درد و دلی با خدا 2

ازخوشحالی نمیدونستم چیکارکنم .اشک پشت چشمام بود امانمیتونستم جلوی راننده گریه کنم. باخوشحالی به آسمون نگاه میکردم و خداروشکر میکردم ازش خواهش کردم بهم توانایی بده سالم بدنیا بیارمش . بهم لیاقت بده مادرخوبی براش باشم . اومدم خونه مامان نبود به خواهر بزرگترم گفتم زنگ زد به مامان و داداشم . وقتی مامانم اومد خونه به بابا زنگ زد و گفت . هیچوقت یادم نمیره عکس العمل بابامو . برگشت گفت چه خبره پشت هم ؟ کی میخواد خرجشونو بده ؟ ( چون خواهرم هم  3 ماهه بارداربود البته بابای من خسیس نیست و همونطورکه دوستای قدیمی میدونن همه زندگی مارو بابام ساخته برامون ) اما نمیدونم چرا دلم شکست . دلم برای مظلومیت نی نی سوخت وقتی همسرم اومد دنبالم بهش گفتم جواب ازمایش فردا اماده میشه . اومدیم خونه و جواب واقعی رو بهش گفتم . نمیدونم چرا ولی احساس میکردم باید خیلی خوشحال بشه . اما گفت من که میدونستم منو سرکارگذاشته بودی . بعد هم نه نوازشی نه آغوشی نه بوسه ای . هیچی !!!!!!!!!ناراحت
دو سه روزی گذشت . رفتیم خونه پدرشوهرم و به پدرومادرش هم خبر دادیم اما اونها هم فقط گفتند "به سلامتی " خیلی دلم گرفت . تا وقتی نبود هی هرکی میرسید میگفت خبری نیست ؟ ما مامان بزرگ و بابا بزرگ نشدیم ؟ حالا که اومده بود همه اینقدرسرد بودند . یادمه پدرشوهرم خیلی لطف کردند گفتند آزمایش دادید ؟ میخواستم بگم نه بی بی چک گرفتم !!‌آخه اینم سواله ؟ فرداش هم خواهرشوهرم زنگ زد و تبریک گفت اما به همسرم یعنی برادرش تا چندروزبعد که برای خداحافظی سفرحج عمره زنگ زد خونمون تبریک نگفته بود . خیلی جالبه که اینقدرادعای دوست داشتن میکنن اونوقت این خواهرو شوهرش حتی برای دیدن ما و خداحافظی حضوری نیومدند .
 5 اردیبهشت خواهرشوهرم عازم حج عمره شد و مامان و بابای منم راهی دبی شدند البته دراین فاصله ( حدودا یک هفته بعد )مامان من یکبارکه با مامان بزرگ شوهرم که خیلی همسرمنو دوست دارن ، صحبت میکرد فهمیدیم هیچکس حرفی از بارداری من بهشون نزده و وقتی مامان من گفت خدا میدونه چقدرخوشحال شد و خوشحالی کرد عمه ش جدا بهم زنگ زد و تبریک گفت . اما من برام جالب بود یعنی میشه ادم همچین خبرخوبی رو به هیچکس حتی پدرومادر خودش وهمسرش نده ؟ سعی میکردم نسبت به این برخوردها بیتفاوت باشم و سال 88 رو سال ارزوها بدونم !!! سعی میکردم نسبت به رفتارهای مادرو پدرشوهرخواهرم که براش مهمونی ویارونه گرفتن بیتفاوت باشم رفتارهای لوس کنندگیشونو ببینم و چشمامو ببندم. سعی میکردم بیتفاوت باشم که مادرشوهرخواهرم و خاله های همسرش فردای روزی که خبربارداری منو فهمیدن زنگ زدن به مامان و تبریک گفتن اما مادرشوهر و خواهرشوهرمن تا چند روزانگارنه انگار . تو مدت سه هفته بارداری من دریغ ازیکبارغذا برای عروسشون بپزن یا مثلا بگن سختته غذا درست کنی بیا اینجا یا .........
تو این مدت خواهرم هم اثاث کشی کردند و اومدند تو ساختمون ما ( بابام واسه من و اون اپارتمان خریده ) 7اردیبهشت مادرشوهروپدرشوهر خواهرم اومدن خونشون که لوسترنصب کنند من هم رفتم خونه خواهرم وقتی میخواستم برگردم خونمون اسانسورخراب بود و من ازپله ها اومدم البته قبلش با پام یه گلدونو کمی جابجا کرده بودم وقتی اومدم خونه چند تا ل ک دیدم البته مال چندساعت قبل بود . خیلی ترسیدم . تنها بودم . رفتم وضو گرفتم و نمازخوندم و زارزدم . ازخدا خواستم بهم کمک کنه و بخیربگذرونه . نمیدونم چرا اما احساسم میگفت این بچه نمیمونه . (اخه دفعه قبل هم که رفته بودم پیش دکترم گفت یه هاله ست و ضربان نداره اما یه دکتردیگه گفت تا 8 هفتگی بچه وقت داره نبض بگیره و این الان تازه 3 هفته ست) شب با خواهربزرگه و کوچیکه صحبت کردم نمیتونستم جلوی اشکامو بگیرم . فرداش رفتم برای سونوی دیگه و از شانس من همه سونوگرافی های خوب تعطیل بوند و مرخصی !!!!!!!! خلاصه یه جا پیدا کردم و جوابو بردم پیش دکترم اونهم راحت بهم گفت بهش دل نبند . طاقت نیاوردم رفتم پیش خانوم مامایی که تحت نظرش باردارشده بودم اما اون خیلی خوشبین بود و میگفت چیزی نیست استراحت کن اما عصرهم پیش یه متخصص دیگه رفتم و اون هم گفت این بچه باید 7 هفته باشه اما سونو گفته 5 هفته ست پس دو هفته عقبه و این جنین سالم نیست . دوا نمیدم واسه خونریزی بذاراگه میخواد بیفته بیفته .!!!!!!!!!!!
ماشالا همسرم هم بجای یه کمی دلداری همش غرمیزد که بخاطرپله ست تو لیاقت مادرشدنو نداشتی و ....... اشکامو میدید و میدید که دلم خونه اما برای خودش سخنرانی میکرد و سعی میکرد منو مقصربدونه منم میگفتم نخیردکتر گفته بخاطراعصابته و کی اعصاب منو خرد کرد جز خونواده تو ؟شب با چشمای گریون خوابیدم همسرم هم مثلا میخواست ازدلم دربیاره اما حرفاش مث پتک تو سرم بود وقتی ازاتاق رفت بیرون رو بخدا کردم و بهش التماس کردم حالا که با هزاردردسربچه دارشدم ازم نگیرتش . اخرین خداحافظی رو با جسم بیروح تو شکمم هم کردم .
بهش گفتم تو هم میدونستی کسی اینجا منتظرت نیست نیومده رفتی ؟ اما مامانی من که منتظرت بودم . مامان که پشتت بود . چرا قهر کردی ؟ اگه میومدی میدیدی یه مامان دل نازک داری که واسه تو مث کوه میمونه . یاد کارهای این 3 هفته میفتادم و زارمیزدم . یاد سوره یوسف و نگاه کردن به عکس بچه های خوشگل . میگفتم مامانی اگه میومدی قراربود این شکلی بشی ها . یاد غذاهای مقوی که بزورمیخوردم تا بچه م قوی بشه . یاد سه ماهی که برای  بچه دارشدن تلاش میکردم و چه شبهایی که شوهرم به بهونه های الکی قهرمیکرد و شب چقدرخودمو کوچیک میکردم که ازبرناممون عقب نیفتیم . یاد نمازصبح هایی که ازوقتی فهمیدم باردارم به زورپا میشدم و میخوندم . یاد دعاهای توسل و عاشورا . یاد کارهایی که تو کتاب ریحانه بهشتی نوشته بود  یاد عهدهایی که با خدا بسته بودم و داشتم بهش عمل میکردم و درمقابل سلامت بچه مو خواسته بودم . توی بهت بدی بودم . نمیتونستم قبول کنم به همین راحتی و در عرض 3 هفته همه چی داره تموم میشه ..................تعجب

* متاسفم اشک نمیذاره بقیه شو بنویسم ............... بازم میام

/ 15 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سارابانو

سلام الیس جان دفعه اولمه که میام به وبلاگت خیلی گریه کردم وقتی این پستت رو خوندم از خدا می خوام که به خواسته ات برسی من دلم روشنه که همه چیزها روبراه می شه عزیزم غصه نخور

ماریلا

وای نمی دونی چقدر گشتم تا پیدات کردم ... الان دو هفته ای هست که همه جا سر زدم تا یه نشونه ای ازت پیدات کنم ... قربونت برم خوبی ؟ بیا یه خبری از خودت بده ببینم اخرش چی شد این نی نی ؟؟؟ سخت نگیر یکی از دوستای منم این طوری شد اما سه ماه بعدش با اولین اقدام باردار شد و خدا یه دختر ناز بهش داد ... [ماچ]

طنین

سلام آلیس جون خاطراتتو خوندم و خیلی ناراحت شدم . کاش میومدی ادامه شو می نوشتی گلم[چشمک] جوابتو توی وبم دادم عزیزم

شیوا

کجایی؟چرا نیستی پس؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ماریلا

سلام عزیزم لینکت هست فقط وقتی آپ دیت کنی نشونت می ده سیستومش خارجیه [نیشخند] شما هم می تونی منو لینک کنی با نشونی جدید موردی نداره خانومی [ماچ] زودتر بیا بقیه ماجرا رو تعریف کن ... امیدوارم که برای نی نی اتفاقی نیافتاده باشه اگر هم افتاده خدا زودتر یکی دیگه بهت بده

بهار

[ناراحت][گریه]

علی

عشق چنان از احترام سرشار است که آزادي را هديه مي کند. و اگر عشق آزادي به همراه نياورد، عشق نيست؛ چيز ديگريست

الی

سلام دوست عزیزم.الان که اومدم تو نظرات وبلاگم حرفاتو خوندم بعدش اومدم بارداری 2 رو که نوشته بودیو میخوندم که اشکام بدون هیچ عکس العملی که صورتم از گریه داشته باشه جاری شده بود روی صورتمو میومدن نمیدونم به خاطر این دل شککستگیهای شماست یا از شکستها و ناکامیهای خودمه.در هر صورت منم عین خودت نمیدونم چندین باره دیگه باید از طرف خدا امتحان بشم فقط امیدوارم تو این راه امیدومونو از دست ندیم چئون من که بعضی وقتا حتی با خدا هم قهر میکنم چه برسه به اطرافیانم.خیلی حرفها دارم که یه همدرد یه گوش شنوا میخام براش بگم.برات دعا میکنم تو هم برام دعا کن اجی عزیزم.[گل][قلب]