الیس به خانه پدری بازمیگردد

سلام به همه دوستای خیلی خیلی مهربون و همزبون که اگه شماها نبودین نمیدونم این روزهای پراز تنهایی رو چطور میگذروندم؟ خوب مهلت بودن من تو خونه خودم به پایان رسید و امروز بعدازظهرمامان اینا میرسن ایران و من هم دارم میرم خونشون و چند روزی باز اونجا هستم. راستش هم ممنوعیت زیاد تو ماشین نشستن و هم اینکه حیاط مامان اینا حدود 20 تا پله میخوره، باعث میشه نتونم هی برم و بیام و باید اگه اونجا هستم چندوقتی بمونم. همسفر تمام پله ها بغلم میکنه میبره بالا. بیچاره اینبار که سنگینترم شدم نمیدونم زورش میرسه یا نه؟ یادش بخیر روزای اولی که اومده بودم خونم حالم خیلی بد شده بود و همش همسفرمیخواست منو برگردونه خونه مامان و من میگفتم نمیخوام مامانو نگران کنم. همش به خودم میگفتم فقط 20 روز تحمل کن تا مامان بره و برگرده. اونوقت دوباره میری خونشون!!! اما الان یه جورایی باز دلم گرفته چون دلم برای سکوت خونه خودم و بودن کنار همسفر تنگ میشه!! خونه مامان همش دور و برت شلوغه و خوب کمتر حوصله ت سر میره اما خوب یه موقع هایی دلت میخواد بری تو غار تنهاییت که خوب نمیشه. تازه از الان دارم به بشقاب های پر از غذایی که مامان میکشه و باید بخورم فکر میکنم و درمورد همسفر هم که حکومت نظامیه و دیدارهای 5 دقیقه ای خواهیم داشت. خوب چه میشه کرد ؟ وقتی دیدم تو کامنتا خیلیا این مشکلو داشتن، ته دلم آروم میشه. نمیدونم شاید هم من هنوز لیاقت مادرشدنو پیدا نکردم. مگه نه اینکه مامانا باید خیلی محکم باشن که بتونن از بچه هاشون محافظت کنن؟ خوب من که هنوز خودم با غروب خورشید دلم میگیره یعنی میتونم تکیه گاه یکی دیگه باشم؟ خدا خودش کمکم کنه. از طرفی هم بعضی وقتا احساس پ میکنم بعد سریع میگم : خدایا صبر کن مامانم برگرده بعد هر امتحانی میخوای بکن . بنده خدا مامان هی زنگ میزنه میگه خوبی؟ همه چی خوبه؟ من هم میگم عالیم. دیگه معده دردهای گاه و بیگاه و تعوع هارو نمیگم. بنده خدا همش نگران من و خواهرمه. خواهرم که واقعا خسته شد این یکهفته. فکر کن خودش 7 ماهه بارداره بعد دختر 2سالش و پسرخواهر 6 ساله م هم پیششن . البته اکثر اوقات روز رو با هم میگذرونیم اما یه موقع هایی که میخواد بهشون غذا بده و اونا هم بد غذا !!!!! یا مثلا باهم دچار اختلاف میشن ، میگم خدا باز هم خوب صبری بهت داده . من که اعصاب اینکارهارو ندارم. مامان اینا هم کجدار مریض با داداشم کنار اومدن و مامان میگه همش تو هتل خوابیده فقط حرم هارو رفته که اونم قربون امام ها برم که دست خالی دارن برشون میگردونن. فقط موقع شهر به شهر شدن خیلی اذیت میشه چون همش نصفه شبه و اون هم که دارو میخوره. چند دفعه هم گویا قاطی کرده که خوب کاری نمیشده بکنی . ماشالله ایرانی جماعت هم که بجای کمک کردن فقط دوست دارن زل بزنن به طرف و هی نگاش کنن.


خلاصه غرض از اینهمه وراجی اینکه من باز چندوقتی نیستم. شاید تا اخر بارداری شاید هم باز چندوقت دیگه برگردم. برام بازم دعا کنین که میدونم اگه لطف خدا و محبتای شماها نبود هنوز هرشب در حال لرزیدن و تهوع بودم. یادمه تو اون شبها همسفر بهم گفت باید بریم بچه رو دربیاری!!! مثلا خیلی دلش برای من سوخته بود و میترسید من بمیرم. اخه نفسم هم میگرفت و بدجور نفس میکشیدم  . بعد که میگفتم همه اینجورین میگفت نه بدن تو طاقت این آمپولهارو نداره من نمیخوام بمیری. واقعا انتظار داشت من هم یه عالمه نیرو بگیرم از این مدل دلسوزیاش!!! اما خوب چه میشه کرد بعضی مردا اینجورین دیگه.

خوشحالم که همسفر وادارم کرد دوباره بشینم پای کامی تا ساعتای استرس و تنهاییمو با خوندن شما پر کنم. هرچند خوابیده خوندنتون خیلی سخته سردرد میاره اما باعث شد زمان راحت تر بگذره. پس تند تند بنویسید که وقتی برگشتم یه عالمه متن نخونده داشته باشم.

/ 4 نظر / 22 بازدید
بانوے بارانــــ

آلیس عزیزم برات دعا میکنم خدا کمکت کنه و این بار طعم خوش مادر بودن رو حس کنی قوی باش باید بجنگی و میتونی پیروز شی

شبناز ماندگار

سلام اميدوارم كه موفق باشي و شاد من برات دعا ميكنم عزييزم

فلفل بانو

خصوصی داری