32باز این چه شورش است که در کل عالم است!!!

 

باز هم ماه محرم اومد. باز هم کوچه محله ها سیاهپوش شد.
این روزا دانشگاه قبول شدم و خیلی سخته برام درس خوندن. بخصوص که نمیخوام چیزی از دخترکم کم بذارم. امیدوارم خدا خودش کمکم کنه.خیال باطلهرچند اصلا محیط دانشگاه رو دوست ندارم. انگار داری دوباره ادامه تحصیل تو مقطع دبیرستان رو میدی. همه چیز بی برنامه . خسته کننده

 این روزا داریم دهه اول محرم رو میگذرونیم و من حال مادر حضرت رقیه رو درک میکنم. وقتی همسفر از در میاد تو و دخترکم میپره میره جلو و سلام میکنه. وقتی یه وقتایی که بابا برای تدریس یا راه دور بودن دیرتر از ما میرسه خونه یا شب نمیاد و همش سراغشو میگیره میتونم با تک تک سلولهام دلتنگی حضرت رقیه برای باباشو درک کنم.
واقعا ادم لحظه به لحظه با عاشورا و امام حسین بزرگ میشه. وقتی 6 ماهه بود وقتی 3 ساله هست وقتی بزرگتر میشه و همه تکیه گاهش میشه بابا. وقتی یه پسر به سن جوونی میرسه و پدر و مادرش همه ارزوهاشونو توی اون میبینن و وقتی ........

فقط اومدم بگم مامان اینا مکه بودن و من 1 ماه خونه بابا بودم. تازه برگشتم خونه خودم و بین یه عالمه پروژه دانشگاه و مریضی دخترک و بداخلاقی و بیحوصلگی های همسفر و .... گیر کردم. تو این شبها خیلی التماس دعا دارم

/ 2 نظر / 31 بازدید
باران

سلام....تبریک به خاطر دانشگاه... چی میخونی؟ محرم ماه حس های قشنگه. ماه غمهایی که تا شرایطشو نداشته باشی شاید نتونی درکش کنی. خدا دخترتو برات..نگه داره.

نوبر اون ور ابی

سلام خوبی ؟ وبلاگتو به اقتضای دنیای مجازی از وبلاگ دوستان پیدا کردم . منم هم یه کلبه کوچولویی دارم و خوشحال میشم دوستای خوبی مثل شما پیدا کنم . و با شما ایام و بگذرونم . روزت سبز و شادی و شروع کنی منتظر قدمت هستم نوبر