آلیس و ارزوهایش

سلام به همه دوست جونای مهربون. من بازم با یه عالمه شرمندگی و دیرکرد اومدم!!! راستش باید خیلی زودتر از اینها میومدم اما نمیدونم چرا خدا همش ما رو با ازمایشای سختش غافلگیر میکنه!!! راستش 23 آذر کوچولوی خواهرم که یه پسر سفید و خوشگل بود به دنیا اومد. اما گویا پای بچه مشکل داشت. یعنی پای چپش از قوزک پا به داخل چرخیده بود. مامان حرفی به خواهرم نزده بود و بچه رو هم یکبار اورده بودند بخش و شیر نخورده بوده و پرستارها گفته بودند میبیرم با شیرخشک تغذیه ش میکنیم. تو اینمدت هم بابا چندتا از دوستای دکتری که داشت رو اورده بود بیمارستان و اکثرا گفته بودند با گچ گرفتن پای بچه درست میشه . مامان میگه در این حال و هوا بودیم که بابای بچه رو صدا کردند و گفتند ریه بچه هم مشکل داره!!!!! و باید سریع به دستگاه ان ای سی یو بره!!!!! کرج هم که ماشالله فقط یه دونه کلا از این دستگاه داشته که اونم پر بوده و قرار میشه ببرنش تهران. من که خونه بودم و از تلفنهای مامان و خواهربزرگم فهمیدم و فقط نشستم به گریه کردن. مامان هم بنده خدا هی از پشت تلفن میگفت : نکن . یه بلایی سربچه ت میاد ها. از اونطرف هم چندتا از دوستای دکتری که داشتیم میگفتن : تقصیرپرستارها هست. اگه بچه از اول مشکل داشت نمی اوردنش توی بخش. حتما وقتی رفته برای تغذیه، بدجور بهش شیر دادن و پریده تو ریه ش. اما خوب کسی زیربار این حرف نمیرفت. دکتر بیمارستان هم که خودشو زیرسوال نمیبرد و همکارهاشو ضایع نمیکرد. بلاخره قضیه ریه رو به خواهرم گفته بودند و اونم بنده خدا کاری نمیتونسته بکنه و همسرش با آمبولانس بچه رو بردن بیمارستان پارسیان تهران. 10 روز بیمارستان موند و اینمدت برای ما با عذاب گذشت. بگذریم که گفته بودند اون بیمارستان شبی2 میلیون میگیره و مادر شوهرخواهرم هم فرداش از طریق رابط هایی که داشت برای بیمرستان میلاد جا گرفت و بعد هم زنگ زد  به مامان و گفت : میخوایم بچه رو انتقال بدیم و مامان من هم حرص کرد و گفت هزینه شو ما خودمون میدیم. شما چه تضمینی میکنی تو این نقل و انتقال نفس بچه قطع نشه؟ خلاصه حرص و جوش اینجوری هم داشتیم که عوض  کمک کردن حتی در حد یک تومن!!! همش حرف میزدن و اظهار نظر میکردن. خلاصه روزای سختی بود و بچه بلاخره خداروشکر مرخص شد اما خیلی صدمه خورد و الان هم خیلی کم نفسه. تازه روزی که برای ترخیص رفته بودن، خواهرم پای بچه رو فهمیده بود و باز یه عالمه اشک و زاری داشتیم و بعد هم مامان بنده خدا با شوهرخواهرم بچه رو چندتا دکتر تهران بردن. تصور کنین تو اون برف و سرمای قبلی یه نی نی 10 روزه که مشکل تنفسی هم داشت باید میرفت تهران و هم هوای آلوده رو تحمل میکرد هم مواظبش بودند که سرما نخوره. خلاصه بعد از مشورتهای زیاد یه دکتر احتمال 98 درصد داده که با گچ گرفتن و بعد هم پوشیدن بریس تا راه افتادنش پاش درست بشه و احتیاج به عمل نداشته باشه. حالا کوچولوی ما هفته ای یکبار میره تهران و گچ پاشو عوض میکنن و تا حالا 3 بار اینکار رو کردن و دکتر گفته ایشالا دفعه بعد بار آخره. هرچند خود اون بریس هم مصیبتیه برای خودش. اما خب نگهداریش خیلی سخته. مثلا نمیتونه پاشو تکون بده و خیلی گریه میکنه یا مثلا دکترگفته چون نمیتونه پاشو جمع کنه موقع شیرخوردن باد زیادی میره تو معده ش و دل دردهای شدیدی میکنه. برای همین من هم تا الان خونه مامان بودم چون عوض کردنش و مواظبت ازش کار 2 نفر نبود و دختر کوچولوی خواهرم که دوسالشه هم یکی رو برای مراقبت میخواست. کار زیادی ازم برنمیومد اما  ازهیچی بهتربود . مامان بنده خدا خودش میگرن داره و شبها تا صبح بچه تو بغلش درحال گریه کردن بود و نزدیکای صبح تازه مامان میرفت میخوابید و من و خواهرم مواظب بچه بودیم و صبح که میشد هم دخترشو باید جمع و جورمیکردیم هم نی نی رو و هم داداش خودمو!!! الان هم که اومدم خواهرم مونده همونجا. چون نمیتونه بره خونه ش و تنهایی ازپس کارا بر نمیاد. دل من هم اونجاست اما باید میرفتم دکتر و ازمایشهای لازم برای موسسه بند نافو انجام میدادم و سونو هم باید بدم و دوباره جواباشو ببرم دکتر و چون خونه مامان اینا پله داره نمیتونم هی برم و بیام. همینچوری همسفر پله هارو بغلم میکنه و خب الان که سنگینتر شدم خیلی سخته شه. خلاصه این هم از این روزای من !!! حالا برم سراغ ارزوهای ناکامم :

1 ) همیشه دلم میخواست یه دوقلو داشته باشم. بخصوص که همسفر و خواهرش دوقلوان. اما خب خدا نخواست. یادمه اولین سونو که گفت شاید دوقلو  باشه همسفر چقدر خوشحال شد و ازم تشکر کرد اما بعد تازه فهمیدیم یکیش یه لخته ست و تازه تا مدتها دعا میکردیم هرچه زودتر جذب بشه. حالا جالبه خانوم داداشم که  یه دختر یک ساله داره حامله ست!!!! ( ادم نمیدونه بگه از حسودیشه یا واقعا ناخواسته بوده) جالبه که بچه شون دوقلوهه!! بعضی وقتا با خودم میگم خدایا یعنی من اینقدر بی لیاقت بودم و اون نه؟ درمورد بچه داریش بذارین همینو بگم که گاهی سه 4 ساعت خونه مامان ایناست بعد درکمال آرانش از توی کیفش ظرف غذای بچه رو درمیاره و بهش میده. من نمیدونم یعنی این غذا نباید بره یخچال؟ یا مثلا شیشه شیر رو همینطور نشسته میذاره تو کیفش و تا دفعه بعد که بچه شیر بخواد نشسته میمونه!!! وقتی بچه پی پی میکنه میبینی دو ساعته ما داریم از بوش خفه میشیم و مادرش اصلا انگار نه انگار!!! جالبه که مامان من بنده خدا هیچ وقت به روش نمیاره و به ما هم میگه هیچی نگین ناراحت میشه!!! ولله ما که مادری بهش ندیدیم. همیشه لباسای بچه دهاتی و کثیف و پر از لکه ست. هیچ وقت لباسش مناسب فصل نیست. هروقت میره تو اتاق به بچه غذا بده بعدش ما باید روبالشتی رو بشوریم. یا مثلا هرچی میده دستش بخورره بعدا از زیرپا روی فرش بصورت له شده اون هم توسط ما باید جمع بشه. جالبه اصلا هم به روی خودش نمیاره بچه ش کثیف کاری میکنه. حالا تصورکنین سال دیگه با سه تا بچه چی میخواد بکنه و بیچاره داداشمو بگو چی میکشه. هرچند من معتقدم تقصیر داداشم هم هست . داره بچه داری خواهراشو میبینه و میتونه از زنش بخواد حالا که پول تو دست و پاش ریخته لااقل یه لیاقتی از خودش نشون بده . نه اینکه تازه ساعت 12 شب از خونه مامان اینا لخ لخ برن  شیرخشک و پمپرز بخرن!!! جالبه ساک بچه قبلا داشت حالا رفته یه قرمز دهاتی دیگه خریده و همیشه خدا هم خالیه . بعد در کمال پررویی به من میگه باید دیگه یه چمدون بخریم اینکه جوابگو نیست. میخواستم بگم خوبه همیشه کیفت خالیه. یا مثلا رفته پول داده و صندلی ماشین برای بچه خریدن اونوقت بچه همیشه تو بغل داداش من پشت فرمونه. تازه میدونن بابا چقدر روی این مساله حساسه.

2) همیشه دلم میخواست برای بچه م سیسمونی بخرم اما تا این چندوقت پیش مامان بنده خدا میگفت من تا بچه تو رو بهم نشون ندن هیچی نمیخرم. راست میگفت بنده خدا دفعه قبل دوتا تیکه از دبی اورده بود تا مدتها اینه دق من بود. خودم هم راضی بودم و همش به خودم دلداری میدادم که عیبی نداره. تو که نمیتونی خودت بری. بذاربچه بدنیا بیاد و حالت بهتربشه بعد خودت هم باهاشون میری. اما وقتی رفتم تو ماه نه، انکگار مامان بنده خدا ته دلش قرص شده بود و از ترس اینکه قیمتا گرونتر بشه چون خارجی هست سیسمونیش، خودش وخواهر بزرگه م رفتن و سفارش دادن. البته من خودم گفتم بره و میدونم سلیقه مامانم بیسته. حالا بعدا عکسشو میذارم. اما خوب لذت گشتن بین اون همه وسایل بچه و انتخابش لذتی هست که من ازش محروم موندم

3) همیشه دوست داشتم بالای وبم یه روز شمار حاملگی بذارم. اما هیچ وقت جراتشو نکردم و ترسیدم که مجبور بشم پاکش کنم و .........

4) ناشکری نمیکنم و خدارو ممنونم که تا اینجاشو کمکم کرد و مدیون دعاهای خیرشما مهربونا هستم و ازتون میخوام دعا کنین این ماه اخر هم بگذره و دخترم سالم بدنیا بیاد و دیگه بیشتر از این مامان اذیت نشه
 
5) بعضی روزها تکون بچه خیلی کم میشه و من پر از اضطراب میشم تا تکون بخوره. نمیتونم هم هی بدوم برم دکتر و هی خودم خودمو توجیه میکنم. اونوقت خانوم داداشم مامانش تهرانه هفته سه روز اونجاست. نه اینکه بره بمونه ها. هی میره و میاد. البته امیدوارم خدا کمکش کنه چون بقول مامان هر اتفاقی بیفته گریبانگیر ماست. ماشالله مامانش که ریلکس و بی خیاله

6 ) وقتی میرم توی سایتهایی که طرف تا دیروز بچه نمیخواسته بعد یهو باردار میشه و بخوبی و خوشی هم میگذرونه و بچه شو بغل میکنه یه چیزی ته دلمو میخارونه . حسودی نیست و همیشه دعا میکنم همه بارداری راحت و زایمان راحت تر داشته باشن اما بقول مامانم نمیدونم چرا خدا همیشه دوست داره دل ما اویزون و در حال لرزیدن باشه

7) در این گیر و دار خواهرشوهر هم بیکار نبوده و با 35 سال سن برای بار دوم باردار شده اند. گویا بچه پسرهم هست و لازم به توضیح نیست که از نظر سن تحصیلی با مال ما همسن خواهد بود و از خدا چه پنهان این خواهرشوهر ما بسی فضول میباشند. مثلا تا چندوقت هروقت خانوم برادرمو میدید ازش میپرسید بچه تو شیر میدی یا شیرخشک میخوره؟ سوالی که ما هیچ وقت به عنوان مادرشوهر و خواهر شوهر نپرسیدیم . یعنی میخوام بگم اینقدر به همه چی کار داره . حالا یک عمر باید درمورد بچه هامون نظر بده و مقایسه کنه

8) برای کوچولوی خواهرم دعا کنین. وقتی نگاش میکنم دلم ریش میشه. به خواهرم مشکل ملودی ( سلام عزیزم) رو گفتم و گفتم تازه اون بنده خدا تا یکسال به خانواده ش نگفته بوده. حالا تو دور و برت ما هستیم. اما خب دردی که مادر میکشه یه چیز دیگه ست

9 ) دعا کنین دفعه بعد با خبر مادر شدنم بیام. بعضی وقتا دلم شور میزنه یعنی من میتونم مادر خوبی باشم؟ بعد میگم اینهمه ادم مادر شدند یعنی تو از اونا کمتری؟ لااقل ازعروستون کمتر و بیعرضه تری ؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!

/ 14 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
باران مامان ترانه

عزیزم هروقت بچه ات تکون نخورد یه چیز شیرین بخور شکلات یا شیرینی .سریع تکون میخوره و خیالت راحت میشه

دردونه

عزیزم ایشالا که این ماه اخر هم به سلامت یمیگذره خوب کردی تیکر حاملگی نزدی خوبه مثل من باشه که زدم ومجبور شدم پاکش کنم.... خدا لیاقت بهت داده و اینکه دوقلو نشد حتما صلاح نبوده کلا مگه هر کی دوقلو داره لیاقتش بیشتره ؟ اتفاقا سیسمونی اگه به سلیقه طرف اعتماد داشته باشی کلی هم ذوق داره که یهو بیارن نشنو ادم بدن ....

ملودی

سلام آلیس جون امیدوارم که دکتر رفته باشی و دیده باشه و خیالت راحت شده باشه بابت تاریخ . عزییییزم اصلا به این چیزا فکر نکن پیش میاد دیگه نگرانن منتها حواسشون نیست که نگرانی رو به تو منتقل نکنن . ایشالا که به زودی و به سلامت دختر گوگووولی میپره تو بغلت[نیشخند]

صمیم

سلام الیس عزیزم اصلا به مادر شدن خودت و لیاقت و این حرف ها اینطوری فکر نکن... خودت رو هم با همسر برادرت مقایسه نکن..ببین وقتی خدا به یکی بچه میده اصلا دلیل این نیست که اون ادم حتما لیاقت داشته و کسی که بچه نداره لایق نبوده..نه .. نمی دونم چقدر به خدا و زندگی این دنیا و انتخاب ما برای اومدن اعتقاد داری ..ماها هر کدوممون قبل از اینکه به دنیا بیاییم روحمون پیش خدا و تو جوار اون زندگی میکرده..بعد این روح تصمیم میگیره بیاد توی دنیا ..برای زندگی کردن؟..نه..برای این که از زندگی در این دنیا و ماموریتی که داره اینجا ارتقا و رشد روحی بیشتری نصیبش میشه . حتی اون بچه ای هم که تو جنینی از دنیا میره و مثلا به قول ما عمرش به دنیا اومدن هم نمی رسه توی همون مدت هدفی داره از ورودش به بدن مادرش ..هم به رشد و معرفت خودش اضافه میشه و هم باعث تغییراتی از هر گونه تو روح مادرش میشه .. ماها خیلی وقت ها حکمت اینکه چرا یه بچه معلوله یا پدر و مادر بی لیاقت داره رو درک نمی کینم چون نمی دونیم تو گذروندن تمام این مراحل چه سعادت و احترام و پرورش و رشدی منتظر ماست ..

صمیم 2

نمی دونیم حتی ناقص بودن یک بچه یا حتی یک پیچش ساده قوزک پا بخاطر این نیست که خدا می خواد دل ماها همیشه اویزون باشه ..خدا می خواد ما توی این دوره و با مواجه شذن با بعضی چیزها که غصه هست اسمش و در واقع نوعی هدیه هست برای روح ما ما امادگی برخورداری از نعمت های بیشتری رو داشته باشیم..ببین سخته ..مسلما سخته که خواهرت ببینه بچه اش هنوز دو روزش نشده از این دکتر به اون دکتر ولی خدا خواهر ت رو ..شماها رو در قد و قواره این مساله دیده و این نوزاد ..این فرشته که انتخاب کرده شماها خونواده اش باشید هدفش فقط این نبوده که خواهر تو رو مادر کنه و تو رو خاله و ... پاداش صبری که خدا برای همه تون و همه ی اونهایی که در این مسایل صبر می کنند و جیغ و داد و نفرین و کفر گویی نمی کنند خیلی بالاتر از داشتن یک بچه خوشگل و نانازی و بی نقص هست .. هر که در این بزم مقرب تر است جام بلا بیشترش می دهند اونی که اصلا نیم دونه درد و غصه چیه هنر نکرده آلیس .منی که بی درد سر و ریلکس حامله شدم و بچه ام دنیا اومد هیچ وقت جایگاه صبوری تو رو ندارم پیش خدا ...

صمیم 3

مهم اینه ما با این چیزها یادمون نره خدا چقدر مهربون و رحمت گستر هست ..از خدا بخواه صلاح تو و خونواده ات رو براتون پیش بیاره ..کسی چه میدونه؟ شاید خیلی از تجربه های امروز ما مانعی باشیند برای اسیب هایی که میتونست بهمون وارد بشه از طرف خودمون و این ها مانع شدند .. خودت رو ..دخترکت رو به فرشته هایی بسپار که هر شب و هر روز و هر لحظه دور تو و کودکت حلقه زدند و نگاهت میکنند ببینن چقدر این آدمی که خدا مامورشون کنه ازش مراقبت کنند به یاد خداست و چقدر از اون ها کمک میخواد ... آلیس ...این ها انتشار روحیه درد پذیری نیست ..دیدن ماورای دردهاست .. منتظرم با خبرهای خوب بیایی براتون دعا می کنم...

صمیم 4

اگر دوست داشتی نمایش بده نظراتم رو .و اگر نخواستی تایید نکن.. مهم دونستن تو بود و اینکه بدونی توی این شهر کسی هست که یک روز عصر ساعت 5 و نیم برای سلامتی تو.. دخترکت.همسرت .. خواهرت و نوزادش .. و همه تون دعا میکنه.. میبوسمت آلیس.

الهه

سلام عزیزم بهتری مهربون؟ امیدوارم هر چه زودتر به سلامتی فارغ بشی. نفسم فکر نمی کنی کمی غیبت قاطی حرفات شده بود؟

ملودی

سلام آلیس جون گلم . خوبی عزیزم ؟ روز بیست و یکم خیلی به یادت بودم و دعا کردم برات . احتمالا الان باید گل دختر دنیا اومده باشه . شدییییدا منتظرت هستم تا بیای و خوش خبر و خوشحال برامون بنویسی . میبوسمت یه عالمههههه