دخترکم 6 ماهه شد!! کمی درد و دل و شاید غرغر

سلام دوست جونای مهربون و خوش مقال و جون جونی!!! ( دختر خواهرم که 4 سالشه هروقت میخواد خیلی تحویلت بگیره اینارو میگه)
ممنون از محبت همتون. راستش اینمدت اینقدر اتفاقات مختلف افتاد که وقت اپ کردن نمیداد و همش یه جورایی به هم وصل بود و دنباله دار. پس اجازه بدین بازم شماره ای بگم ( الیس که انگار همه منتظر بودن بیاد و غرغراشو شروع کنه!!!)

1 - دوباره دچار اون حمله ها شدم و اینبار رفتم دکتر. برام ازمایش کلی نوشت و جوابشو بردم پیش دکتری که دوسال قبل هم نجاتم داده بود. بهم گفت ورم معده دارم و باید دارو برای 4 ماه مصرف کنم. خداروشکر بهتر شدم اما هنوز هم گاهی ضعف و لرز میاد سراغم. دکتر تیروئید هم رفتم و قرصمو زیاد کرده

2- مامان یه مدت دچار تپش قلب و فشار بالا میشد. اسکن و نوار و .... همه چی سالم بود اما دیگه به حدی رسید که 3 روز سی سی یو بستری شد و چه روزایی بود بماند. دیگه من درد خودمو یادم رفته بود. 3 روز ما خونه مامان موندیم و نگران که برادرکوچیکم اگه بگه مامان کو؟ چی بهش بگیم؟ خلاصه به مامان هم که سابقه کم کاری تیروئید داره گفتن شاید از عوارض اون باشه و بیمارستان ع ر ف ا ن تهران براش از کلینیک غدد وقت گرفتیم و با بابا بردیمش. به من گفت مشکل از تیروئید نیست و هورمون غده کورتیزولت رو هم یه تست بده. اما مامان دچار گره شده بود و نمونه برداری کردند که خیلی وحشتناک بود. امروز هم جوابشو دادن که فعلا از پشت تلفن مامان میگه خوب بوده. حالا واقعیت چیه رو تا برنگردن نمیدونم( اینبار با خواهربزرگم رفتن تهران و بعد هم یه دکتری که ید درمانی میکنه قراره برن)

3- دخترک واکسن 6 ماهگی رو هم خداروشکر بخوبی گذروند. خانومی مثل اینکه میدونه مامانش چقدر روی مریضی و تب حساسه. براش از متخصص کلیه وقت گرفتیم. اما روزی که رفتیم گفتن درمونگاه تخصصیمون توی این تعطیلات هم تعطیله!!! دکتر خودش گفت احتمالا باید عکس رنگی بندازه و من اینقدر میترسم که حتی جرات ندارم برم سرچ کنم ببینم برای بچه ها هم تزریقیه؟ چشمش هم همچنان درحال قی سازی و اب اوردنه و ما هم در حال ماساژ دادن!!!

4- پدربزرگ همسرم که ادم فوق العاده مهربون و مومنی هست فوت کرد و درست فردای فوتش ما مهمونی افطار با 200 مهمون توی تالار برای دخترک داشتیم. نمیدونستیم کنسل کنیم یا نه؟ که اینقدر مامان بزرگش بامحبته بهمون گفت : اگه کنسل کنین کلی ازتون خسارت کم میکنن و مراسم برگزار شد اما با 250 مهمون و به اسم یادبودی برای پدربزرگ!!! اخر مهمونی هم با همسر کنتاک شدیدی کردم و اون هم جلوی دامادشون که خیلی رودرواسی دارم بهم گفت زندگیشو سیاه کردم!!!!!! هرچند بعدا پسرعمه ش هم که دیده بوده کلی دعواش کرده و گفت : خانمت خیلی خانمه که جوابتو نداده" اما بهرحال اب ریخته به جوی برنمیگرده. حالا علت دعوا چی بود؟ اینکه بدون هماهنگی با من ذاهای اضافی رو برده بودن ماشین دومادشون. بعد گفت الان میگم در بیارن. منم گفتم من دیگه عارم میشه غذارو پس بگیرم اما بگو ببرن خونه مامان بزرگت که حالا که عمه ها هستن برای سحر بخورن و همسفرخان فکر کرده بودن من میگم بیار خونمون خودم بخورم!!!!!

5- این روزها گاهی پر میشم از استرس دخترک. سعی میکنم زود خودمو جمع کنم اما فکر اینکه کلیه ش مشکل دار باشه دیوونه م میکنه. وقتی هم اروم میشم خودم دچار دل دردها و .. میشم. هرشب که میخوابم خداروشکر میکنم که بدون دوا و دکتر گذشت. هرچند این اواخر هم با همسرم مریضی ویروسی گرفتیم و فقط با بخور و سلام و صلوات خدا به خیر گذروند و دخترک دچارش نشد

6- باید برای دخترک غذا کمکی شروع کنم . اما وعده های شیرشو خیلی کم میخوره و محبورم تقریبا هر3 ساعت بهش شیر بدم و تو این وسط زمان زیادی برای تجربه غذاهای جدید هرچند اندک نیست و نمیدونم چاره چیه؟ مادری حس قشنگیه اما استرسهاش بیشتر از لذتهاشه . شما هم اینطوری هستین؟

7- میدونم بازم پراکنده و بیخود نوشتم. اما کاش دعا کنین دکتر کلیه راضی باشه و عکس نخواد. دعا کنین این مرحله هم به خیر بگذره. دعا کنین خودم هم خوب باشم که بتونم این راه رو تا تهش برم. کاش احساسمو میتونستم اونجوری که میخوام بگم تا بفهمین چقدر سخته نگران سلامت خود و عزیزترینت بودن. اون هم متناوبی. هرچند هروقت یاد بردیای نشمیل میفتم از خودم خجالت میکشم!!!

8- خداجونم خودت میدونی که هیچکدوم اینا ناشکری نیست که لحظه لحظه مقایسه این روزها با روزهای مشابهش با سال قبل کافبه که سکوت کنم و سرمو به علامت رضا و تسلیم پایین بندازم. فقط ازت صبر میخوام که بتونم از پس این امتحان های همزمان بربیام. فقط همین!!

/ 6 نظر / 18 بازدید
ماریلا

سلام برای قی کردن چشم دخترکت ، می دونم شاید مسخره باشه ، اما یه مدت کلاه بذار سرش ... این بچه زمستون دنیا اومده و ملاجش سرما خورده ... اینو قدیمی ها می گفتن .. ضرر نداره امتحان کن .... یه کلاه نخی بذار سرش ، الان هم تابستونه همه جا کولره .. سر بچه گرم نشده اصلا... بچه ی خاله ی منم اینجوری بود ... مامان بزرگ مامانم اینو گفت همین کارو کرد خوب شد... ایشالا که زودی خوب می شه

نشميل

عزيزم ايشالله مامان زود زود خوب ميشه گاهي وقتا ادم پيش مياد درگيري لفظي و اينا

صحرا

خصوصي

ساره

سلام عزیزم من امروز وبلاگتو خوندم خیلی دوست داشتم من هم شرایطی مثل تو رو داشتم سال 90 بار دار بودم رفتم خونه مامانم و استراحت مطلق بودم ولی هفته 18 سقط شد میشه منو راهنمایی کنی مطالب در مورد بارداری 1و2 رمز میخواد؟؟

فندق

عزیزم ببخش بابت جواب ها. باور کن حجم کامنت ها خیلی زیاده و وقت من محدود. خوشحال میشم وب دخترک رو بخونم. ممنون میشم ادرس بدی. [ماچ]

آرتیستون

خدایا امتحان سخت از ما نگیر و بهمون با ارفاق نمره بده! خوشحالم از آشناییت خانومی دخملی رو ببوس!