میرم خونه مامان . ایشالله همه چی بخیر و خوشی بگذره. براش دعا کنین.
اما واقعا راست میگن تو حاملگی آدم همه جور دردو تحمل میکنه. یه روز پا میشم تهوع دارم یه روز کمردرد یه روز سردرد یه روز تنگی نفس یه روز ی ب و س ت !!! یه روز معدهت درد میکنه یه روز معده ت ترش کرده!!! یه روز پادرد داری و یه روز انگشت درد !!! یه روز هم در یک روز چندتارو باهم تجربه میکنم. خلاصه که عالمی دارم با خودم!!!
فعلا خداحافظ تا برگردم. بازم دعا یادتون نره

* خانوم مریم ممنون از راهنماییتون. میشه سوالاتمو اینجا بپرسم ؟ حتما باید ایمیل بزنم ؟

* بچه ها دیروز پام رفت روی کنترل تی وی و خوردم زمین !!! البته ضربه محکم نبود اما میترسم بلایی سر بچه یا بندناف اومده باشه. امروز میخوام برم سونو . برام دعا کنین خیلی میترسم

 

بعدا نوشت : دوستای خوبم الان از سونو اومدم. خداروشکر مشکلی نبود و دخملک هنوز مامان و دنیارو چسبیده!!! فقط مشکل کلیه ش هنوز هست. دکتر سونو گفت بعد از تولدش سونو میکنن و اگه لازم باشه دارو میدن. حالا عصری باید برم دکتر خودم تا ببینم چی میگه؟ هرچند میدونم برای اینکه ناراحت نشم ، میگه مشکلی نیست . اما راستش خودم خیلی ناراحتم. به همسفر هم مجبور بودم حرفای امیدوار کننده بزنم چون سریع میره تو فاز افسردگی !!! اما خودم وقتی اومدیم خونه رفتم تو اتاق و یواشکی گریه کردم. بعد هم گفتم خاک تو سرت. از ملودی یاد بگیر بچه ش مشکل قلب داشت تا یکسال هم به کسی نگفت . اینقدر هم مادر شل و وارفته ای نبود (ملودی جون ببخشید که با یاداوری درد تو خودمو اروم میکنم) اما همش میگم خدایا حالا که با این سختی داری لطفتو بهمون نشون میدی لااقل ددیگه بعد از تولدش تازه ما رو اول سخختیها نذار. دیشب وقتی با همسفر خوابیده بودیم بهم گفت : دوست ندارم بری خونه مامانت. دلم برات تنگ میشه. من هم گفتم دل منم تنگ میشه اما چاره ای نیست . زود میگذره . اما بعد پشتمو کردم و چشمام پر اشک شد. گفتم خدایا شش ماهه زندگیمون رو هواست. شش ماهه از زندگی فقط استرس و اضطراب و دوری تحمل کردیم. پس با یه هدیه خوب و سالم خستگی رو از تنمون دربیار. اما گویا نهضت ادامه داررد. چه میدونم ولله. بگذریم !!


بعدانوشت 2 : وقتی از اتاق سونو بیرون اومدم یه دختری زار زار گریه میکرد. همسفر گفت گویا جنینش نبض نداره و وقتی صدای ضربان جنین تو رو شنید گریه ش گرفت. میدونستم چه حالی داره. خودم باها تو سونوگرافی و ازمایشگاه خانومهای باردار با اون دلای توپیشونو که میدیدم دیوونه میشدم. رفتم پیشش بهش گفتم چند هفته ای؟ گفت 6 هفته. گفتم لک هم داری؟ گفت اره. گفتم نترس . من هم 6 هفته ضربان نداشتم. ل ک هم داشتم . اما درست شد. امیدوار باش . فقط استراحت کن. خیلی خوشحال شد و لبخند زد. نمیدونم حالا واقعا نبض میگیره یا نه . اما امیدوارم دل اون هم شاد بشه. براش دعا کنین. احساس کردم شاید به من حسرت هم خورد اما گفتم بیخیال. بذار فکر کنه من خیلی خوش شانسم. بی خیال که این بلا 2 بار سر من اومده. بذار امیدوار باشه که جنین اون هم مث مال من نبض میگیره و سالمه !!!


* روناک جون من همیشه میخونمت عزیزم. اره همونه. راستی خواهرت رشته ش چیه؟

   + ; ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٢ آذر ۱۳٩٠
    پيام هاي ديگران ()

الیس و ماه هفتم

سلام به همه دوستای گل. عزاداریاتون قبول باشه. منم بدنیستم و یکهفته ای هست اومدم خونه خودم و روزهارو با استراحت و خوابیدن جلوی کامی و تی وی میگذرونم. گاهی هم دلشوره ها میاد سراغم که سعی میکنم فکرمو منحرف کنم. این روزها درحالیکه به شجاعت امام حسین افتخارمیکنم اما یه چیزی فکرمو مشغول کرده و اونم غیرتی هست که روی ناموسشون داشتن. وقتی شمرمیخواسته سر امامو ببره حضرت زینب طاقت نمیارن و میان بیرون ازخیمه اما امام اشاره میکنن برگرد به خیمه ها تا چشم دشمن بهت نیفته. یا مثلا وقتی حضرت علی اکبرشهید میشه حضرت زینب میان بیرون و باز امام به علی اکبرمیگن : پسرم بلندشو تا چشم نامحرم به عمه ت نیفتاده. در حالیکه به وقتش هم حضرت زینب در کاخ یزید اون سخنرانی جاودانه رو میکنن. من کاری به اینکه افراد در ظاهر مومن یا غیرتی هم گناه میکنن ندارم اما بعضی وقتا با خودم فکرمیکنم کسی که روی ناموس خودش غیرت نداشته باشه و مث عروسک درستش کنه و ببرتش بین یه عده نامحرم، روی ناموس مردم غیرت داره؟ کسی که دلش برای ناموسش نسوزه برای عقب موندگی مملکتش میسوزه؟ نمیدونم ولله. قصد اهانت به کسی رو ندارم. این عقیده شخصی منه.


خونه مامان که بودم سرمای بدی خوردم و مجبور شدم دیفن هیدرامین کامپاند بخورم که گویا جزو داروهای گروه سی هست و بهتره مصرف نشه!!!!!! اندرمضرات اسپرین هم که نگو. تازه سفالکسین هم خوردم که نمیدونم جزو چه گروهیه؟ درضمن من برای پیشگیری از ی ب و س ت که علت عدم تحرک بوجود میاد علاوه برمصرف روغن زیتون مقدار زیادی هم کره خوردم که گویا ویتامین آ داره و روی سیستم عصبی بچه تاثیرمیذاره. نمیدونم چی بگم. یه روز احساس حرکت بچه رودارم یه روزایی هم انگار نه انگار. تازه من نمیدونم بعضیا چطور میگن مثلا قلمبه شد یا یهو مشتش انگار اومد بیرون. ولله من که اصلا همچین احساساتی ندارم. اصلا هم  دل اینکه برم سونوی سه بعدی ندارم. چندشب پیش خواب دیدم بچه م بدنیا اومده و من هی به مامان میگم سالمه؟ و مامان فقط گریه میکنه!!!!!! الان هم تا یه خورده احساس گلودرد میکنم غم عالمو میگیرم. خیلی مراقبت میکنم اما نمیدونم چرا همش احساس میکنم سرماخوردگی تو وجودم هست. خدایا خودت مواظب این بچه باش و بعد از اینهمه سختی سالم بهمون بده. ممنونم

راستی خدا بخواد تازه ماه 7 رو شروع کردم مامان و خواهر بزرگم سابقه زایمان 7 ماهه داشتن شاید منم زودتر زایمان کنم!!!!!! جالبه که خواهرکوچیکم هم دیگه اخرای اذر وقت زایمانشه!!!!!! میخواستم برای موسسه جفت و رویان اقدام کنم اما گفتن باید 9ماهه باشی. خدا کنه سروقت زایمان کنم.
* برای عید غدیر  ( یه جفت جوراب مردانه نانو و یه یاداوری کننده که خوابت نبره پشت فرمون و یه دستگاه که هم اتو هست هم سشوار از مامان و بابا عیدی گرفتیم
* بچه ها بلاگفا چقدر اذیت میکنه یا باز نمیکنه یا بلاگا خالین یا نمیشه کامنت بذاری. شما هم این مشکل رو دارین؟
* میخواستم کد ریدرمو درست کنم که الحمدلله اصلا در قالب وبلاگم همچین کدی نیست!!! انگار پاک شده . نمیدونم چرا؟ میشه برش گردوند؟
* بعضی سایتهارو خود فایرفاکس میپرسه پسورد رو حفظ کنم؟ اما بعضیا نه. چطور میشه اگه نپرسید خودمون پسورد اون صفحه رو به حافظه ش بدیم؟
* بعضی باگا با ین که اپ میشن مث گی لا سی اما ریدر من نشون نمیده. قبلا اینجوری نبود. چرا؟
* تو این شبا التماس دعای دارم خیلی خیلی خیلی خیلی........

   + ; ٤:٤٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩٠
    پيام هاي ديگران ()

الیس در انتهای ماه پنجم!!!!!!!!!

سلام سلام صدتا سلام. هزار و سیصدتا سلام به همه مهربونای گلم. خوبین ؟ خوشین؟ خوب الیس برگشت درحالیکه خدا بخواد 5 ماه رو تموم کرده و از دست امپولای پ ر ژس ت ر و ن راحت شده و حالا فقط هپارین میزنه که گویا تا روز اخر ادامه داره. تهوعم خیلی بهتره. چندروز قرص دیمیترون که ضدتهوع قوی هست میخوردم که خیلی تاثیر داشت اما از ترس عوارضش ادامه ندادم هرچند دکتر گفت عوارضی نداره و به نوزادها هم میدن. اما خوب تا جایی که بشه سعی میکنم تحمل کنم. مامان اینها هم خداروشکر به سلامت برگشتن. مثل اینکه 2 یا سه باری داداشم اب روغن قاطی کرده بوده اما در کل خیلی بهتر از اونچه فکر میکردیم همکاری کرده بود. هرچند امام حسین دست خالی برشون گردوند. مامان بنده خدا اکثر مواقع با داداشم توی هتل میموندند و با توجه به اینکه مرتب برق هم قطع میشده و وسیله سرگرمی نداشتن به مامان خیلی سخت گذشته بود و خیلی حرص خورده بود تا جاییکه یکهفته بعد از اومدنشون دچار سنگ کلیه شد و خیلی عذاب کشید!! اونموقع من خونه مامان بودم و وقتی حال مامانو میدیدم دیگه یادم میرفت تهوع خودمو. نمیدونمم چرا؟ اخه بابا کلیه ش سنگ داشت چندسال پیش و سنگ شکن کرد و از اون به بعد همش از دستگاه تصفیه ابشون استفاده میکنن که امریکایی هست. البته مامان میگه احتمالا بخاطر سفر و شرایط کثیف عراق و استرسایی که داشته اینجور شده. نمیدونم ولله. مامان 2 تا سنگ داشت که یکیش حرکت کرده و دفع شده اما اون یکی هنوز هست. امیدوارم با دارو دفع بشه و مامان بیشتر از این اذیت نشه. اما چیزی که میخواستم بگم باز هم از ترسهامه . بزارین خلاصه ش کنم

1) من بعد از سقط اولم دچار کم کاری تیروئید شدم و الان دارو مصرف میکنم. همش نگرانم این موضوع روی بچه تاثیر بذاره

2) یه جا خوندم مصرف اسپرین بیش از 80 میلی گرم میتونه مشکلات انعقادی خون در بچه ایجاد کنه و من علاوه بر خوردن اسپرین روزی یک هپارین هم تزریق میکنم که همون اثر رو داره و باز نگرانم نکنه روی بچه تاثیر بذاره. تازه شنیدم اسپرین توی روده ها هن رسوب میکنه و عوارض داره

3) سونوگرافی گفته توی کلیه جنین املاح هست و کلیه ش بزرگ شده. دکتر اعتقاد داشت چیز مهمی نیست اما من نگرانم. بقول همسفر یک بار نشد ما این برگه سونو رو با ارامش دستمون بگیریم. همیشه یه مورد برای نگرانی هست.

4) از وقتی پرژسترون قطع شده من همش میترسم نتونم بچه مو نگه دارم ( میدونم فکر مزخرفیه اما هرگونه ترشحی منو بشدت میترسونه که الانه که......... )

5) ما 3 تا دختر و دو تا پسر هستیم. مامانم میگه توی فامیلامون پدر من تنها کسی بوده که وقتی بهش خبر تولد رو میدادن ، نمیپرسیده بچه چیه ؟ و اول میپرسیده سالمه؟ همیشه ایین موضوع باعث افتخارم بوده و هست . مامانم میگه بعد از 18 سال که از تولد برادر کوچکم گذشته ، یه بار بابا اعتراف کرده که از شنیدن پسربودنش خوشحال شده هرچند بازم حرفی در اون لحظه به مامان نزده. حالا بابا فکر میکنه شاید بیماری برادرم به خاطر ناشکری بوده که کرده و به جنسیت فکر کرده . البته میدونم خدا مهربونتر از این حرفاست اما مامان در اون 2 تا سقط قبلی همش به من میگفت : " غصه نخور. فقط بگو خدایا اگه میخوای بدی سالمشو بده" خوب اینهمه روده درازی کرم که بگم اینبار که رفتم سونو ، بهم گفت بچه دختره و وقتی همسفر سونو رو دید زیر لب گفت " اینهمه زحمت کشیدیم اخرش دختر؟ " نمیدونین چقدر ناراحت شدم . هم بخاطر اینکه فکر میکردم جنسیت براش اهمیت نداره و هم میترسم خدا از این ناشکریش قهرش بگیره. هرچند الان سعی داره بگه خوشحاله از این موضوع اما بعد هم اضافه میکنه ایشالا بعدی پسره !!!! من هم جیغ کشان میگم : من غلط بکنم دوباره حامله بشم. ناشکری نمیکنم اما لحظه به لحظه این 5 ماه برام مث یه عمر گذشت. شاید من از معدود مادرهایی باشم که قبل از تاریخ پ شدن میدونن باردارن. هنوز 10 روز مونده به پ لک بینی داشتم و مجبور شدم از بارداری بدم که مثبت بود اما دکتر گفت از اصلی بعد از گذشتن تاریخ پ هست !!! بعد هم که استرس ضربان گرفتن و لکه بینی و استراحت مطلق و عمل سرکلاژ و استراحتهای بعدش که هنوز ادامه داره و استرس و دلشوره هایی که هنوز با منه. یعنی باز ریسک بارداری مجدد عاقلانه ست؟

6).......... ولش کن فعلا بذارین اینارو درمون کنم تا بعدیهارو بگم!!!

پ ن : دوست گلی که گفته بودی دخترخاله ت همین عمل روکرده. میشه بپرسم مراقبتهای بعدش چی بود؟ باز استراحت داشت؟
چرا 7 ماهه زایمان کرد؟ اونایی که از این امپولها زدین ، روی بچه تاثیر نداشت ؟

پ ن : چرا اینقدر وبلاگها پر از خستگی و ناامیدیه؟ یعنی اینهمه زحمت میکشیم باید همیشه یه جای زندگی بلنگه؟ یا شاید هم خاصیت فصل پاییزه !!

پ ن : بذارین اینم بگم که خیلی دپرس نشین. نمیدونم برنامه ساعت 10 شبکه ایرانیان رو که مجریش " رشیدپور" هست رو میبینید یا نه ؟ اما واقعا من جملات مشاورش رو که اقای جوانی هم هست رو هوا میبلعم !!! همیشه میگه خدا وقتی میخواد یه چیز بزرگی بده اونو تو یه بسته بزرگ مشکل میپیچه . اما وقتی بتونین اون بسته رو باز کنین اونوقت میبینین چه چیز عظیمی منتظرتون بوده. امیدوارم در مورد من هم این موضوع صدق کنه

پ ن : اخر هفته دوباره میرم خونه بابا. اخه عیدغدیر نزدیکه و ما هم مثلا سید هستیم !!!! هفته دیگه برمیگردم. دعا کنین همه چی خوب پیش بره

   + ; ٦:٠٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٦ آبان ۱۳٩٠
    پيام هاي ديگران ()

الیس به خانه پدری بازمیگردد

سلام به همه دوستای خیلی خیلی مهربون و همزبون که اگه شماها نبودین نمیدونم این روزهای پراز تنهایی رو چطور میگذروندم؟ خوب مهلت بودن من تو خونه خودم به پایان رسید و امروز بعدازظهرمامان اینا میرسن ایران و من هم دارم میرم خونشون و چند روزی باز اونجا هستم. راستش هم ممنوعیت زیاد تو ماشین نشستن و هم اینکه حیاط مامان اینا حدود 20 تا پله میخوره، باعث میشه نتونم هی برم و بیام و باید اگه اونجا هستم چندوقتی بمونم. همسفر تمام پله ها بغلم میکنه میبره بالا. بیچاره اینبار که سنگینترم شدم نمیدونم زورش میرسه یا نه؟ یادش بخیر روزای اولی که اومده بودم خونم حالم خیلی بد شده بود و همش همسفرمیخواست منو برگردونه خونه مامان و من میگفتم نمیخوام مامانو نگران کنم. همش به خودم میگفتم فقط 20 روز تحمل کن تا مامان بره و برگرده. اونوقت دوباره میری خونشون!!! اما الان یه جورایی باز دلم گرفته چون دلم برای سکوت خونه خودم و بودن کنار همسفر تنگ میشه!! خونه مامان همش دور و برت شلوغه و خوب کمتر حوصله ت سر میره اما خوب یه موقع هایی دلت میخواد بری تو غار تنهاییت که خوب نمیشه. تازه از الان دارم به بشقاب های پر از غذایی که مامان میکشه و باید بخورم فکر میکنم و درمورد همسفر هم که حکومت نظامیه و دیدارهای 5 دقیقه ای خواهیم داشت. خوب چه میشه کرد ؟ وقتی دیدم تو کامنتا خیلیا این مشکلو داشتن، ته دلم آروم میشه. نمیدونم شاید هم من هنوز لیاقت مادرشدنو پیدا نکردم. مگه نه اینکه مامانا باید خیلی محکم باشن که بتونن از بچه هاشون محافظت کنن؟ خوب من که هنوز خودم با غروب خورشید دلم میگیره یعنی میتونم تکیه گاه یکی دیگه باشم؟ خدا خودش کمکم کنه. از طرفی هم بعضی وقتا احساس پ میکنم بعد سریع میگم : خدایا صبر کن مامانم برگرده بعد هر امتحانی میخوای بکن . بنده خدا مامان هی زنگ میزنه میگه خوبی؟ همه چی خوبه؟ من هم میگم عالیم. دیگه معده دردهای گاه و بیگاه و تعوع هارو نمیگم. بنده خدا همش نگران من و خواهرمه. خواهرم که واقعا خسته شد این یکهفته. فکر کن خودش 7 ماهه بارداره بعد دختر 2سالش و پسرخواهر 6 ساله م هم پیششن . البته اکثر اوقات روز رو با هم میگذرونیم اما یه موقع هایی که میخواد بهشون غذا بده و اونا هم بد غذا !!!!! یا مثلا باهم دچار اختلاف میشن ، میگم خدا باز هم خوب صبری بهت داده . من که اعصاب اینکارهارو ندارم. مامان اینا هم کجدار مریض با داداشم کنار اومدن و مامان میگه همش تو هتل خوابیده فقط حرم هارو رفته که اونم قربون امام ها برم که دست خالی دارن برشون میگردونن. فقط موقع شهر به شهر شدن خیلی اذیت میشه چون همش نصفه شبه و اون هم که دارو میخوره. چند دفعه هم گویا قاطی کرده که خوب کاری نمیشده بکنی . ماشالله ایرانی جماعت هم که بجای کمک کردن فقط دوست دارن زل بزنن به طرف و هی نگاش کنن.


خلاصه غرض از اینهمه وراجی اینکه من باز چندوقتی نیستم. شاید تا اخر بارداری شاید هم باز چندوقت دیگه برگردم. برام بازم دعا کنین که میدونم اگه لطف خدا و محبتای شماها نبود هنوز هرشب در حال لرزیدن و تهوع بودم. یادمه تو اون شبها همسفر بهم گفت باید بریم بچه رو دربیاری!!! مثلا خیلی دلش برای من سوخته بود و میترسید من بمیرم. اخه نفسم هم میگرفت و بدجور نفس میکشیدم  . بعد که میگفتم همه اینجورین میگفت نه بدن تو طاقت این آمپولهارو نداره من نمیخوام بمیری. واقعا انتظار داشت من هم یه عالمه نیرو بگیرم از این مدل دلسوزیاش!!! اما خوب چه میشه کرد بعضی مردا اینجورین دیگه.

خوشحالم که همسفر وادارم کرد دوباره بشینم پای کامی تا ساعتای استرس و تنهاییمو با خوندن شما پر کنم. هرچند خوابیده خوندنتون خیلی سخته سردرد میاره اما باعث شد زمان راحت تر بگذره. پس تند تند بنویسید که وقتی برگشتم یه عالمه متن نخونده داشته باشم.

   + ; ٤:٤٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٩ مهر ۱۳٩٠
    پيام هاي ديگران ()

الیس و این چند روز

سلام به دوستای مهربونم. ممنونم از لطف همتون. اگه از احوالات اینجانب خواستار باشین باید بگم اوایل که اومده بودم خونمون خیلی حالم بد بود. تا حدی که دوبار سرم زدم. مخصوصا معده درد و تهوع نمیذاشت غذا بخورم و همین باعث ضعف و افت فشار میشد. چندشب هم تا صبح لرز داشتم که البته بهتر شدم. ته تهش ریشه عصبی داشت. نمیدونم چرا با اینکه لحظه شماری میکردم برای برگشت به خونم اما با برگشتم یه استرس و افسردگی بدی گرفته بودم. شاید هم بخاطر دوری از جو شلوغ خونه مامان بود که بهش عادت کرده بودم. بهرحال الان چندروزه خداروشکر بهترم. فقط ظهرها تا حوالی عصر دلم بدجورمیگیره که خوب چاره ای جز تحمل نیست.

بگذریم.

هدفم از نوشتن این پست این بود که بگم فردا مامان و بابا و خواهربزرگم و داداش کوچیکم دارن میرن کربلا. بنده خدا مامان همه فکرش من و خواهر کوچیکترمه که اونم بارداره. البته خداروشکر هردو تو یه مجتمع هستیم. پسرک خواهر بزرگم که 6 سالشه هم اومده پیش ما. یعنی پیش همین خواهر کوچیکترم. مامان زیاد راضی به رفتن نبود اما بابا بدجوری به دلش افتاده که از این سفر شفای داداشمو میگیره. برادر من مشکل ا ت ی س م داره و الان 16 سالشه. تو پستای قبلی در مورد کارهاش نوشتم که اگه از چیزی ناراحت بشه نمیشه جلوشو گرفت و به خودش صدمه میزنه و ....
جالبه همه فکر ما اینه که خدا تو این سفر کمکشون کنه که خیلی اون و مامان و بابام اذیت نشن و همه نگرانی مامان و بابا هم ما هستیم!!! متاسفانه یا خوشبختانه ما خانواده بشدت وابسته ای هستیم و درد هرکدوم غصه بقیه ست و همین امر باعث شده همه نگرانی من این باشه که چطور این سفربه پایان میرسه؟ مخصوصا که تو این سفر مرتب از این شهر به اون شهر میرن. خود سفر با هواپیماست اما تو خود عراق با اتوبوس جابجا میشن. برادر من هم قرصهای خواب اور مصرف میکنه و حتما خیلی اذیت میشه. اما مامان میگه وقتی باباتون با اینهمه اشتیاق و امید میخواد ببرتش، من دلم نمیاد ناامیدش کنم. از طرفی هم دفعه اول که من سقط کردم بابا و مامان رفته بودن د ب ی و بار دوم هم که کورتاژ کردم بابا ا ل م ا ن بود و خواهرشوهرم تو بیمارستان برگشت به مامانم گفت " فکر کنم الیس نگرانی باباشو داره.چون هروقت میره مسافرت این اتفاقا براش میفته" مامان خیلی ناراحت شد اما چیزی نگفت فقط بعدا به همسرم گفت : مگه بابای الیس قاچاقی یا خلافکاره که اینقدر دلشوره داشته باشه که باعث بشه بچه ش از دست بره؟ نمیدونم چرا بعضی ها هرچی به ذهنشون میاد میگن. خواهر بزرگم میگفت چندروز پیش مامان با اشک گفته میترسم باز ما بریم مسافرت و بلایی سر این بچه بیاد و باز بگن چون مادر و پدرش نبودن اینطور شده. اما چه کنم؟ پدرتون رو ناامید کنم؟

چند روز پیش هم عروسی پسرعمه همسفر بود. شب خواهرش زنگ زده میگه : میخواستم به همسفر یاداوری کنم عروسی امشبو !!!!! دلم میخواستم بگم افرین به این شعور خواهریت که من تنها بمونم داداشت بره عروسی؟ اما باز حفظ حرمتها وادار به سکوتم کرد. این هم عادت بدی هست که خانواده ما داره و تا کارد به استخونمون نرسه ترجیح میدیم با کسی که شعور نداره دهن به دهن نشیم. البته من هم به مامان چیزی نگفتم که با اعصاب ناراحت نخواد بره.
امیدوارم حداقل امام حسین دست خالی برشون نگردونه و به من و خواهرم هم کمک کنه. خیلی خیلی التماس دعا دارم برای هممون. خیلی به اثر دعاهاتون اعتقاد دارم.

   + ; ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۱ مهر ۱۳٩٠
    پيام هاي ديگران ()

الیس خسته ولی امیدوار برگشته

سلام به همه مهربونا. خوبین ؟ مارو نمیبینین خوش میگذره؟

راستش چیزی حدود 2 ماه از اخرین باری که اومدم میگذره. یادمه دکتر برای هفته 8 سونوی مجدد داده بود و من اومدم و ازتون خواستم برام دعا کنین . فکرمیکنم 10 مرداد بود!!!!!! الان نمیتونم بصورت جرئیات اتفاقهای این دوماه رو بنویسم. حالا میگم چرا. حتی نمیتونم بگم همه چی آرومه یا نه ؟ اما بطورخلاصه اینکه خدارو شکر درهفته 8 جنین نبض گرفته بود اما یک لخته خون هم بود که دکتر گفت شاید دوقلو باشن. علت ننوشتنم هم این بود که مامان گفت ازاین به بعد رو برم خونشون. اونجا هم که استراحت مطلق بودم و دسترسی به نت نداشتم. اما دوروز بعد از اون سونو، دوباره یه خونریزی شدید کردم و یه مامای خونگی بهم گفت جفت دوباره اومده پایین و باز هم استراحت بودم. هفته بعدش به زور مامان که اعتقاد داشت اگه با اون خونریزی شدید بچه افتاده دلیلی برای اینکه هر روز یه پروژسترون و یه هپارین بزنم وجود نداره، دوباره رفتم سونو و خداروشکر بچه سالم بود و البته اون لخته هم به قوت خود باقی!!!! حتما میتونین لحظات پر از استرس منو تصور کنین. برای همین فعلا فاکتور میگیرم. تو اینمدت خواهرام که یکیشون هم باردار هست ، مرتب جواب سونوها و آزها رو به دکتر نشون میدادند و من همچنان استراحت!!!!!!! دکتر از جوابها راضی بود فقط نگران اون لکه بود که با تزریق هر روزه هپارین بازهم به قوت خود باقی. خوب دیدن همسفرهم که محدود شده بود به دیدارهای 10 دقیقه ای اونم هرچند روز درمیون. اخه مامان من برعکس مادر زنهای دیگه ، زیاد از دوماد و عشقهای زن و شوهری خوشش نمیاد. خونه مامان هم که همیشه پرجمعیت !!!! البته خداییش با گرفتاریهای مامان میشه بهش حق داد اما این دل من که این چیزا سرش نمیشد. بنابراین همزمان دراسترس جواب سونوها و دیدار همسفر میسوختم حالا شما لکه بینی های هرچند وقت یکبار رو هم بهش اضافه کنین !!!!!! خلاصه هفته 14 سونوی مجدد دادم و دکتر تشخیص داد به علت پایین بودن جفت، دهانه رحم باید دوخته بشه . عملی که من همیشه ازش میترسیدم . اما خوب اون هم انجام شد و بلاخره در هفته 15 به علت بدغذایی ، مامان محترمانه منو بیرون کرد !!!!!!!! شوخی کردم. راستش من نسبت به گوشت و ماهیچه حساسیت بدی پیدا کردم و از بوش حالم به هم میخوره چه برسه خوردنش !!! مامان هم مرتب این غذاهارو درست میکرد و معتقد بود من ضعیفم . من همه تلاشمو میکردم اما نمیتونستم مثلا در هروعده یه ماهیچه درسته بخورم و مامان معتقد بود من بسی لووووووووس هستم. خلاصه یکبار به شوخی گفت اگه این بدغذایی رو ادامه بدی بهتره بری خونه خودت !!!!!!!! منم رو هوا زدم و علیرغم انکارهای مامان ، گفتم چون قراره 12 مهربابا و مامان و خواهر بزرگه و داداش کوچیکم برن کربلا و من هم باید ببرم خونمون ، خوب از الان میرم و وقتی اومدند من هم برمیگردم و بلاخره در تاریخ شنبه 26 شهریور به خانه برگشتم.
اما اینهمه پرحرفی رو کردم که بگم اگه خیلی وارد جزئیات نشدم علتش اینه که از وقتی اومدم خونمون ، حالم خیلی بده و فکرمیکنم بخاطر استرس تنهایی باشه. حالت تهوع تبدیل شده به خود ا س ت ف ر ا غ ( ببخشید که حالتون بد شد) و شبها هم تا صبح لرزه دارم. سردردها هم که جای خود دارن !!! امروز خانمی که بهم آمپول میزنه مجبور شد بهم سرم بزنه. البته دکتر گفت شاید لرز بخاطر عفونت ادراری باشه اما اون خانم معتقده که هپارین چون خون رو رقیق میکنه ، کلا بدنو به هم  میریزه و اعتقاد داشت استرس حالمو بد میکنه. بارها خواستم برگردم خونه مامان . اما هم 12 مهر باز باید برگردم خونه م هم اونجا هم راحت نبودم. خلاصه امروز به زور همسفر نشستم پای کامپیوتر ( یعنی بهتره بگم خوابیدم جلوش) و دارم مینویسم و ازتون عاجزانه خواهش میکنم بازم منو فراموش نکنین. نمیدونین شبا با چه لرزی میخوابم و هر2 ساعت هم بیدارمیشم. ایشالله که امشب خبری از لرز و تهوع نباشه و بتونم با کامی جون فکرمو منحرف کنم. بازم میام و بیشتر مینویسم بشرط اینکه دعا کنین بهتر بشم. دلم برای نوشته های همتون تنگ شده.


 * راستی الان هفته 16 هستم. میشه پله چندم ؟

   + ; ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩٠
    پيام هاي ديگران ()

چقدر سخته!!!!!!!!!!!

چقدر سخته تو بهت و ناباوری بودن.

چقدر سخته گذراندن لحظات در حالیکه ندونی آخرش چی میشه.

چقدر سخته هر روز به آسمون نگاه کردن و با نگاه التماس کردن در حالیکه ندونی عکس العمل خدا اوون بالا چیه؟

چقدر سخته هر روز با خانواده ت وهمسفر که صحبت کنی اولین سوالشون این باشه که چه خبر؟ از خونریزی خبری نیست؟ و عمق دلشوره و ناراحتی رو در حالیکه سعی میکنن بهت آرامش بدن ، تو چشماشون ببینی.

چقدر سخته فقط بتونی روی پهلوهات بخوابی. اونهم بدون بالشت و در حالیکه سرت روی تشکه و همش زل بزنی به تی وی.

چقدر سخته ناراحت کردن شما.

چقدر سخته. چقدر سخته...............


دوستای خوبم ، قرار بود من برای اول مرداد که هفته 7 رو شروع میکردم ، برم ونوگرافی اما 28 تیر دچار خونریزی شدم و سونو دادم. بهم گفتند فعلا که جنین نبض نداره و دکتر دوباره برای 10 مردادیک سونو نوشته. خداروشکر فعلا خونریزی ندارم اما استراحت کامل هستم و در حال شمردن روزهایی که هرکدوم مث یک سال میگذره. هر روز با یه عالمه دعا و ثنا و در حالیکه دستم روی شکمم هست میگذره. در حالیکه از یه طرف به جنینم التماس میکنم نبض بگیره و از طرفی از خدا میخوام منو ناامیدو شرمنده همسفر نکنه. دو سه روز  اول همش در گریه و زاری گذشت . احساس میکردم قطع خونریزی بخاطر آمپول پ ر ژ س ت ر و ن هست که میزنم و احساسی نسبت به زنده بودن جنین نداشتم اما الان تو یه حالت سکوت هستم. انگار خدا از بالا و من از پایین در سکوت به چشمای هم زل زدیم و منتظر عکس العمل بعدی طرف مقابلمون هستیم.

همسفر یه روز خوب و مهربونه و یه روز ناراحت و سعی میکنه به من بقبولونه از کمبود هورمونی منه که بچه نمیمونه. نمیدونم والله. همه دکترها بهم گفتند اینبار با تزریقای روزانه میتونم بچه رو نگه دارم اما الان فقط 2 تا دست و 2 تا ران کبود و دردناک از تزریق دارم و نتیجه؟ هیچی!!!!!!!


الان هم از همسفر خواستم کیبورد و موس رو بذاره پایین و در حالیکه کف اتاق خوابیدم دارم تایپ میکنم. چون میدونم انرژی مثبت شما همیشه به کمکم اومده.

میدونم توفع زیادیه اما برام دعا کنین. خواهش میکنم

   + ; ٥:۱٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٤ امرداد ۱۳٩٠
    پيام هاي ديگران ()

بگم یا نگم؟

ماه من...
غصه اگرهست بگو تا باشد
معنی خوشبختی، بودن اندوه است
اینهمه غصه و غم، اینهمه شادی و شور
چه بخواهی و چه نه، میوه یک باغند
همه را با هم و با عشق بچین، ولی از یاد مبر
پشت هر کوه بلند، سبزه زاری است پر از یاد خدا
و در آن باز کسی می خواند
که خدا هست
خدا هست
خدا هست هنوز ( از وب خانم آ )

سلام. امیدوارم حال همگی خوب باشه و این روزای عید به همه تون مبارک باشه. راستش نمیخواستم فعلا چیزی بنویسم اما خوب یه جورایی مجبورشدم که بیام و بگم که ............................


نمیدونم بگم یا نه .............


بگم ؟


نگم ؟


خوب میگم. جواب آز با. ردا. ری من مثبت بود. میدونم دارین بهم تبریک میگین اما راستش خودم اونجوری که باید خوشحال نیستم. ناشکری نمیکنم اما علتشو بهتون میگم :
نمیدونم بگم یا نه؟ اما اولین دلیل اینه که من این مورد رو تا حالا 2 بارتجربه کردم. یعنی 2 بار این مراحلو رفتم اما وسط راه همه امیدم، ناامید شده. میدونم که باید مثبت نگاه کنم اما اون تجربه های تلخ بهم میگن که فعلا به هیچی دل نبندم. مخصوصا که نمیدونم چرا خدا نمیذاره خوشحالی من مث همه مادرا باشه. راستش هنوز 10 روز مونده بود به تاریخ پر.یو.دی که چندتا لک دیدم. با ترس و غصه رفتم آز بارداری دادم و مثبت بود. دکتر خودم که تهرانه که ماشالله اصلا تلفنش جواب نمیداد. رفتم همین دکتر کرج. بهم گفت : امیدوار باش . اما ما جوابی برامون اهمیت داره که بعد از تاریخ پری باشه. خب حتما میتونین حدس بزنین اون 10 روز بر من چه گذشت. بعد دوباره آز دادم و باز مثبت بود . اما دکتر گفته باید اول تیر یه سونو هم بدم که خوب جواب اونهم خیلی مهمه. چون در سقط اولم ، تو همون سونو بود که جنین ضربان نداشت و افتاد. بهرحال این روزها بیشتر از شادی ، با استرس و ترس و البته توکل و دعا و نذر و نیاز میگذره. فعلا هم به خانواده همسفر چیزی نگفتم . چون دفعه پیش خیلی بی اهمیت بودند و فقط وقتی بچه میفتاد ، آه و ناله شون بلند میشد و اعصابمو به هم میریختن. تازه  دیگه دکتر تهران هم نمیرم . چون در شرایط اضطراری بهش دسترسی ندارم. مسیرم هم تو طرحه و با اینکه میترسم اما استخاره کردم و خوب اومد که همینجا برم دکتر. چیکار کنم خوب ؟


دلیل دوم که باعث میشه زیاد خوشحال نباشم ، کارهای خانواده م و همسفره. راستش آخرین سونویی که کردم و دکتر بهم اجازه اقدام رو داد ، 13 رجب بود . همسفر بعدا بهم گفت که نذر کرده اگه از این اقدام نتیجه بگیریم اسم بچه مونو از علی بذاریم . خوب من پسرخواهرم ، اسمش علی هست و ما اصلا در خانواده مون رسم اسم تکراری نداریم. شاید براتون عجیب باشه اما یه جورایی اصلا این حرف قابل قبول نیست و کسی که اون اسم رو داره ، اینو یه جور بی احترامی میدونه!!! حالا تصور کنین اون شخص خواهرت باشه. قبلا به همسفر گفته بودم ولی نمیدونم چرا همچین نذری کرده آخه. خوب من امروز به شوخی و خنده این موضوعو مطرح کردم و متاسفانه با جبهه گیری شدیدی روبرو شدم و حالا نمیدونم باید چیکار کنم؟ میدونم که الان زوده برای این موضوع اما واقعا موضوع جدی هست چون من خودم هم دوست ندارم اسم تکراری رو. مخصوصا من کلا دوست ندارم اسم ائمه روی بچه م بذارم. چون نمیدونم آینده ش چی میشه؟ دوست ندارم بعدا بهش بگن : حیف این اسم که روی تو هست !!! اما خوب نذر همسفرو چیکار کنم؟ وقتی یاد اونهمه گشتن برای کسی که هربار بتونه برام از تهران وقت بگیره میفتم، اونهمه استرسی که با همسفر دوتایی کشیدیم تو راه رفت و برگشت، اونهمه آزمایش و سونوگرافی، اونهمه شرمندگی از انجام سو.نوی. داخلی، اونهمه درد، اونهمه امپول و تزریق که هنوز هم ادامه داره، وقتی یاد اینا میفتم میترسم ازعهدشکنی و از طرفی هم میدونم زمان انتخاب اسم هم با خانواده م درگیری دارم هم با همسفر هم با دل خودم که با همه احترامی که برای ائمه قائلم اما دوست ندارم اسم بچه م مذهبی باشه. نمیدونم چیکار کنم؟

* فعلا لطفا برام دعا کنین جواب سونو خوب باشه


* اگه جزئیات مراحل درمان رو مینویسم از بی حیایی نیست. میخوام اگه روزی کسی اومد و این مشکل رو داشت بدونه مراحلش چطوریه

* میدونم حتی هنوز جنسیت بچه مشخص نیست . اما میخوام بدونین چقدر سر ریزه کاریها ، درگیری دارم و این تازه اولشه

* تو این شبها و شبهای رمضون منو فراموش نکنین لطفا


* اینجا یه مادر و بچه هاش به کمک شما نیاز داره

   + ; ۸:۱٢ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٥ تیر ۱۳٩٠
    پيام هاي ديگران ()