عشق من 1 ساله شد!!!!!!

دوستت دارم بی نهایت         با صداقت تا قیامت       تک ستاره زندگیم         تولدت مبارک

امروز روز تولد پیشی خانوم منه. یکسال گذشت از باهم بودنمون. یکسال گذشت از روزی که با استرس فراوون به اتاق عمل رفتم تا نتیجه 9 ماه اضطراب و تزریق آمپول روزانه رو ببینم. یکسال از روزی که وقتی یه فرشته کوچولو رو بهم نشون دادن اولش گفتم " وای این که اصلا خوشگل نیست!!!!!! " بعد گفتم ناراحت نباش کوچولو. خوشگلم نباشی عشق مامانی ( البته الان بنظرم خوشگله ها. همون حکایت سوسک و دست و پای بلوری!!!) توی تقویمی که دارم دوتا صفحه کنار هم چسبوندم. توی یکیش روزای بارداریمو خط میزدم و توی یکیش روزای تولد خانوم کوچولو رو تا یکسالش تموم بشه. با خودم میگفتم یعنی 1 سالگیشو میبینم؟ توی این 1 سال خیلی چیزا یاد گرفتم و مهمتر از همه صبوری کردنو. هرچند هنوز خیلی قوی نشدم اما بقول مهربانو فهمیدم مادری یعنی صبر گذشت و احساس مسئولیت. فهمیدم درسته باباها عاشق بچه هاشونن اما این مامانا هستن که تو لحظات سخت مث کوه باید پشت بچه هاشون باشن. این مامانا هستن که تو روزای مریضی و لحظات خطرسازی که برای هر بچه ای پیش میاد باز هم باید مدیریت بحران کنن. فهمیدم مادر شدن یعنی رشته ای نامرئی از مسئولیتی سخت و در عین حال شیرین. امروز روزی هست که دخترک من سالم کنارمه و فعلا دکترها از وضعیت کلیه ش راضی بودن و میگن به مرور زمان درست میشه. حالا باید منتظر سونوی 6 ماه دیگه ش باشیم تا به امید خدا همه چی خوب و خوش تموم شده باشه. این یکسال سخت گذشت و پر از استرس که نتیجه ش بیماری روده عصبی برای خودم بود اما امیدوارم خدا خودش این سختی شیرینو به همه منتظران هدیه بده.
امسال هم مث پارسال 3 نفری کنار سفره هستیم با این تفاوت که پارسال فقط 20 روز داشت و امسال 1 ساله شد. میدونم که سفره هفت سین براش جالب خواهد بود و حتما هی فضولی میکنه و من و بابا هی جیغ میزنیم که " دست نزن. صاف بشین میخوایم عکس بندازیم
و ...

* پیشی کوچولوی من از شروع نفسهای حضرت آدم تا پایان نفسهای آخرین آدم دوستت دارم. قشنگترین اتفاق زندگیم حضور توست. زیبایی زندگی رو کنار تو احساس میکنم چون تو طعم خوشبختی رو به من هدیه دادی. هنوز یادمه اونروزی که از درد عمل بخودم میپیچیدم و با خودم میگفتم : خدایا این دردها کی تموم میشه؟ بخاطر درد زیادم نمیتونستم اونجوری که میخوام به پیشی کوچولو محبت کنم. حتی با اینکه کنارم روی تخت خوابونده بودنش اما حال نگاه کردن بهش رو هم نداشتم . تو همین حال و هوا بودم که یه دست کوچولو به بازوم خورد. انگار فرشته من مامور شده بود منو دلداری بده و بگه مامان این روزا هم میگذره. مطمئن بودم که این برخورد بین دست من و اون اتفاقی نبود چون چیزی حدود نیمساعت کنار هم بودیم و هیچ اتفاقی نیفتاده بود. بهترین لحظاتم رو به پای بهترین دقایقت میریزم تا بدونی چقدر برام عزیزی و چقدر دوستت دارم. امیدوارم یکسال آینده رو هم در کنار هم با پدرت با سلامتی و شادی و آرامش و آسایش بگذرونیم.

 * وب دخترکم رو اپ کردم. خوشحال میشم تو تولدش شرکت کنین
 www.gojefarangi.persianblog.ir

/ 3 نظر / 18 بازدید
صحرا

عزيزم فکر مي کردم لينکت رو گذاشتم. بعضي از لينک ها از دستم در رفته . ببخشيد باور کن منظوري نداشتم. ايشالله تو فرصت بعدي که قراره يه سري لينک اضافه کنم لينکتو مي ذارم. از ملودي هيچ خبري ندارم. غزل هم وبش هک نشده . خودش وبشو حذف کرد و نمي خواد بنويسه ديگه

صحرا

تولد جوجه کوچولوتو تبريک مي گم دوستم. خيلي زيبا نوشتي احساساتت رو .

همسایه دیوار به دیوار

سلام بر اولین آلیس در سرزمین برره... تولـــــــــــــــــــــــد گل دخترت مبـــــــــــــــــارک ینی من کلی با این جملتون حال کردم"بنظر من خانواده همسر من مث برره میمونن یا شاید افراد سرزمین عجایب که همه چیشون غیرطبیعیه و نمیشه براش منطقی پیدا کرد ..." یهو یاد قوم شوهر خودم افتادم[نیشخند] چند تا از پستاتون رو خوندم، حیفه که اینجارو ادامه ندین. انشاالله که خدا کمک میکنه و بیماریتون زودتر خوب میشه.توکلتون به خدا باشه. امیدوارم که از امتحانش سربلند بیرون بیایین.[گل]