الیس خسته ولی امیدوار برگشته

سلام به همه مهربونا. خوبین ؟ مارو نمیبینین خوش میگذره؟

راستش چیزی حدود 2 ماه از اخرین باری که اومدم میگذره. یادمه دکتر برای هفته 8 سونوی مجدد داده بود و من اومدم و ازتون خواستم برام دعا کنین . فکرمیکنم 10 مرداد بود!!!!!! الان نمیتونم بصورت جرئیات اتفاقهای این دوماه رو بنویسم. حالا میگم چرا. حتی نمیتونم بگم همه چی آرومه یا نه ؟ اما بطورخلاصه اینکه خدارو شکر درهفته 8 جنین نبض گرفته بود اما یک لخته خون هم بود که دکتر گفت شاید دوقلو باشن. علت ننوشتنم هم این بود که مامان گفت ازاین به بعد رو برم خونشون. اونجا هم که استراحت مطلق بودم و دسترسی به نت نداشتم. اما دوروز بعد از اون سونو، دوباره یه خونریزی شدید کردم و یه مامای خونگی بهم گفت جفت دوباره اومده پایین و باز هم استراحت بودم. هفته بعدش به زور مامان که اعتقاد داشت اگه با اون خونریزی شدید بچه افتاده دلیلی برای اینکه هر روز یه پروژسترون و یه هپارین بزنم وجود نداره، دوباره رفتم سونو و خداروشکر بچه سالم بود و البته اون لخته هم به قوت خود باقی!!!! حتما میتونین لحظات پر از استرس منو تصور کنین. برای همین فعلا فاکتور میگیرم. تو اینمدت خواهرام که یکیشون هم باردار هست ، مرتب جواب سونوها و آزها رو به دکتر نشون میدادند و من همچنان استراحت!!!!!!! دکتر از جوابها راضی بود فقط نگران اون لکه بود که با تزریق هر روزه هپارین بازهم به قوت خود باقی. خوب دیدن همسفرهم که محدود شده بود به دیدارهای 10 دقیقه ای اونم هرچند روز درمیون. اخه مامان من برعکس مادر زنهای دیگه ، زیاد از دوماد و عشقهای زن و شوهری خوشش نمیاد. خونه مامان هم که همیشه پرجمعیت !!!! البته خداییش با گرفتاریهای مامان میشه بهش حق داد اما این دل من که این چیزا سرش نمیشد. بنابراین همزمان دراسترس جواب سونوها و دیدار همسفر میسوختم حالا شما لکه بینی های هرچند وقت یکبار رو هم بهش اضافه کنین !!!!!! خلاصه هفته 14 سونوی مجدد دادم و دکتر تشخیص داد به علت پایین بودن جفت، دهانه رحم باید دوخته بشه . عملی که من همیشه ازش میترسیدم . اما خوب اون هم انجام شد و بلاخره در هفته 15 به علت بدغذایی ، مامان محترمانه منو بیرون کرد !!!!!!!! شوخی کردم. راستش من نسبت به گوشت و ماهیچه حساسیت بدی پیدا کردم و از بوش حالم به هم میخوره چه برسه خوردنش !!! مامان هم مرتب این غذاهارو درست میکرد و معتقد بود من ضعیفم . من همه تلاشمو میکردم اما نمیتونستم مثلا در هروعده یه ماهیچه درسته بخورم و مامان معتقد بود من بسی لووووووووس هستم. خلاصه یکبار به شوخی گفت اگه این بدغذایی رو ادامه بدی بهتره بری خونه خودت !!!!!!!! منم رو هوا زدم و علیرغم انکارهای مامان ، گفتم چون قراره 12 مهربابا و مامان و خواهر بزرگه و داداش کوچیکم برن کربلا و من هم باید ببرم خونمون ، خوب از الان میرم و وقتی اومدند من هم برمیگردم و بلاخره در تاریخ شنبه 26 شهریور به خانه برگشتم.
اما اینهمه پرحرفی رو کردم که بگم اگه خیلی وارد جزئیات نشدم علتش اینه که از وقتی اومدم خونمون ، حالم خیلی بده و فکرمیکنم بخاطر استرس تنهایی باشه. حالت تهوع تبدیل شده به خود ا س ت ف ر ا غ ( ببخشید که حالتون بد شد) و شبها هم تا صبح لرزه دارم. سردردها هم که جای خود دارن !!! امروز خانمی که بهم آمپول میزنه مجبور شد بهم سرم بزنه. البته دکتر گفت شاید لرز بخاطر عفونت ادراری باشه اما اون خانم معتقده که هپارین چون خون رو رقیق میکنه ، کلا بدنو به هم  میریزه و اعتقاد داشت استرس حالمو بد میکنه. بارها خواستم برگردم خونه مامان . اما هم 12 مهر باز باید برگردم خونه م هم اونجا هم راحت نبودم. خلاصه امروز به زور همسفر نشستم پای کامپیوتر ( یعنی بهتره بگم خوابیدم جلوش) و دارم مینویسم و ازتون عاجزانه خواهش میکنم بازم منو فراموش نکنین. نمیدونین شبا با چه لرزی میخوابم و هر2 ساعت هم بیدارمیشم. ایشالله که امشب خبری از لرز و تهوع نباشه و بتونم با کامی جون فکرمو منحرف کنم. بازم میام و بیشتر مینویسم بشرط اینکه دعا کنین بهتر بشم. دلم برای نوشته های همتون تنگ شده.


 * راستی الان هفته 16 هستم. میشه پله چندم ؟

/ 12 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شکلات

عزیزههههههههههه دلم ای جووونم افرین آفرین...همینجوری ادامه بده....امید اون نی نی خوشملمون به توئه.... بی خبر نزار مارو از خودت دیگه داشتم نگران میشدم...به خودم میگفتم نکنه........ ولی حالا میبینم که مامان الیس قوی تر از همیشه اومده[ماچ]

رهگذر زندگی

اولین باره که اومدم تو وبت و اولین بار ه که مطالبت و خوندم ظاهرا تو این پست اگه اشتباه نکنم باید اولین نفر باشم که نظر میدم از ته ته تههههههههههههههههههههههههه دلم واست آرزو می کنم که ایشالله خدا بت یه نی نی کاکل زری خوشکل بده اگه خددا ما رو قابل بدونه واست یه عالمه دعا می کنم خوش باشی مامان روزهای آینده....

شیرین طلا از لندن

مبارک باشه مامان کوچولو 4 ماهش رفت که سختیاشه بقیش عین آب خوردنه بیا تند تند آپ کن برا روحیت هم خوبه ما هم بی خبر نمی مونیم

گندم

سلام خوشحالم از خودت خبر دادی سرتو به فیلمو مجله و کتاب گرم کن که تنهایی رو نفهمی به یادت هستم[گل]

fafa

یه عالمه انرژی مثبت برای دوست خوبم ایشالا نتیجه صبر و حوصله ت رو می بینی دختر..

مبارک باشه

ملودی

آلیس جون با تمام وجودم و با تمام قلبم برای دعا میکنم که خودت و نی نی در سلامت کامل باشین و این روزای سخت بگذرن و به سلامت دنیا بیاد نی نی گل .مراقب خودت باش .نا امید نشو دختر من میدونم تو میتونی قوی باش .ما هم برات دعا میکنیم .میبوسمت[بغل][ماچ]

مريم(بيان)

خدايا مادر و بچه رو سلامت بدار[لبخند][بغل][ماچ][دست][خنده][گل][قلب][فرشته][خداحافظ]

سیندرلا

آلیس عزیزم خیلی خوشحالم . از خدا میخوام که بچه رو سالم نگه داره عزیزم. من مطمئنم که سالم میمونه و یه نی نیه ناز به دنمیا میارین و میشی مامان الیس جونی. برات از ته دلم دعا میکنم عزیزم.[ماچ][قلب]

صحرا

عزیزم من هم این روزا رو گذروندم . کاملا درکت می کنم . سعی کن ارتباطت رو با خدا قوی تر کنی . کتاب بخونی . فیلم ببینی . همه این روزا می گذره و تو بالاخره مادر می شی.