نترس این عشق آسونه!

سلام دوستای گل و بلبلم. خوبین؟ شرمنده بابت اینهمه دیر اومدن. راستش دخملک خیلی بدخوابه یعنی بهتره بگم اصلا نمیخوابه و همسفر هم لطف کرده و بشدت بغلیش کرده و کار من شده صبح تا شب خانوم رو بغل کنم و راه ببرم. البته نمیدونم چطوریه که خونه امان که میرم همش خوابه!!!

نمیدونم هوای اونجارو دوست داره؟ شلوغی رو دوست داره؟ هرچی هست که اونجا لااقل میخوابه اما خونه خودمون یک و نیمه شب میخوابه و 9صبح بیدار میشه و در طی روز هم همش بیداره. یعنی میخوابه ها . اما در حد یکربع یا نیمساعت!!!!!!!! به دکتر گفتم اما میگه مشکلی نیست و تا10 ساعت خواب کافیه!!!! ولله بچه های قدیم چطوری همش شیر میخوردن و میخوابیدن؟ بچه 2 ماه و نیمه یعنی واقعا 10 ساعت خواب براش کافیه؟ خلاصه اینکه حرف زیاد دارم و وقت کم. برای همین موردی مینویسم:

1) دخملک واکسن دوماهگیشو زد و خداروشکر به کمک قطره استامینوفن تب خطرناکی نکرد. نمیدونم بعضیا میگن واکسن 4 ماهگی تب اورتره.

2) توی 40 روزگی بردیمش سونو برای کلیه ش. متاسفانه کلیه چپ استاز داره. دکتر براش ازمایش ادرار داد و گفت غلظت ادرارش خوبه و فعلا دارو نمیخواد. حالا 4 شنبه باز میشه یکماه از سونوی قبل و باید بریم سونوی مجدد. دعا کنین همه چی خوب باشه

3) روابط با همسفر مثل هوای بهاریه. یه روز خوب و یه روز بد. البته احساس میکنم همسفر خیلی سطح توقعاتش رفته بالا یعنی نباید بهش بگی بالای چشمت ابرو!!! سریع بهت حمله میکنه!!! مثلا برای امتحان دکترا باید میرفت قم و خیلی راحت بدون اینکه نظر منو بپرسه خودش و باباش برنامه چیدن که باهم برن و برگردن. خوب من که نمیرفتم اما فکر میکنم به عنوان همسر حقم بود که ازم در مورد برنامه م و اینکه میخوام برم یا نه سوال کنه. اما همسفر میگهخ اگه میخواستی بیایی خوب میگفتی با هم میرفتیم!!!!!! اونم همسفر که هزار سال جرات کنه به باباش بگه برنامه م عوض شده و با همسرم میرم

4) البته یه شبایی هم خدایی کمکم میکنه و وقتی دیگه نه کمر برام مونده نه اعصاب، میاد و دخملکو میبره و میخوابونه. خیلی بندرت البته. شاید توی این دو ماه و نیم 3 یا 4 مرتبه. تازه همین الان هم شبها بیرون اتاق میخوابه و میگه صبح نمیتونم بیدار بشم!!!!!!!!

5) چند روز بود خواهربزرگم و مامانم میومدن پبش من و خواهر کوچیکه ( من و خواهرکوچیکه فاصله سنیمون 1 ساله. بابا برای هر دومون توی یک مجتمع اپارتمان خریده. اون طبقه اول و من طبقه سوم. همون خواهری که اقا خرگوشه رو داره و اونم خدا بخواد اخر این ماه پاشو باز میکنن و فقط شبا بریس میبنده. البته اقا خرگوشه فوق العاده هم بدغذاست و خیلی بد شیر میخوره. یه دختر 2 سال و نیمه هم داره به نام ف ر گ ل) قرار بود خواهر بزرگمم برای مبلهای من و خواهر کوچیکه رومبلی نایلونی بدوزه. روز اخری که خونه خواهرم بودیم نوبت باشگاه داداشم بود ( مامان بنده خدا یه جارو پیدا کرده و صحبت کرده که با داداشم خصوصی بدنسازی کار کنن. اخه بخاطر قرصای اعصابی که میخوره با اینکه غذا خیلی کم میخوره اما تپلی شده. هرچی مامان به بابا و داداش بزرگم گفت ببرینش باشگاه، انگار نه انگار. اینه که مامان بنده خدا خودش دست به کار شد و مسئولیت رفت و امدش رو خواهر کوچیکه به عهده داره) خلاصه خواهر کوچیکم رفت باشگاه و ما هم خونه ش بودیم. من و مامان تو پذیرایی و خواهر بزرگه هم در حال دوخت و دوز. ف ر گ ل خانوم تو بالکن بازی میکرد ( نرده های بالکن بلنده) ع ل ی ر ض ا ( پسرخواهر بزرگه) که الان پیش دبستانی هست هم برای خودش میرفت و میومد. یکدفعه اقا اومده فریاد کشون که " خاله الیس ، ف ر گ ل از نرده ها افتاد" وای ما رو بگی هممون خشک شدیم. مامان که فقط گفت " یا ابوالفضل" خواهر بزرگه دوید سمت بالکن و من هم پابرهنه دویدم از پله ها پایین و هرکدوم تو ذهنمون این بود که الان یه منظره مغز متلاشی رو باید ببینیم و وقتی خواهرم اومد بهش چی بگیم؟ به شوهرش چی بگیم؟ همه اینا شاید چندثانیه بیشتر طول نکشید اما هممون مردیم و زنده شدیم. خواهربزرگه که رفته بود سمتبالکن یهو فریاد زد " ف ر گ ل تو بالکنه. وای نمدونین چه حالی داشتیم. حالا نگو از لبه کوتاه دم نرده های بالکن رفته بوده بالا و از اون افتاده بئده تو خود بالکن و پسرخاله جان همچین با هیجان این ماجرارو گفتن که ما فکر کردیم اونور بالکن افتاده!! البته مامانش اینقدر حرص کرده بود که از خجالت خبرنگار حسابی دراومد و من و مامان هم در حال لرزش بودیم و من با ویبره در حال درست کردن اب قند برای بقیه!!!

6) جمعه داشتیم از خونه بابا برمیگشتیم. شوهر خواهرکوچیکه سردرد داشت و نیومده بود و خواهرم با ما اومد. من کریر فر ی م اه رو گذاشتم عقب و اصرار به خواهرم که ف و ا د رو بذاره توش ! خواهرم هم اصرار که نه خود ف ر ی م ا ه رو بذار. خلاصه هیچکدوم نذاشتیم و بچه هامونو بغل کردیم. خواهر جاتون خالی سر یه پیچ بلوار یهو در عقب باز شد و کریر داشت پرت میشد بیرون!!! گویا در رو محکم نبسته بودیم. خداروشکر بخیر گذشت اما من تا اخر شب از تصور اینکه اگه فری*ماه یه فو*اد تو کریر بودند یا اگه فر*گل دم در نشسته بود چه خاکی به سرمون میشد ، پاهام میلرزید. همیشه صدقه میندازم. واقعا خدا خودش کمک کرد وگرنه..........

7) تازگیا فر*یماه خیلی بد شده. یعنی شیرشو یه بار خوب میخوره یه بار بد. سر شیشه شو عوض کردم اما بزرگتر که میکنم بلد نیست جمع کنه و از دهنش میریزه بیرون و سر شیشه کوچیکتر هم خسته ش میکنه. نمیدونم ولله مارک استاندارد شیشه چشه؟ شیششه چیکو رو میگن با سر شیشه ش هست و دیگه سر شیشه جدا وارد نمیشه. میترسم بخرم بازم ادا دربیاره. الان شیشه خودش پیژنه. تا کوچیکتر بود خوب بود. اما الان که بزرگ شده با اینکه سرشو عوض کردم هم باز خیلی مک میزنه و خسته میشه

8) این بدغذایی و بدخوابی و بد ادایی فریماه باعث شده دچار افسردگی بشم. به جرات میگم تا 2 هفته پیش اداره زندگیم دست خودم نبود. یه خونه به هم ریخته سر و وضع اشفته. صبح که پا میشدم میگفتم کی شب میشه فری*ماه بخوابه؟ الان یه کمی بهترم اما هنوز نه. مخصوصا وقتی خیلی گریه و بد ادایی میکنه منم میشینم برای خودم گریه میکنم. دلم برای خودم میسوزه. احساس میکنم خیلی تنهام!! اطرافیان هرکس ببینه میگه خواهر و مادرش دور و برشن اما فقط خدا میدونه چه تنهام. درسته یه روز درمیون میرم خونه مامان اما مامان وقتی همسفر رفت قم، بهم گفت شب خونه خودت بمون. البته دلیلش این بود که همسفر عادت نکنه هی منو بذاره و بره اینور اونور. اما در مورد خواهرام هروقت اینطوری میشد میرفتن شب خونه مامان. یا مثلا وقتی فری*ماه واکسنشو زد مامان اصلا به من تعارف نکرد که شب اونجا بمونم. منم با ترس و لرز از تب اومدم خونه. درسته حق میدم بهشون مامان و داداشم هردو قرص اعصاب میخورن و اصلا در توانشون نیست که با ونگ ونگ بچه از خواب بیدار بشن اما منم یه مادر بیتجربه و تازه کارم. دلم میخواد هرجا کم اوردم به مامانم پناه ببرم اما حیف.......... البته میدونم خیلیها هستن که تو شهری جدا و دور از خانواده بچه داری میکنن.

همش اینارو به خودم میگم یا اینکه لااقل فری*ماه مث فو*اد بد غذا نیست اما وقتی خیلی از دستش خسته میشم دیگه تحملم تموم میشه. همسفر هم بعدازظهرها برای خودش کلاس ورش و انجام امور بیرونیه و من اگه تنها خونه باشم و نرم خونه مامان واقعا به حد جنون میرسم. اخه مشکل نخوابیدن فریماه نیست. وقتی بیداره دهنش بازه و همش بغل میخواد و من هم واقعا یه وقتایی دیگه نمیکشم. خواهر کوچیکه هم هر روز میره خونه مامان. من با فریماه سختمه . مخصوصا که یه روز در میون از صبح میره و من مجبورم اونروزها خونه بمونم و تنهام. روزای دیگه با هم میریم. اونوقت روزایی که تنهام همسفر نمیکنه بمونه خونه! بارها بهش گفتم . اما بلاخره یه بهونه برای فرار از خونه پیدا میکنه و من میمونم و فریماه و ....

9) ناشکری نمیکنم. هنوز استرس روزایی که انتظار کشیدمو یادمه. حتی میدونم خیلی از حالتهای الانم بخاطر اون ترسها و اظطرابهاست. یه موقع هایی به خودم میگم : الیس اگه به جای فری*ماه غرغرو یه تیکه گوشت جلوت بود که باید مهرمادری رو نثارش میکردی و درعوض هیچی دریافت نمیکردی خوب بود؟ بخدا همه اینارو به خودم میگم اما واقعا یه موقع هایی کم میارم. خیلی کم میارم

10) دوقلوهای برادرم بدنیا اومدند. خیلی برام جالبه خانومش اینقدر مسلط و کثیف!!! بچه داری میکنه که نگو. مثلا جمعه ای خونه بابا بودیم. بچه ها تو کریر بودند. اولی گریه کرد ما دنبال پستونکش بودیم. مامانش از تو کریر  دومی یه پستونک داد گفت : ایناها اومده اینجا. چند دقیقه بعد دومی گریه کرد مامانش از تو کریر اولی یه پستونک دیگه دراورد گفت : ای وای. مال اون هم اومده اینجا. جهت روشن شدن اذهان عمومی باید بگم پستونک هرکدوم پیش خودش بود اما مامانشون اشتباهی بهشون داد و جالبه فکر میکرد ما هم درازگوش هستیم!!! یا مثلا با یه شیشه به هردوشون شیر میده . اصلا یه کثافتکاری میگم یه چیزی میشنوین ها. مامانم هیچی نمیگه. میگه به ما مربوط نیست . خودش میدونه. جالبه اونوقت من که همش بهداشت رو در مورد فری*ماه رعایت میکنم و پستونک هم به زور میخوره هم دهنش برفک زده بود و چه کشیدم یکهفته تا خوب شد هم چشماش هنوز قی داره

11) این پستونک نخوردن فریماه هم معضلی شده. اگه بخوره لااقل اینقدر دهنش برای گریه باز نیست. بچه ها مارک استاندارد شیشه شیر چیه؟

12) بچه ها یه موردی بگم بین خودمون میمونه؟ همسری من خیلی به زندگی خواهر کوچیکم حسودی میکنه. یعنی فکر میکنه اون خیلی زن مطیع همسرشه. خوب من میدونم اینطوری نیست اما نمیدونم همسرش چی به همسفر گفته که اون هم همچین تصوری داره. خوب من هم بخاطر خواهرم نمیتونم که اسرار زندگیشو به همسرم بگم. اینه که سر به سر باهاش نمیذارم تا فکر کنه من بدترین همسر دنیا و خواهرم بره ترین زن دنیاست. اما موقعی که قرار شد رمز عابر بانکها عوض بشه همسرم رمز کارتشو که سال تولد من بود رو تغییر داده به سال تولد خواهرم!!!!!!!!!!!! خیلی برام سنگینه این کارش. یعنی از اینهمه عدد و رقم انجام این کار درسته ؟

13)به اینجا یه سر بزنید.

 

/ 8 نظر / 10 بازدید
شوکولات

بلاخره بزرگ میشه این فریماه خانوم و شیرینی هاش کم کم بیشتر میشه... والا نمی دونم علت این کاره شوهرت چی بوده...خودش چی میگه بابت رمز؟

عروسك كوكي

سلام... مرسی از حضورت و همراهیت... :) نه گلم نیازی نیس که واسه مادرت و خواهرت جداگونه کامنت بذاری؛ اسمشون رو نوشتم... اين صلوات خاصه رو هم نمي دونم توو مفاتيح هست يا نه!! :| خيلي كوتاهِ مي توني يادداشتش كني... :)

fafa

تو نمی خوای یه عکس از این دختر نازت واسمون بزاری ما هم مثل تو منتظر اومدنش بودیما اونم بی صبرانه

عروسک کوکی

اللهّمَ صَلّ عَلي عَلي بنْ موسَي الرّضا المرتَضي الامامِ التّقی ٍ النّقي و حُجَّّتكَ عَلي مَنْ فَوقَ الارْضَ و مَن تَحتَ الثـَــري الصّدّيق ِ الشَّهيد صَــلَوةَ كثيــرَةً تامَةً زاكيَةً مُتَواصِلةً مُتَـــواتِـــرَةً مُتَــــرادِفَــــه كِـــاَفْضَل ِ ما صَلّيَتَ عَلي اَحَدٍ مِنْ اوْليائِكَ... + صرفا جهتِ یادآوری... :)

شیرین طلا از لندن

عزیزک به دلت بد راه نده چیزی نیستش منم شوهرم هی میگه فلانی رو ببین ! به فکر خودت و جوجت باش فقط!

شیرین طلا از لندن

کوشی پس[متفکر]

قله نشین

با سلام و تبریک اعیاد شعبانیه طبق سنت این چند ساله امسال هم قصد داریم ششمین دوره ختم قرآن ماه مبارک رمضان رو برپا کنیم درصورت تمایل به همسفری با ما اعلام حضور نمائید