بچه ها چیکار کنم ؟ کمکم کنین


سلام دوست جونا. راستش امروز نیومدم ناله کنم. هرچند دوباره یه چندروزی معده درد وحشتناک داشتم . اما از اون مهمتر این مشکل جدیدمه که اومدم ازتون کمک بگیرم. برای همین خواهش میکنم خواننده خاموشا هم روشن بشین و کمکم کنین!!!

راستش تو پستای قبلی براتون گفتم که من یه خواهری دارم که 3 سال ازم بزرگتره و یه خواهر که 1 سال از من کوچیکتره. خواهر بزرگه رابطه عجیبی با مامان داره که البته چون بچه اوله زیاد دور از فکر نیست. اما چیزی که جالبه قدرتیه که در خراب کردن ادما داره. یعنی الان تصمیم بگیره میتونه کاری کنه کلا من از شناسنامه مامان بابام خط بخورم!!!! خوب برای من یا ما مهم نیست چون سعی میکنیم خیلی دست به عصا با مامان و بابا رفتار کنیم. اما چیزی که جالبه اینه که این خواهر ما هر کاری کنه مامانم باهاش کنار میاد اما اگه همون کار رو ما بکنیم همون لحظه مامان واکنش نشون میده و گله پشت گله!!!!! این خواهر من متاسفانه شوهرش موقع ازدواج خیلی دروغ گفتن و بعد ازدواج اصلا اونی که گفته بودن نبودن. یعنی درسشو که حتی به مدرک فوق دیپلم هم نرسوند . بعد باباش هم ورشکست شد و ایشون که با پدرشون کار میکردن عملا شدن یه ادم بیکار!!!! حالا که 10 سال از ازدواجشون میگذره هرچند وقت یه بار یه جا استخدام میشه بعد تعدیل نیرو میکنن و بنده خدا میاد بیرون. چند ماه بیکاره و دوباره میره سر کار جدید!!! اینه که مامان بابا خیلی به این خواهرم کمک میکنن که خوب از نظر ما خیلی هم درسته. البته اینم بگم که موقع ازدواج هرسه تا خواهر، بابا بنده خدا هم خرج عروسی داد هم بعد مدتی برامون خونه خرید و هم ماشین!!!
حالا اینارو گفتم که بگم بعد ازدواج من و خواهر کوچیکه سعی کردیم دیگه باری برای مامان بابا نباشیم. حتی من وقتی میخواستم ماشینمو عوض کنم نه تنها از مامان بابا که از همسفر هم کمکی نگرفتم چون نمیخواستم هیچ منتی سرم باشه. چندوقت پیش همسفر بهم گفت بهشون وامی میدن حدود 30 ملیون با برگشت ماهی یک و صد!!! منم گفتم خوب ما که از پسش برنمیاییم. میخوای به بابا بگم ببینم میخواد یا نه؟ بابا گفت باشه بگیر برای من. همسفر وامو گرفت بعد هم کارت عابر بانکو که پول توش بود داد به من که بدم بابا. روزی که رفتم خونه بابا نبود و من کارتو دادم به مامان. مامان هم یکدفعه برگشت گفت من این پولو به باباتون نمیدم. میبره حروم میکنه. نگه میدارم پیش خودم و سرمایه میکنم جایی. خوب تا اینجاش به ما ربطی نداشت اما نکته بر سر این بود که به بابا بگه که پولو گرفته یا نه. من و خواهرکوچیکه گفتیم بگو و خواهر بزرگه میگفت نگو. اگه یه روز پرسید هم بگو اره الیس داده به من!!!! منم گفتم شاید روز جمعه که همسفر بابارو ببینه حرفی بزنه و خیلی بده که بابا اظهار بی اطلاعی کنه. یهو خواهر بزرگه گفت : دلیلی نداره وقتی برای کسی وام میگیرین هی برین به روش بیارین!! گفتم درسته. اما منظور من این نبود بعد هم شاید همسفر گفت. اونموقع باید چیکار کرد؟ من برم الان بهش بگم به بابا حرفی نزن؟ یهو خواهرم برگشته به مامان میگه پس وامو پس بده که زیر دین هر ننه قمر شله پزی نباشی!!!!!!!!!!!!!!!!!! راستش من خیلی ناراحت شدم. نه اینکه به همسفر تعصبی داشته باشم اما بنظرم این حرف شایسته همسفر نبود. اما چیزی نگفتم و سکوت کردم. حتی مامان میخواست قسط اولو بده که من بدم همسفر . اما خواهر بزرگه برگشت گفت : چه عجله ای هست؟ بذار سر موعدش و مامان هم پولو برگردوند تو کیفش!!
این گذشت تا فرداش که دوباره رفتم خونه بابا اینا و دیدم مامان به بابا گفته و یه جور دعوای زرگری و شوخی بینشونه که بابا میگه پولو بده و مامان هم میگه نمیدم. مامان برگشت گفت من میخوام ماشینمو عوض کنم و مدلشو ببرم بالا. بابا هم گفت اون ماشینی که شما میخوای خیلی گرونه. مامان هم گفت ماشین خودمو هم میدم و شما هم کمک کن. من هم گفتم مامان بیا م گ ا ن مارو بده . بعد ماشین خودتو بده به ما. البته میدونستیم که حرف مامان از اساس شوخیه ( ماشین مامان ک ا ر ن ز ه. یه جور شاسی بلند) یهو دوباره خواهر بزرگه برگشت گفت : اه اه. شما هم با این ماشین زپرتیتون. راستش من خیلی بهم برخورد. گفتم تو هم دستت به گوشت نمیرسه (خدا شاهده منظورم این بود که هنوز ماشینو ندیدی) هی عیب بذار رو ماشین ما. ماشین ما الان بیرون 70 ملیونه. بعد هم مامان ماشینشو میده به ما و ما این ماشینو رد میکنیم!!! خلاصه گذشت تا اینکه دیروز خواهر کوچیکه میگه که خواهربزرگه بهش گفته : " الیس به من گفته دستت به گوشت نمیرسه میگی بو میده. تو حتی نمیتونی در ماشین مارو بخری!!!!!!!!!!!!!!!! من دلم ازش شکسته اما امیدوارم خدا دلشو نشکونه. حالا خوبه بابا هرکاری تا حالا کرده برای هر سه ما بوده" من تا چند لحظه ماتم برده بود. من؟ من این حرفو زدم؟ من که خودم گفتم ماشینمونو بدیم بره حالا بیام این حرفو در موردش بزنم؟ بعد هم من و خواهر کوچیکه که به هر بهانه ای سعی میکنیم بهترینا و جدیدترینارو برای پسر 8 سالش بخریم که حسرت هیچی رو نداشته باشه حالا بیام با ماشین یکی دیگه فخر فروشی کنم؟ من که وقتی این ر ی و ی زپرتی رو گرفتم چون دنده اتومات بود و پسرش خیلی دوست داشت بهش گفتم این ماشین مال همه ست و حتی فرداش که خونه مامان بودم سوییچ رو دادم به خواهرم و گفتم برو دنبالش که ببینه مامانش خودش با این ماشین اومده حالا چرا باید پز پول بدم؟ اصلا خدا شاهده من شاید خیلی ادم صرفه جو و مقتصدی باشم اما پای خرج کردن که میشه مخصوصا برای عزیزام اصلا حساب هیچی رو نمیکنم و اینو همه میدونن. حالا چرا باید همچین حرفی رو بزنم؟ بعد هم از همه اینا گذشته چطور تو اون حرفارو در مورد شوهر من و بعد هم ماشین من زدی من هیچی نگفتم حالا تو حرف نزده رو میذاری تو دهن من و طلبکار هم هستی؟ یعنی تو هر توهینی بخوای میکنی اما ما حتی به شوخی هم نباید حرفی بزنیم ( که تازه خدا شاهده من همچین حرفی رو هم نگفتم ) تازه کجا بابا برای هرسه ما یه جور خرج کرد؟ بابا برای خواهر و برادر من در بهترین نقطه شهر اپارتمان 200 متری خریده که الان کلی پولشه اما برای من و خواهر کوچیکه چون خیلی اون موقع دستش خالی بود توی یکی از محله های پایین شهر و به متراژ 150 متر. میدونم همین رو هم خیلی ها ندارن و خدا شاهده هیچوقت ما نگفتیم چرا؟ چون اصلا وظیفه بابا نبود و این از بی عرضگی شوهرامونه. اما میتونستیم توقع کنیم نمیتونستیم؟ یا مثلا چند سال پیش بابا کلی هزینه کرد که خانوم اموزشگاه ک ا م پ ی و ت ر بزنه و من  و خواهر کوچیکه اونجا درس میدادیم و اگه شما پشت گوشتونو دیدین ما هم حقوقی دیدیم. اما چون میخواستیم کمک خرجی براش باشه هیچی نمیگفتیم. اخرش هم دخل و خرجش با هم نخوند و بعد هم زایمان کرد و اموزشگاه رو بست و ما هم انگار نه انگار که ادمیم. درحالیکه کارت مربیگری منو گذاشته بود و بعد هم مامان گفتن حالا که اینجا درس نمیدی جای دیگه هم حق نداری بری!!! حتی من کارت مدیریت هم داشتم اما کسی منو ادم حساب نکرد که خوب مدیریتو به عهده بگیرم تا بچه ش بزرگتر بشه. اما من هیچی نگفتم. چون میدونستم هر روز باید جواب به ایشون پس بدم و از طرفی هم همونجور که گفتم ایشون با زبون بازی مامان رو متقاعد کرده بود که همچین اتفاقی اصلا نیفته. منم اونموقع دانشجو بودم و سرم به درس گرم بود و این مسائل برام اهمیتی نداشت. حالا به نظر شما بابا برای همه ما یه جور خرج کرده؟ اما خداشاهده ما هیچکدوم هیچوقت به این چیزا فکر نکردیم و همیشه تو دلمون بوده و همیشه معتقد بودیم بار هرکس که زمینه باید کمکش کنیم بارشو سوار کنه. اما حالا این حرف خیلی برای من سنگینه. تازه همسفر اینقدر با پسرخواهری مهربونه. اینقدر که همسفر براش الگوی مرد موفقه باباش نیست!!! همسفر هم براش سی دی اموزش زبان میخره . به هر بهانه ای براش کادو میخره. مدتها میشینه در مورد موضوع مورد علاقه شون که حیواناته باهاش حرف میزنه. کاری که حوصله زیادی میخواد. همیشه با احترام با خواهر بزرگه رفتار میکنه . خوب من بهم برمیخوره این گربه صفتی رو که میبینم

* نمیدونم چیکار کنم. هرچی فکر کردم برم بهش بگم برداشتت اشتباه بوده دست و دلم نرفت. چون اصلا نمیتونم قبول کنم این برداشتو کرده باشه و اینکه حرف نزده رو بذاره تو دهن من . تازه اگه به ناراحتیه که منم ناراحتم ازش!!!

* هیچکدوم از شوهرای ما از وضعیت شوهرخواهرم خبر ندارن و فکر میکنن که لیسانسه و مهندسه!!! مامان هم همیشه برای خونه ش ( و حتی خونه ما) بهترینارو میخره و خرج غذایی هم یه جورایی با مامان اینا مشترکه که خوب به ما مربوط نیست. چون با خانواده همسرش هم قطع رابطه کرده تقریبا تنها مهموناش ما هستیم که هروقت میخوایم بریم خونش مامان از یه هفته پیش داره بهش میگه چی بپز و چجوری بپز. کلا مامان همش میخواد جلوی همه بگه که این دخترش تکه تو دنیا ( که خوب حتما هست . به ما ربطی نداره!!! ) اما مثلا خونه ما که میان من هی میگم مامان چی بپزم؟ میگه نمیدونم هرچی دوست داری. میگم مامان غذای جدید دوست داری؟ میگه نه. ما هرچیزی نمیخوریم و من هی باید غذا بگم تا یکیش مورد پسند بشه!!!

* البته خداییش فکر نکنین خواهر من خیلی بده ها. نه. خیلی جاها هم به داد ما رسیده. مخصوصا که متاسفانه با این مریضی خاک بر سر وقتی کارم به دکتر میرسه بارها دخترکو نگه داشته و من همش میگم خدایا صبر کن دخترم به یه جایی برسه که من محتاج دیگرون نباشم بعد منو با بیماری امتحان کن که خوب خدا هم اصلا انگار نه انگار!!!

* خداییش خواهرم کدبانوه و همیشه غذاهاش خوشمزه ست و خیلی غذاهارو مث مامان میپزه که من و خواهر کوچیکه بلد نیستیم. اما خب از نفوذش رو مامان به نفع خودش استفاده میکنه نه دیگرون.

* یه چیز دیگه هم تعریف کنم که بیشتر باورتون بشه و فکر نکنین من غلو میکنم. توی ماه رمضون پدربزرگ همسفر فوت کرد و ما هم قرار بود یه مهمونی افطاری داشته باشیم که اونایی رو که تو این 6 سال رفتیم سر سفره شون دعوت کنیم و یه جورایی مهمونی دخملک هم باشه. مهمونیمون توی تالار بود. پدر مادر عروسمون هم بودن. مهمونی ما مصادف شد با دومین روز فوت پدربزرگ همسفر. اول تصمیم گرفتیم کنسل کنیم اما بعد مادربزرگ همسفر گفت نه مهمونی رو کنسل نکنین و ما هم به همه گفتیم این مهمونی در واقع یه جور مجلس یادبود اون بنده خداست!!! پدر مادر عروسمون برای مهمونی افطار اومدن اما برای فرداش که مجلس ختم سوم بود نیومدن. بعدا مامان اینو کرد پیرهن عثمون که چطور برای مهمونی اومدن اما فرداش که ختم بود نیومدن؟ منم گفتم خب یه جورایی درسته . هرچند به ما ربطی نداشت . همسفر باید ناراحت میشد که ایشون هم سیب زمینی!!! این گذشت تا چند وقت بعد که مادربزرگ عروسمون از سفر حج اومد و مارو دعوت کرد برای ولیمه . من که نمیدونستم میریم یا نه. مهمونی برای روز جمعه بود و ما هم معمولا جمعه ها شام میریم خونه بابا اینا. یعنی ما دخترا که هر روز اونجاییم . منظورم شوهرامونه!!!
 خلاصه یه چهارشنبه ای که رفتیم یهو خواهر بزرگم گفت خب جمعه هم که اینجا خبری نیست و ما مهمونی هستیم. من گفتم اهان بخاطر مهمونی جمعه؟ خواهرم هم گفت البته شما که نه. چون باید بمونی به هوای داداش کوچیکه ( میدونین که داداشم بیماره و همیشه یکی باید باهاش باشه) مامان هم سکوت محض!!! بعد برگشته به مامان میگه اره من به شوهرم گفتم این مهمونی رو تو نیا چون کوچیک میشی و چون یه خانوم رفته بیخود نمیخواد تو هم بیایی. من و مامان اینا و داداشم و خواهر کوچیکه میریم ( مادر بزرگ عروسمون خاله شوهرخواهر کوچیکه هم میشه. یعنی یه جورایی خانواده همسر خواهرم و زن داداشم یکی هستن!!!) آلیس هم چون پدر مادر عروسمون برای ختم پدربزرگ همسفر نیومدن الیس و شوهرش هم نمیان!! منو میگی. معععععععععععععععععععععع !!! کی این قرارا گذاشته شد؟ یعنی مامان و خواهر بزرگه خودشون این قرارو گذاشته بودن بعد هم خواهرم به شوهرش گفته بود و مثلا داشتن به منم اطلاع رسانی میکردن. خب من نمیتونستم بگم چرا دارین اینجوری به من میگین؟ مث ادم بگین الیس تو اینو بهونه کن و نیا بعد هم بمون پیش داداشت. یعنی مامان که سکوت کامل و من هم با طعنه کنایه های خواهر بزرگه باید از برنامه ای که برام چیده بودن باخبر بشم؟ اما بازم هیچی نگفتم با اینکه خیلی ناراحت شدم. اما میدونستم الان هرچی بگم اخرش منم که متهمم. البته من که از خدام بود. چون حوصله تهران رفتنو نداشتم . اما اینکه اصلا ادم حساب نشی و دیگرون برات تصمیم بگیرن خیلی سخته.

* اینارو گفتم که بگم نمیدونم باید چیکار کنم. از یه طرف میبینم بهتره سکوت کنم از این به بعد در برابر همه حرفاشون. اما میبینم این سکوت بهشون اجازه داده جسور بشن و در مورد همه چی تصمیم بگیرن و هر توهینی که میخوان بکنن. میخوام حرف بزنم سریع میگن الیس به ما توهین کرد و 6 تا هم میذارن روش و تازه یه جورایی بدهکار هم میشم. همین الان اگه خبر دلخوری خواهر بزرگه به مامان برسه که میدونم خواهد رسید تا منو به غلط کردن نندازه ول کن نیست مامانم. بگین چیکارکنم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

* دوست عزیزی که میگی از ترسات با خانواده ت صحبت کن به نظرت این خانواده خانواده ای هست که من برم بگم اره من از سفر یا از حوادث غیرمترقبه و غیرپیش بینی حالم بد میشه؟ برم بگم هر چیز یهویی که پیش میاد باعث میشه معده م به هم بریزه و تا چند روز باهاش درگیر باشم؟ مامان بارها تو حرفاش گفته فلانی یا اون یکی فلانی گفتن ادمایی که استراحت مطلقن معمولا بعد از زایمان افسردگی میگییرن و منم میگم الیس ما که هیچیش نشد و من هم لبخند تلخی میزنم و تو دلم میگم " اره. دردای الیس تو دلشه. دخترک الیس الان 10 ماهشه و الیس هنوز نتونسته کامل از افسردگی دربیاد. هرکی از دور میبینه میگه الیس همش دور و برش شلوغه. اما نمیدونه همین اطرافیان از صدتا غریبه بدترن و همش باید مواظب حرف و حرکاتش باشه و حتی الانم نمیتونه از غمهاش با کسی صحبت کنه!! "

* ببخشین که باز اینقدر غر زدم. یه جا خوندم ارزش انسان به حرفای نگفته شه. شاید همین علت اینهمه صبر و سکوتمه. اما اگه اینجا هم ننویسم میترکمممممممممم. یه جا خوندم فرمول شکست اینه که بخواین همه رو راضی نگه دارین. اما مگه من میتونم با خانواده خودم بجنگم؟ اونم وقتی هرکی از دور ببینه میگه اخی همه بار زندگی الیس رو دوش خانواده شه !!!

* بچه ها برای ارامش روح همسر گل ساچلی جون و ارامش خودش دعا کنین. ممنون میشم

 

/ 4 نظر / 9 بازدید
هستی

سلام عزیزم با خوندن این پستت خیلی ناراحت شدم فکر میکنم بهتره در برابر رفتارهایی که میبینی و اذیت میشی سکوت نکنی حتی اگر اونها فکر کنن تو داری توهین میکنی عزیزم نگذار دیگران برات تصمیم بگیرن یکی دوبار ناراحت میشن بعد میفهمن که نباید برات تصمیم بگیرن مواظب خودت باش گلم

باکره فلزی

دوست گلم ما هر چی پیشنهاد کنیم صرفا یک نظره ولی اگر پیش یک مشاور عالی حرفاتو گفتی درست راهنمایی می شی.شاد زی

سیندخت

از اون سایتی که گفتی خرید اینترنتی میکردیم راستش سر در نیاوردم عزیزم... در مورد جاروها هم شرمنده گلم اطلاعی ندارم...[خجالت]

سمیرا

دوست خوبم چه جالب که من هم یه خواهر درست با سرنوشت مشابه خواهر بزرگتر تو دارم که پدر و مادر م ازش خیلی حمایت میکنن من خیلی به خاطرش غصه خوردم خیلی شبها نخوابیدم با شوهرم خیلی وقتها به خاطر اونها دعوام شده و هنوز هم به خاطر غصه خواهرم اندوهگینم و شادی رو از ته قلبم احساس نکردم اما یه مدتی میخوام فقط به خودم و پسرم وشوهرم فکر کنم الان سرم رو با کنکور و جمع و جور کردن یه مقاله و دورههای آموزشی که سر کار برامون میذارن گرم کردم و فکرم چنان در گیر پیشرفت خودم هست که از فکر همه چی در اومدم وقتی هم که دارم برای درس پسرم میذارم زندگی چیزییه که هر کس فقط یه بار مجازه درش شرکت کنه من سعی میکنم باری روی دوش کسی نباشم و با موفقیتم تو زندگی دل پدر مادرم رو شاد کنم گفتنیها و راه حلها رو هم قبلا بهشون گفتم هم بعدا دیگه من مسول بقیه اش نیستم هر جند قلبا ناراحتم اما زمان همه چیز رو حل میکنه الان از رابطه ام با خانواده محدود شده به کمکهایی که برای پسرم از پدر و مادرشوهرم میگیرم و با بقیه در حدی که بهم خوش بگذره و ارامش بگیرم البته من سی سالمه و پسرم 8سالهاست و ده ساله که ازدواج کردم من هم چند سال پیش تقریبا مشکلاتم مثل تو بود ا