قصه یک غصه

یکی بود یکی نبود. در روزگاران نه چندان قدیم زن و مردی بنام الیس وهمسفرباهم زندگی میکردند. این زن و شوهر زندگی خوبی داشتند. زندگی که شاید سختیهاش بیشترازشادیهاش بود اما به کمک خانواده الیس و محبت بین الیس و شوهرش و تلاشهای شبانه روزی همسر الیس که ازحالا به بعد بهش میگیم همسفر، این مشکلات یکی یکی حل میشد. بعضیهاش هم همینطورمیموند. روزگارمیگذشت تا اینکه الیس و همسفرتصممیم گرفتند بچه داربشن. ماجرای بچه اول و عکس العمل خانواده همسفرواینکه اون بچه فقط یکماه و نیم مال اونا بود رو تو پستهای قبل نوشتم. اون اتفاق تو اردیبهشت افتاد و وقتی ماه مهر اومد ، الیس و همسفر دوباره تصمیم گرفتند بچه داربشن. هی دارو مصرف کردند و هی نشد. تو این مدت خانواده همسفرهم کم و بیش کنایه هاشونو به الیس شروع کرده بودند اما الیس به همسفرچیزی نمیگفت چون نمیخواست ناراحتش کنه و میدونست اگه به خونواده خودش هم حرفی بزنه فقط کینه ها بیشترمیشه. تنها جا برای درد و دل الیس یه وبلاگ بود که توش مینوشت و دوستاش با حرفاشون همیاریش میکردند و خدایی که سر نماز بارها درد و دلهای آلیسو شنیده بود. خیال باطل
گذشت تا اینکه بعد ازسه دوره دارو مصرف کردن و درحالیکه دکتربهشون گفته بود اگراینبارهم جواب نده باید برن برای روشهای کلینیکی، خدا بلاخره درهای رحمتشو روی الیس و همسفر بازکرد و دوباره صاحب بچه شدند. اره درست یادمه. توی ماه دی بودیم که فهمیدم. چقدرهمسفرخوشحال شد. چقدر ازم تشکرکرد اخه همسفراینباربا همه وجودش بچه میخواست. همونروزالیس به خونه مادرش رفت تا تحت مراقبت باشه و اتفاق قبل دوباره تکرارنشه. همسفرتنها بود اما با مهربونیهاش الیسو شرمنده میکرد. مرتب براش مواد تقویتی میخرید و آلیس هم هرچی امام و امامزداه میشناخت واسطه کرده بود که بهش کمک کنن. بهش گفتن سوره یاسینو بخونه و کمرشو قفل کنه 40 روز دعای عاشورا و توسل بخونه. ازکتاب ریحانه بهشتی دستورهای مذهبی و غذایی رو انجام میداد. هر روز سوره مریم و اولیا و واقعه رو میخوند. هر روز برای سلامتی امام زمان و بچه شون صدقه مینداخت. ازاب زمزم میخورد . با اینکه حالت تهوع داشت اما هرچی بهش میدادند میخورد تا بچه تقویت بشه. سختی و دلتنگی دوری ازهمسفر رو تحمل میکرد به امید روزموعود. بی توجهی ها و حرفای خونواده همسفر رو بیمحلی میکرد تا اعصابش اروم باشه. هر روز برای همه اونایی که آرزوی بچهدار شدن رو دارن دعا میکرد و برای همه خانومای باردار سلامتی میخواست. تا اینکه به هفته ششم رسید و با همسفر رفت سونوگرافی. اونروزخیلی حالش بد بود حالت تهوع وحشتناکی داشت که میدونست بیشترش ازاسترسه. اما وقتی همسفر اومد دنبالش خیلی ارومتر شد. رفتند سونوگرافی و همه چی خوب بود. یادش بخیرهمسفر با خوشحالی به سونوگرافی نگاه میکرد ومیگفت این کارنامه بچه مونه !!! قربونی کشتند و برای بچه شون صدقه دادند .
وقتی هفته هفت هم تموم شد آلیس به خونه خودشون برگشت. اما بازهم فقط استراحت میکرد و همه کارها رو همسفرخودش میکرد. هفته ها گذشت و الیس وبلاگشو اپ نکرد. میخواست سه ماه که تموم شد این خبر رو با تبریک عید باهم تو وبش بنویسه. آخه خودش هروقت خیلی حالت تهوع و سردرد اذیتش میکرد به خودش میگفت : تا عید. عید که بیاد این سه ماه تموم میشه و همه سختیهاش میگذره !!!افسوس
.
..
......
اما درست دوهفته مونده به پایان سه ماه یه روزکه آلیس خونه مادرش بود دوباره دچارخونریزی شد. روز چهارشنبه 28 بهمن. رفت دکتر و بهش گفتند جنین باید ده هفته باشه اما هشت هفته نشون میده. اما نبض داره و بهش گفتند استراحت مطلق کنه. همه دلخوشی آلیس به این بود که بچه نبض داره و الیس دل درد نداشت. داروهاشو مصرف کرد تا فردا یعنی 5 شنبه شب که نیمه های شب آلیس با درد ازخواب بیدارشد و خونریزیش شدیدترشده بود . زنگ زدند بیمارستان و بیمارستان گفت تا زمانیکه لخته دفع نکرده اشکال نداره اما ساعت 5:30 الیس ازدرد به خودش میپیچید و لخته خون دفع میکرد . ناچار رفتند بیمارستان. اونجا معاینه شد و بهش گفتند اینبارهم بچه ازبین رفته و باید عمل کورتاژانجام بده. تعجب
و اینبارهم ساعت 8 صبح روزجمعه 30 بهمن آلیس همه آرزوها و امیدشو تو اتاق عمل جا گذاشت و اومد بیرون. آلیس ازاتاق عمل بیرون اومد در حالیکه همه خوشحال بودند که عمل بخیرگذشته و الیس و همسفر دلشون پرازغم بود بخاطرموجودی که اینباربا همه وجود بهش عشق میورزیدند و منتظرش بودند.


بازآلیس موند و گریه های شبونش. آلیس موند و حرفای چرت و پرت خونواده همسفر و دلخوریهای خونواده خودش. آلیس موند و حرفای اطرافیان که کمرش ضعیفه یا چمیدونم ر ح م ش ضعیفه و ...... آلیس موند و چشمای پرازسوال همسفرکه بخاطرآلیس ساکتند اما الیس راحت میتونه همه چی رو ازشون بخونه. آلیس موند و لیست دکترهایی که هرکس شنیده بهش معرفی کرده. آلیس موند و تنفرازبچه و بارداری. آلیس موند و نفرت ازهمه مطبهای دکترهای زنانسبز. آلیس موند و دعاهای دیگرون و دلداریهایی که برای بچه های بعدی بهش میدن سبز
آلیس موند و شرمندگی ظرفایی که همسفرشست. آلیس مونده و شرمندگی کمکهای همسفرکه حتی یک کیلو بار رو نمیذاشت آلیس بلند کنه. مرتب مواظب تغذیه آلیس بود و خوب آلیس همه نامهربونیهای خونواده همسفر رو بخاطرخوبی همسفر، ندید میگرفت. آلیس موند و شرمنگی غذاهایی که همسفرمیخرید و محبتای زبونی که به آلیس میکرد. آلیس موند و بغضی که ازنگاه کردن به گوشه گوشه خونه خودش و مامانش بخاطریاداوری خاطرات، اذیتش میکنه. آلیس موند و بغضی که با نگاه کردن به بچه خواهرهاش و همسر باردار برادرش بهش دست میده اما همیشه برای سلامتیشون دعا میکنه . آلیس موند و شرمندگی محبتای خونواده ش و کمکهای خواهرها و برادرش که زندگی خودشونو ول کرده بودند که دور آلیس شلوغ باشه . آلیس موند و شرمندگی پدر و مادرش که مثل کوه پشتش ایستادند. آلیس موند و بازهم شرمنگی که همیشه دعا میکرد بالی برای پدر و مادرش باشه و بازهم باری شد روی همه دردهاشون. آلیس موند و سکوت وبغضی که فقط شبا میشکنه. آلیس موند و یه عالمه دعا و سوره که هیچ خاصیتی براش نداشت. آلیس موند و ترس از دعاکردن که هرچی دعا کرد خدا برعکسشو انجام داد و حالا آلیس میترسه دهنشو برای دعا بازکنه . فقط درسکوت به آسمون نگاه میکنه و جرات نداره هیچی بگه. حالا آلیس مونده و تحقیقات همسفر که بهش گفته سقطهای زیر بیست هفته مشکل کروموزومی دارن و به هیچ عنوان هم راه حل نداره. حالا اینبار آلیسه که باز محتاج دعای دیگرونه .
.....................
حالا آلیس مونده و یه عالمه حرف نگفته


حالا آلیس مونده و یه عالمه حرف نگفته


حالا آلیس مونده و یه عالمه حرف نگفته


حالا آلیس مونده و یه عالمه حرف نگفته


حالا آلیس مونده و یه عالمه حرف نگفته


حالا آلیس مونده و یه عالمه حرف نگفته

/ 36 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
جوجوک

ای آنکه به تدبیر تو گردد ایام ای دیده ودل از تو دگرگون مادام ای آنکه به دست توست احوال جهان حکمی فرما که گردد ایام به کام سال خوش پر از خیر و برکت و سلامتی و شادابی همراه با برآورده شدن آرزوهایت برایتان آرزومندم. در کنار خانواده محترم و گلت روزهایت سبز باد به من که تا حالا سر نزدی خواهر ولی من همیشه بهت سر می زنم و اون موقع که مریض بودی و آپ نکرده بودی کلی برایت نظر می ذاشتم [ماچ]

شيدا

سلام آليس جون خوبي؟ واقعا متاسفم و خيلي ناراحت شدم اين دومين خبر بد امروز بود كه بهم رسيد دعا مي كنم خدا بهت كمك كنه و به زودي يك بچه خوشگل و تپل بهت بده ولي از خدا نااميد نشو من هيچي نمي توانم بگم جز اينكه خدا خيلي بزرگه و بهت كمك ميكنه [ماچ] اميدوار باش[لبخند]

ملودی

آلیس گلمم سال نو مبارک عزیزم.ایشالا که تو سال جدید دلتنگیای کهنه رو دور بریزی و دوباره شروع کنی .عزیزم من برات قبلا نوشتم الانم میگم این اتفاق برای هر کسی میتونه بیفته و مهم نیست.ایشالا که سال نو رو با شادی شروع کرده باشی و تو این سال به هر چی میخوای برسی گلم.میبوسمت مراقب خودت باش

مصطفی زمانی

سلام..دارم مینویسم انهم به اشد مجازات...نمیخواهی حرفهایم را بشنوی؟؟؟؟

سیما

سلام آلیس عزیز.من سیما هستم...ممنون که چند وقت پیش بهم سر زدی...خیلی ناراحت شدم از خوندن اتفاقات زندگیت...شاید همه ی ماها یه جورایی داریم توی چرخه ی بی رحم این زندگی له میشیم اما خودمون حواسمون نیست....حالا من یه جور تو یه جور اون یکی یه جور دیگه....راستی راجع به یکی از مطالبی که توی وبلاگت بود و از یه نفر شاکی بودی به جرم اینکه جوونای مردم رو به کشتن میده،می خواستم بگم این جورا هم نیست....همون طور که خودت گفتی زیباترین عکس ها در اتاق تاریک ظاهر میشن....پس بهتره ناراحت نباشی و منتظر بمونی.... و ناراحت خانواده ی جوونایی باشی که به ضرب گلوله ی کسان دیگری از پا درامدن نه به صرف حرف و فرمان حمله ی کس دیگه.جرمشون هم فقط اعتراض بود.همین و بس.....

آرزو

سلام من اولین باره اینجا اومدم متاسفم اما مطمئنم حکمتی توشه که فکر کردن بهش آرومم میکنه برات آرزوی بهترینها رو دارم

مهتاب

نه عزیزم مهم اینه که ناامید نشدی دلیل همه ی سقطای زیر 20 هفته که این نیست توهم سعی خودتو کردی درسته شوهرت و دیگران کمکت کردن . اما توهم چیزی کم نذاشتی الان خیلی براناامیدی زوده توکه می دونی منم یه سقط داشتم ناراحت کننده بود اما نباید ناامید بشی که من یه نفرو می شناسم که 16 بار زایمان کرد . زایمان نه سقیط اما فقط 3 تا بچه براش مونده همه همون روزای اول می مردن دلیل نمی شه که ناامید بشه

نوشزاد

الهی بمیرم برات [ناراحت] من عاشق بچم و الان 21 سالمه و مجردم اما همش دلم می خواد یه بچه داشته باشم...یه بچه که تنها کسیه که تا زندم مال خوده خودمه...به حاملگیو دردو زایمانو اینا که فکر می کنم دلم قنج میره! ایشالا خدا دعاهاتو می شنوه و بهتون یه هدیه یه موجود زیبا و دوست داشتنی که آدم از بوی تمیزیو بدنش بعد از شیر خوردنش مست می شه میده خدایا آلیسو مامان کن...

بهار

الهی عزیزم. نگران نباش.حتما خیر و صلاحی در این هست. از لطف خدا ناامید نباش که ناامیدی بدترین گناهه0 توکل کن انشالا به زودی همه چیز حل میشه.[ماچ]