یه سلام تازه!!!!


سلام به همگی. راستش نمیدونم چی بگم. شرمنده بابت اینهمه تاخیر. حرف خاصی برای گفتن ندارم. دلم میخواد وبمو عوض کنم . چند روز پیش تو خونه تکونی انباریمون دفترهای خاطرات دوران دختریمو پیدا کردم. دلم میخواد شروع کنم از اونموقع ها بنویسم و بنویسم تا برسم به الان. بعد همه اونارو بریزم دور. هرچند اونها هم خاطرات خوبی توش نیست اما شاید با نوشتن و دور انداختن دفترها من هم بتونم گذشته مو فراموش کنم و بشم همون دختر شاد خونه بابایی. راستش روابط با همسفر بد نیست. خیلی خوب هم نیست. ایشون سخت درگیر درس و دانشگاه هست. هفته پیش هم از طرف اداره یه دوره اموزشی یکهفته ای تهران داشتن که اصلا خونه نیومد و تو هتل بودند. . راستش من هم خیلی دلم تنگ نبود. یعنی عادت کرده بودم به نبودنش و عادت کرده بودم که خودم با خودم تنها باشم. اخه شبها که میاد خونه بعد خوردن شام اون میشینه پای  موبایلش و یا وای بر بازی میکنه یا داره زبان میخونه . منم در حال بازی با تبلت دخترکم یا با لپ تاپی که تازه خریدم مشغولم علت اینکه میخوام وبمو عوض کنم هم این هست که فکر میکنم با لپ تاپم میتونم بیشتر تو اینترنت باشم و بنویسم. پس دلم میخواد یه شروع تازه داشته باشم. خیلی سعی میکنم که خونه رو گرم کنم. مخصوصا بخاطر دخترکم. دلم نمیخواد جزو خاطرات دختر کوچولوم این باشه که مامان و بابام همیشه با هم قهر بودند اما واقعا همسفر خیلی نسبت به زندگی بی اهمیته. چه مالی چه مسئولیتی!!! شاید بعدا سرفرصت بیشتر توضیح دادم. البته شغلش هم بی ربط به این موضوع نیست. مخصوصا که کارمند نمونه هم شده و حالا بخاطر ارتقای شغلیش ( که سخت تر شده اما مالی تغییری نکرده!!!) همش گرفتاره و سرش تو کامپیوتر.  اما مثلا ورزش و باشگاه رو باید هر روز بره اما یه کار که بهش میگی بکنه یهو میبینی 2 هفته یا بیشتر معطل انجامش باید بمونی. مثلا برای اسفند سال پیش رویه چرم مبلارو عوض کردم با روکش نانو . چون دخترک هی خط خطی میکرد و خودکار از چرم پاک نمیشه. اما چون جنس چرمها خوب بود بهش گفته بودم برو و از مغازه بگیرشون. باورتون میشه تازه امروز بعد یه عالمه غرغر رفته؟ بعد طرف هم گفته بعد 6 ماه من دیگه انداختمشون دور!!!! و چرم هام حروم شد رفت و از نظر ایشون اصلا اتفاق مهمی نیفتاده.
 


بگذزیم. بعدا سر فرصت بیشتر میام و مینویسم.


مامان اینا اگه خدا بخواد 25 شهریور عازم سفر حج واجب هستند همراه برادر و خواهر بزرگم. چون خواهرم بچه مدرسه ای داره و از طرفی هم به خاطر بیماری برادر دومیم همیشه باید یه نفر کنارش باشه احتمال زیاد من و خواهر کوچیکه میریم خونه بابا اینا این 1 ماه رو. از طرفی امتحان فوق هم دادم و هم دوست دارم قبول بشم و هم اینکه استرس شروع دوباره درس خوندن و اغاز مشغله جدید گاهی دلمو میلرزونه( یکی ندونه فکر میکنه الان قبول هم شدم و منتظر ثبت نام هستم!!!) امیدوارم قبول بشم و همین باعث یه تغییر و تحول و مرحله جدید تو زندگیم بشه

سرتونو درد نمیارم و به زودی با یه عالمه خیر میام.

/ 4 نظر / 34 بازدید
روناک

ایشالا قبول میشی آلیس جان

باران

سلام بالاخره نوشتی..... خیلی منتظرت بودم...... خوشحالم

maneli

salammmm khubi? goftam biam ye salam o ahvalporsi ishalla ke hamishe khub o khosh bashi