کمی درد و دل و شایدم غرغرای زنانه!!!!

سلام به همه دوستای مهربون که با عمومی و خصوصی منو شرمنده محبتاشون کردن. راستش اول در مورد پریا و علی بگم که اینطور که من فهمیدم علی کوچولو پر کشیده پیش فرشته های مهربون و دیگه اینجا نیست اما درمورد پریا خبر جدیدی ندارم. منم از طریق اون سایت اشنا شدم و متاسفانه هرچی پیام میدم دیگه خبری ازش ندارم. امیدوارم لااقل اون به اغوش مامانش برگشته باشه. اینم کامنت یه دوست عزیزه که براتون مینویسم :
 میشه یه خواهش ازت بکنم؟ یه التماس. خواهشا تو وبت بگو واسه اجی منم دعا کنن.. ما 2 تا کلا تو دنیا کسیو جز هم نداریم اصلا. تازه 23 سالشه و ی بچه 11 ماهه داره. شوهرشم گذاشته رفته. حالش ب شدت بده. دکترا میگن  ام.اسه. دست و پاش سر شده. خواهش میکنم دعاش کنید. تو وبم حرفی نزدم چون اگه ببینه ناراحت میشه و ناراحتی واسش سمه. واسش دعــــــــــــا کنید
نویسنده: niloofar

* اما در مورد این چندوقت که نبودم راستش حرفی برای گفتن نداشتم. یعنی داشتم اما نگاه که میکردم ترجیح میدادم تو سکوت بمونم. اول از همه اینکه واقعا از خدا ممنونم که کمکم کرد و ماه رمضون روزه هامو گرفتم. راستش بت بلایایی که سر معده و روده م اومده بود فکر نمیکردم از پسش بربیام اما خدای مهربون کمک کرد و معده نازنین هم اذیتم نکرد و با سختیهایی که روزه داره ( نه بیشتر) بلاخره از پسش براومدم


* روابط با همسفر اصلا خوب نیست. راستش بعضی وقتا که برمیگردم عقب میبینم تا وقتی من لوسش میکردم و چشمم رو به خواسته های خودم بسته بودم زندگی خیلی گل و بلبل بود. حتی بعضی وقتا فکر میکنم یه زمانی وقتی به بارداری و اینکه باید میرفتم خونه مامان و ازش دور میشدم گریه م میگرفت حالا خنده م میگیره. یا تا شبها ب غ ل ش نمیکردم خوابم نمیبرد اما الان هرکدوم تو یه اتاق میخوابیم !!!! راستش نمیدونم چی شد که اینجوری شد اما یه مقداریش برمیگرده به دوری دوران بارداری بعد هم افسردگی ناشی از زایمان و اینکه اون هم داشت
برای دکترا میخوند و در حساس ترین شرایط که با یه نوزاد 10 روزه برگشته بودم خونه و اون هم همش تو اتاق درحال درس خوندن بود و شبها که بچه از گریه پدر منو دراورده بود و تا 2 نصفه شب بغلش میکردم و درحالیکه خودم درد داشتم اون رو دور خونه راه میبردم و براش دعا میخوندم و همسفر حتی سرشو از اتاق نمیاورد بیرون !!! از همون زمان دلم ازش گرفت . بعد هم یه مدتی تو اتاق خودم نمیتونستم بخوابم چون احساس خفگی میکردم. خاطرات استرسزای دوران بارداری و بعد هم اینکه مامان و خواهرش هی دخالت میکردن و هزارتا چیز مزخرف میومد تو ذهنم و منم ترجیح میدادم بشینم پای تی وی و از زور خستگی چشمام بیفته روی هم و نتونم به چیزی فکر کنم تا اینکه توی اتاق خواب به این چیزا فکر کنم. البته اون 1 بار هم نیومد ازم بخواد برم پیشش بخوابم و کلا بیتفاوت بود!!!! بعد که کم کم بهتر شدم و برگشتم سرجام پشتشو میکرد و میخوابید. کلا شخصیت همسفر شخصیت خودخواهی هست و  حاضر نیست یک قدم هیچوقت به سمتت بیاد برای حل مسائل!!! دروغ چرا ؟ تو اینمدت هروقت هم اومده سراغم برای .... بوده و خوب من ناراحت میشم و ترجیح میدم اصلا تو اتاق نرم. درمورد صحبت کردن هم باور کنین بارها باهاش حرف زدم و خواسته هامو گفتم حتی گفتم قبول دارم منم یه جاهایی اشتباه کردم اما من تو بحران بودم و تازه با خودم کنار اومدم اما اون اصلا انگار نه انگار داری باهاش حرف میزنی. دفعه بعد باز هم رفتار خودش رو ادامه میده. ناراحت

یکی از دلایل دیگه دوری ما از هم از وقتیه که اینترنت اس دی اس ال گرفتیم و اقا همش پای نت نشسته و گاهی مثلا زبان میخونه و گاهی هم توی سایتهای .... رفته!!!!!!! من نمیدونم اگه دلش میخواد پس چرا نسبت به زنش بی اهمیته؟ اگه از این مسایل زده شده چرا همش تو
سایتهاشه؟ در مورد خودم و هیکلم باورتون میشه تو این 1 سال و نیمی که گذشت حتی به وزن قبل از بارداریم برگشتم؟ انواع و اقسام لباسارو هم میپوشم اما انگار نه انگار. دل شکسته


راستش من خودم هم مشکل دارم. یعنی من تازگی تصمیم گرفتم برای شخصیت خودم ارزش قایل بشم. من نمیتونم ببینم فکرم و شخصیتم هیچ ارزشی براش نداره بعد شب که میشه باهاش ر ا ب ط ه برقرار کنم. بیشتر هم خانواده ش مقصرن و اون بیتفاوت میگذره . حتی یه جمله دلخوش کن هم نمیگه . برای اینکه فکر نکنین من خیلی گیر میدم یه مورد رو براتون میگم.
مثلا چندوقت پیش سالگرد فوت پدربزرگش بود. من و مامان و خواهربزرگم و عروسمون رفتیم مسجد ( عروسمون یه بچه 3 ساله و دوقلوهای 1 ساله شو گذاشته بود پیش مامانش و اومده بود) اونوقت مامان همسفر همون جلوی در مسجد نشتسته بود به قران خوندن . تا اخر مراسم سرشو بالا نکرد ببینه کی اومده کی نیومده. تا اونجایی که من میدونم هرکی وظیفه داره مهمونای خودشو جمع و جور کنه. حالا ماه رمضون بود و پذیرایی نداشت اما سلام علیک چی؟ بعد از مراسم ما یه مسیر 45 دقیقه ای رو توی ترافیک برگشتیم که خواهربزرگم جاشو با
خواهرکوچیکه عوض کنه و اون برای افطاری بیاد . دوباره این مسیرو برگشتیم و تقریبا یکربع بعد از اذون رسیدیم تالار. حالا این مادرشوهر صحنه ساز من همه رو نگران کرده بود که " چرا عروسم دیر کرده؟ نگران هستم" خب وقتی هرکی به من میرسه اینو میگه من چی بگم؟ بگم همش فیلمه؟ حرصم هم میگیره دیگرون فکر کنن چقدر به فکر منه!!! بعد به همسفر میگم ایندفعه که میری به مامانت سر بزنی این گلایه منو هم بگو. خب من مامانم خیلی متوقع هست ( که حداقل فکر کنم در اینمورد حق داشته) بگو مگه سال پیش توی مجلس فوت پسرداییت مامانت همین کارو نکرد؟ مگه من خودم بهش نگفتم مامانم ناراحت شده؟ چرا تکرار میکنه کارشو؟ درسته ما بخاطر عمه هاش و مادربزرگ پدریش رفتیم نه بخاطر مامان ایشون اما باخره که چی ؟ حالا اقا رفته و اومده میگه نگفتم!!! چون اصلا از نظر اون این مسئله اهمیتی نداشته. خب شب متوقع هست بیاد و ..... خب من نمیتونم. حداقل الان نمیتونم. سبز

یا چندوقت پیش فیش حقوقی جدید ازش پیدا کردم بعد ازش میپرسم امسال حقوقتون چقدر شده؟ میگه همون قبلی!!!! بعد که فیش رو نشونش میدم میگه هنوز اجرایی نشده . از ماه بعد زیاد میشه. ماه بعد
بهش میگم راستی حقوق جدیدو ریختن؟ چقدر ریختن؟ میگه ریختن اما نمیدونم چقدره!!!! بعد چندروز میرم تو سکوت و دوباره تو یه فرصت مناسب بهش میگم مگه میشه ادم ندونه چقدر براش حقوق ریختن؟ چرا به من دروغ میگی؟ میدونین چه جوابی میده؟ میگه اگه راستشو بگم
همش میخوای اخر برج که میشه بگی چرا از پولمون چیزی نمونده!!!!!!!!!!!!! یعنی همه پولاشونو از زنشون قایم میکنن که نگه بیار خرج کن اونوقت شوهر من میگه "تو میگی چرا پولارو خرج کردی؟" باورتون میشه اخرین باری که برام کفش و کیف خریده یادم نیست ؟ چون همش مامان و بابا شرمنده میکنن و به بهانه های مختلف برام میخرن و میگن کادو هست. خب من مرض ندارم که بیخود هی برم اضافه بر نیازم خرید کنم. اونوقت تازه متهم به کم خرج بودن هم هستم !!! بعد خب شما میتونین شب که میشه ...............

یا مثلا دیشب داشتم یه غذای جدید درست میکردم . ساعت 9 شبه. میگه من خیلی خسته م شامو زود بیار میخوام بخوابم. ناچار ماهیچه و سبزی پلوی ظهر رو براش میارم. میخوره و بعد میگه نمیدونم چرا ایمیلم دیگه کار نمیکنه؟ ایمیلشو چک میکنم مشکلی نداره اما میگه برام یه ایمیل جدید میسازی؟ براش میسازم. ساعت 10 شبه. میشینه پای کامپیوتر و من میرم که شامم رو تنهایی بخورم ..... ساعت 12 شبه و اون هنوز با ایمیل و یوزرنیم جدیدش که من میدونم برای چی ساخته!!! تو سایتا داره وول میزنه

نمیدونم ولله. احساس میکنم سردی بین ما هم عاطفیه هم مادیه هم احساسیه هم هزارتا چیز دیگه . امروز داشتم مصاحبه حمید ابراهیمی ( بازیگر نقش نازدونه توی خاله شادونه ) رو میخوندم. دختر12 ساله ش گفته بود با اینکه بابام قدش کوتاهه اما بهترین حامی و راهنمای منه!! دلم میخواد برم به همسفر بگم اینکه قدت 2 متره مهم نیست. مهم اینه که ایا دخترکت توی 12 سالگیش همین حس رو بهت داره یا نه؟ البته از حق نگذریم واسه دخترک همه کار میکنه الان. اما مادر دخترک یه جورایی نقش سرویس دهنده خونواده رو داره و بس. باشه . این روزها هم میگذره. دل شکستهخواب

* هرچقدر اینجا تلخه اما وب دخترکم هم تند تند به روزه هم شاده
www.gojefarangi.persianblog.ir

* کسی تو خرید هارد اکسترنال اطلاعات داره بهم بده؟

* دوست گلم که برام شماره گذاشتی برای بارداری . معذرت میخوام از بیمعرفتیم. بخدا اصلا وقت نکردم. امیدوارم تا الان دامنت سبز شده باشه. اگه بازم ازم کمکی برمیاد لطفا باز برام شماره تو بذار. بازم شرمنده تم

* تو این هفته تونستم تو یه فرصت ساچلی عزیز و دختر نازشو ببینم. همنطور گرم ومهربون و سنگین و خانوم. عزیزم ببخش که نشد بیشتر با هم باشیم و حسابی درد و دل کنیم. امیدوارم در سفرهای بعدیت حتما این فرصت فراهم بشه. هر وقت اهنگای پاشایی رو گوش کردی بدون که من فقط به یاد تو غفور عزیزت اونارو گوش میدمماچماچ

/ 12 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
عسل طرز تهیه زندگی

دوست خوب جدیدم سلام از اومدنت خوشال شدم من حست رو میفهمم میدونی که امروز مشغولم.. واسه همین هنوز نخوندمت فقط اومدم بگم که باهاتم... میام به زودی لینکم کن و بازم بیا

نمی دونم

سلام آلیس جون تو فرهنگ ما متاسفانه مردها رو برای همسری کردن تربیت نمی کنن تو تو دوران سختی بودی که همسفرت بهت بی توجه بوده و فکر می کنم همین روحیه ات رو خراب کرده به نظر من هر چه سریعتر برو پیش یه مشاور .

ستاره

سلام .من تازه الان باهات اشنا شد و چند تا از پست هایت را خواندم.اگر میخواهی زندگیت خراب نشه بچسب به شوهرت و برای مشکل افسردگیت برو یک دکتر خوب که هم بتونی بهش اعتماد کنی هم بتونی باهاش درد و دل بکنی ولی خواهش میکنم نذار شوهرت به این سایتهای مزخرف وابسته بشه که اولین کسی که ضرر میکنه خودتی.میدونی وقتی ازش ناراحتی نمیتونی تحملش کنی ولی لحظاتی که میخواهید رابطه داشته باشی اصلا به دعواها و مشکلات بینتون فکر نکن.هر مردی یکجوره نمیشه گفت چون یکنفر خوب بوده همه باید خوب باشن و محبتشونو نشون بدن.مردای الان تنبلند و اصلا اظهار محبت بلد نیستندو حتی نمیخواهن که یاد بگیرن. پس بخاطر زندگیت و بخاطر دخترک نزار فاصلتون بیشتر از این بشه.بعدشم بشین نکات مثبت شوهرتو بنویس روی یک کاغذ اما یادت باشه منصفانه قضاوت بکنی.بعد همین لیست را هر روز صبح یکبار بخون.بعدش میبینی که چه روزهای خوبی در انتظارته و خوشبختی میاد توی لحظه لحظه زندگیت.موفق باشی عزیزم.

بهار

هر که خواهد کسی را عاشق و مبتلای خود گرداند این آیه که آیه مودت میگویند(محبت و دوستی) چهارده مرتبه در شب بخواند و بر شیرینی و میوه یا چیزیکه دلخواه مطلوب او باشد بر آن دم کند و بخوردش دهد .بیشک بر وی عاشق گردد.و طریقه دوم اینست که این آیه هر روز چهل مرتبه بر شیرینی یا بر چیز دیگری خوردنی خوانده فوت کند و بخورد مطلوبش دهد فورا عاشق گردد و خواننده را هم انواع فوائد بیند و آیه اینست یُحِبُّونَهُمْ کَحُبِّ اللهِ وَ الَّذینَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبّاً لِلّهِ امیدوارم زندگیت پرازشادی باشه

1دختر خوب

سلام عزیزم من اولین بار که به وبلاگت سر میزنم بابت نوشته هات خیلی ناراحت شدم و واسه همین منم یه پست نوشتم که بیربط به غصه ی شما نیست امیدوارم بتونی با حرف زدن با همسر و بیان خواسته هات و گله هات شادی و عشق رو به زندگیت برگردونی

عسل- طرز تهيه زندگي

دوست عزیزم اومدم باهات همراهی کنم از نوشته هات با اینکه زیاد نیستن حس میکنم شما خودت د ردرجه اول مشکل داری. عزیزم تو خود حجاب خویشی ز میانه بر خیز. ببین صمیمت در زندگی موقعی ایجاد میشه که دو نفر در کنار هم احساس امنیت کنن. تو با همسرت نمیخابی چون فلان کار رو کرده! چرا مسائل رو با هم قاطی میکنی؟ هان؟ بعد میخای نره سایت؟؟؟ به نظرم مرد شریفیه که میره سایت! چون اگه نره باید بره گندکاری! عزیزم همسرت بلد نیست مشکلش رو با تو حل کنه و ضمنا اگه پیش قدم شه میخای بهش بگی فقط واسه ... پیش قدم میشی. خب تو بگو چیکار کنه؟؟؟؟ میدونم مشکل داره ولی تو هم بی مشکل نیستی.. این عکسای بچه ها چیه اینجا گذاشتی؟ یه کم شاد باش و به چیزای خوب فکر کن. میخای برات کلی عکس آدم پاره پاره شده و گرسنه بزارم؟ نازنینم باید بیشتر باهات همراه شم تا بیشتر آشنا شم. ولی در درجه اول اینا به ذهن من از دنیای تو میرسه باز برمیگردم و میبینمت.. بیشتر از خودت بنویس.

عسل طرز تهیه زندگی

دوست من شاید من دارم اشتباه میکنم ولی واقعا این چیزایی که نوشتی مشکلی رو تو همسرت نشون نمیده ... به جز اینکه از دست تو قاطی کرده و دیگه باهات خیلی راحت نیست. و همینطور چن تا حاشیه زنانه مادرشوهرانه که واقعا پسرهایی که سیاست ندارن نمیتونن ازش جون سالم به در ببرن. ولی زن عاقل باید این طور مواقع بتونه سکان زندگیشو دستش بگیره... مردشو به خودش بچسبونه و به زندگیش چارچوب بده و بگه این من و تو این بچمون این هم عاطفه و طناب محکمی که باید بینمون باشه.. امااااااا این هم راه داره و با سیاست باید انجام بشه... وگرنه میشه خرابکاری... دوست من برداشت دیگه من از نوشته هات اینه که اعتماد به نفس پایینی داری و برای همین داری قاطی میکنی همه چیو. بزار یه مثال بزنم فرض کن یه بچه مثلا از یه گربه بترسه و خودش رو ضعیف تر بدونه اونوقت چیکار میکنه؟؟ از زور ترس به گربه حمله میکنه تا به اون بفهمونه که قوی تره! در حالیکه اصلا نیازی به این کار نیس ... یه بچه هیچوقت ضعیف تر از یه گربه نیست. تو هم چون خودت رو ضعیف دیدی میخای به همسرت از طریق بی تفاوتی و کم توجهی حمله کنی در حالیکه اصلا نیازی به این کار نیس تو اگه خودت رو قوی بدونی اتفاقا دراو

صحرا

عزیزم اون وبلاگ خیلی وقته حذف شده.