نه تو می مانی و نه اندوه
و نه هیچیک از مردم این آبادی...
به حباب نگران لب یک رود قسم،
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،
غصه هم می گذرد،
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند...
لحظه ها عریانند.
به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز. ( با اجازه مهربانو خانوم)

 

سلام به همه دوستای خوبم. امروز فقط اومدم این یک سال رو برای خودم و دخترکم مرور کنم و برم.

* امسال فروردین درحالی شروع شد که من یه نوزاد کوچولوی 20 روزه داشتم و درحالیکه 10 روز بیشتر از زایمانم نگذشته بود به خونه خودم برگشتم! خوب سخت بود . مخصوصا که دخترکم خیلی کم خواب بود و همش گریه میکرد و اظهار گرسنگی. اما دکتر گفته بود زودتر از 2 ساعت نباید شیر بخوره. مامان میگفت باید عادتش بدی به پستونک اما دختر من قبول نمیکرد و پستونک نمیخورد!!! مامان تو این مدت خیلی سعی کرد که به پستونک وابسته ش کنه و خداروشکر موفق شد . چقدر سخت بود که باید پستونکو میذاشتم تو دهنش و حداقل یکربع جیغ و گریه هاشو تحمل میکردم و دستم رو از دهنش برنمیداشتم تا عادت کنه به نگه داشتن اون!!! اما خوب خداروشکر بلاخره عادت کرد و حالا بدجوری معتاد پستونکه!!!

* یادمه برای عید دیدنی فقط رفتیم خونه مادربزرگ همسر و پدر و مادر همسر و من چقدر اضطراب داشتم که اگه یهو سکسکش بگیره چیکار کنم؟ آخه ما اعتقاد داریم بچه تا سکسکه میکنه باید بند بیاریم. یعنی اگه اینکارو نمیکردیم هرچی خورده بود بالا میاورد اما خانواده همسفر معتقدند که فقط باید بزنیم پشتش تا آروم بشه. حتی اگه نیمساعت طول بکشه!!! و این عدم تفاهم اضطراب بزرگی رو برای من ایجاد کرده بود.

* یادمه روز دوم عید قرار بود دخترکو بذاریم پیش خواهر بزرگم و بریم خونه عمه ها و عموهای همسفر عید دیدنی. قبلش مامان بهم اولتیماتوم داده بود که این نهایت لطف خواهرته و باید هر 10 تا عمو و عمه رو توی همون 1 روز برین و مزاحم خواهرت نباشین!!! و این باعث شد که با وجودی که دخترک شب قبلش تازه ساعت 2 و نیم خوابید و من از سردرد داشتم میمردم صبح حتی جرات نکنم عید دیدنی رو به روز دیگه ای موکول کنم و با چه بدبختی رفتیم. یادمه تا در رو باز نمیکردن به همسفر میگفتم : خوب خونه نیستن بدو بریم خونه بعدی.

* اولین باری که بیمار شد و اونم حساسیت بود خیلی ترسیده بودم. یعنی ما تو خانواده مون سابقه تشنج داره برادر کوچکم و همه از تب میترسیم. اما خداروشکر مسئله فقط یه حساسیت ساده بود که بخیر گذشت.

* تو این مدت پر بودیم از استرس کلیه هاش و رفلکسی که داشت. متاسفانه در اوایل زایمان بخاطر مسایل دوران بارداری دچار افسردگی هم شده بودم که البته فقط خودم میدونستم و همسفر هیچ کاری برام نمیکرد. چون توی فروردین امتحان دکترا داشت هرشب منو با گریه ها و فغانهای دخترکم تنها میذاشت و میرفت تو اتاق درس میخوند و بعد هم میخوابید!!! و من از ساعت 10 تا 2 نیمه شب دخترکو در آغوش میگرفتم و راه میرفتم و براش حرف میزدم. سوره والعصر میخوندم. براش از دوران سخت حاملگیم میگفتم. از استرسام . از اینکه فکر میکردم شاید درد کلیه اذیتش میکنه و اروم تو گوشش زمزمه میکردم " نترس مامانم. مامان همیشه با توست. مامان همیشه پشتته حتی اگه مشکلت جدی باشه" اینارو میگفتم و گریه میکردم. اما آروم و یواشکی تا مبادا همسفر بیدار بشه و وقتی دخترکم میخوابید با دلی شکسته و تنها میخوابیدم.

* وقتی خواستم سری شیشه شو از شماره 1 به 2 عوض کنم اویلش نمیتونست خودشو جمع کنه و میریخت بیرون و من میشستم گریه میکردم که خدایا کی 6 ماهه میشه که با قاشق بهش غذا بدم!! جالبه وقتی با قاشق میخواستم بهش غذا بدم میگفتم یهو به گلوش گیر نکنه خفه شه!!!

* یادمه اوایل که صاف میشوندمش گردنش به سمت چپ متمایل میشد و مامان میگفت از بس به یه سمت میخوابونیش اینطوری شده. باید تا صبح هی جابجاش کنی و باز من گریه و زاری که اگه گردنش کج بمونه چیکار کنم!!!

* اولین باری که ا س ه ا ل شد و من داشتم از استرس تو صورت دکتر بالا میاوردم اما الان یاد گرفتم که بچه ها از ا س ه ا ل نمیمیرن!!!

* دخترک من چه روزایی رو شمردم تا یکماهه بشی . بعد در ارزوی دیدن 40 روزگیت بودم. بعد میگفتم وای واکسن 2 ماهگی رو چیکار کنم؟ 4 ماهگی؟ 6 ماهگی و امروز تو دختر ناز مامان یکسال و بیست روزه هستی. حالا کم کم باید اتاقتو جدا کنم. خیلی برام سخته و میدونم برای تو سخته که عادت داری کسی کنارت باشه تا بخوابی. اما چاره ای نیست و باید این پروسه هم انجام بشه . چون تجربه از دیدن خواهر زاده هام بهم میگه الان بهترین زمان برای اینکار هست.

* خانوم کوچولو چقدر منتظر شدم تا چهاردست و پا راه بری. بعد هم که هی نگاهت کردم تا توی روروئک راه افتادی و بعد هم راه رفتنتو قبل از یکسالگی دیدم . تو بچه های همسنت رکورد راه رفتنو زدی. اما مامانی باید اعتراف کنم راه رفتنتو زیاد دوست ندارم. انگار یهویی خیلی بزرگ شدی. انگار همه شیرینی که لحظه لحظه شو انتظار کشیدم یهویی تموم شد. خداروشکر میکنم که نباید یه عمر حسرت راه رفتنتو بکشم اما واقعیت اینه که دلم برای چهاردست و پا رفتنت تنگ شده!!!

* سختی هایی که توی گرفتن اون عکس رنگی لعنتی کشیدیم. موقعی که رگش پیدا نمیشد و اون خانوم پرستار انگار به جاسوزنی سوزن میزنه هی درمیاورد و فرومیکرد یه جای دیگه و میگفت : مث سیب زمینی میمونه. رگ نداره و من هی تو دلم میگفتم خدایا کمکم کن برنگردم یه جواب دندون شکن بهش بدم. دوتا دست و پاهاش سوزنی شد تا آخر تونستن ازش رگ بگیرن. بعد هم که سونوی همراه با وارد کردن سوند بود و درسته دردش کمتر بود اما اونم دیدنش برای یه مادر سخته. مخصوصا که همسفر عوض همراهی و قوت قلب خودش اول از همه میشت به گریه کردن!!! اما خداروشکر آخرش خوب بود و فعلا امید بستیم که به مرور زمان خوب میشه.

* و کلا اینکه مادری صبر آدمو زیاد میکنه. وقتی مادر شدی یاد میگیری که باید کمتر مریض شی. باید بدونی که یه موجود بیگناه و ضعیف هست که به تو وابسته ست و دیگه اونه که در اولویته. دیگه خسته هستم و سرم درد میکنه و حوصله ندارم ، میره کنار. حالا خدا امتحانی رو گذاشته جلوت که باید سربلند ازش بیرون بیایی. امتحانی که یه لحظه بی توجهی میتونه هم اونو هم جامعه پیش روشو به تباهی بکشونه. باید همه سعیتو بکنی تا یه روز اگه ازت پرسید " چرا؟ " سرتو بالا بگیری و بگی فلان تصمیم در فلان شرایط بهترین تصمیم برای تو بوده عزیزم. نمیگم خودت رو فدای حس مادری کنی. نه. اما یاد میگیری همیشه اول راحتی بچه ت مهم باشه نه خودت. مادری یعنی زنجیری نامرئی از احساس مسئولیت ، گذشت ، صبر، صبر ، صبر. درسته که همه اینا باعث شد بیماری روده تحریک پذیرو بگیرم و خیلی عذاب کشیدم اما دارم سعی میکنم کم کم باهاش کنار بیام و جلوی پیشرفتشو بگیرم. برام دعا کنین از پسش بربیام

* دعا میکنم خدا این سختی شیرینو با همه استرساش نصیب همه کسایی که دوست دارن بکنه. چون نگاه کردن به چشمای این امانتی های کوچولو و دیدن لبخندشون همه سختیهارو از بین میبره

و اینم عیدی من به شما : قوانین شاد زیستن:
 1 - اگه چیزی رو دوست دارین از اون لذت ببرین
2- اگه چیزی رو دوست ندارین از اون دوری کنین
3- اگه چیزی رو دوست ندارین و نمیتونین ازش دوری کنین تغییرش بدین
4-اگه چیزی رو دوست ندارین و نمیتونین ازش دوری کنین  و نمیتونین تغییرش بدین اونو بپذیرین
5- با تغییر نگرشتون به چیزایی که دوستشون ندارین اونارو بپذیرین

من این قانون رو در مورد خانواده همسر سعی میکنم رعایت کنم . بد نبوده. نمیگم دوستشون ندارم اما خیلی دخالت میکنن. مخصوصا درمورد دخترک. البته همسفر هم مقصره چون همه چی رو براشون میگه و از نظر خودش اینا چیز مهمی نیست. مثلا اینکه ما درزهای پنجره مونو چطوری میبندیم. خب من شاید چسب نواری میزنم اما دلم میخواد جلوی اونا بگم درزگیر زدم!!! خیلی موضوع بی اهمیتی هست اما دلم نمیخواد دیگران بدونن که چطوری صرفه جویی میکنم و در عین حال دلم نمیخواد همسفر بهشون بگه. یا مثلا اینکه چقدر از خونه تکونی مونده یا اینکه کی میاد کارامو میکنه یا مثلا باورتون میشه با اینکه دخترک الان 1 سالشه هنوز هرهفته که میریم خونه شون خواهرش درمورد مواد سوپش از من میپرسه؟ بارها خواستم بهش بگم یعنی واقعا حرفای اون هفته منو یادت نیست ؟ یا هی میخوای مچگیری کنی؟ اما باز میگم ولش کن ارزش نداره اما خوب از طرفی هم تحمل اینهمه کنجکاوی برام سخته. اما خوب دارم سعی میکنم قبول کنم که اینا این مدلین دیگه. چه میشه کرد؟ بهتره از این دید نگاه کنم که من داره بهش آموزش میدم ( در حالیکه ایشون 5 سال از من بزرگترن و یه دختر 10 ساله هم دارن!!) یا مثلا مادر همسفر هی کانال تلویزیون رو عوض میکرد که مبادا اهنگی پخش بشه( قبلا گفته بودم از این خشکه مقدسا هست!! )  در حالی که میدونه دخترک دوست داره. خب من خیلی حرص خوردم اما الان وقتی اینکارو میکنه به همسفر میگم براش نانای بخون دخترم برقصه!!! و اون هم این کارو میکنه و مادرشوهر هم مجبوره براش دست بزنه!!!

باز هم عیدتون پیشاپیش مبارک شنیدم سال مار سعنی سال سلامتی. ایشالا که دیگه خبر بیماری نشنویم. موقع سال تحویل برای سلامتی همه مریضا خصوصا مامان باباهای مریض یا بچه های مریض دعا کنین.

/ 4 نظر / 19 بازدید
شیرین طلا از لندن

عیدت مبارک

نشمیل

امیدوارم سال سلامت باشه و شادی برای همه سال نو مبارک عزیزم

فرید

سلام من نمی تونم مادر بشم ولی امیدوارم همسفر خوبی باشم واسه مادر بچه هام... تا اون بتونه زندگی خوبی رو تجربه کنه... متن هاتون خیلی به دل میشینه... به قولی هر چه از دل برآید لاجرم بر دل نشیندک...

alivzahra

سلام تقريبا 3-4 تا پست از ويلاگتون رو خوندم بقيش در عمق چشمان پر از خواب من در اول صبح يك روز بهاري كه چشمانم پر از پف هاي نشسته است جا نمي گيرد .اومدم دعوتتون كنم تشريف بياريد وبلاگ من و همسرم رو ببينيد .حتي به بهاي يك نظر منو از اومدنتون با خبر كنيد .خوشحال ميشم ببينمتون....