بارداری 3

نمیدونم اونشب کی خوابم برد . چهارشنبه 9 اردیبهشت قراربود مامان و بابا ازسفردبی برگردند . رفتم خونشون اونجا دوست خواهرم که تازه زایمان کرده بود و خواهرم درمورد مشکل من بهش گفته بود ،پیشنهاد داده بود برم پیش دکتراون . البته بدی کاراین بود که دکترتهران بود و من احساس میکردم نباید اینقدرراه دوررو تو این شرایط و با ماشین برم . ازطرفی هم خودم ازاین بلاتکلیفی خسته بودم پس با همسفررفتیم تهران . تنبل خان ماشین نیورده بود و مجبورشدیم با اژانس بریم . توی راه وقتی فهمید دکترمرد هست کمی اخم کرد اما گفتم عزیزمن ، اون که کاری با من نداره بعدهم من خودم اعصابم خورد هست دیگه الان وقت این این حرفاست ؟ماشالا دست اندازها هم که انگارهرکدوم اندازه یه کوه شده بودند. دکتراخروقت کاریش بود بهم گفت برات سونو مینویسم برو بده . اینکه ضربان نداره مهم نیست هنوزوقت داریم . اما اگه گفتن افتاده باید ببینیم کامل دفع شده یا مونده ؟ اگه مونده باشه باید بری کورتاژ. ازمطب اومدیم بیرون اما ساعت 7 شب جایی سونو بازنبود . خداخیرش بده دکترادرس یه کلینیک رو داد و خودش هم داشت میرفت بهم گفت تلفنی جواب رو براش بخونم . دوباره با اژانس رفتیم کلینیک . ماشالا اونشب تهران ازشلوغی داشت میترکید . انگارهمه چی دست به هم داده بودند که منو ازاسترس سرشارکنند .

اون کلینیک شبانه روزی بود و خیلی هم شلوغ . اونجا با خواهرم تماس گرفتم و گفتم اگه قراره تا ساعت 10 معطل بشیم و بعد هم تلفنی جواب رو بخونم بهتره برگردیم و فردا همون کرج برم سونو. خواهرم هم گفت اره خوبه . اما وقتی به همسفر گفتم شروع کرد داد وبیداد که نخیرتو همش باید دیگرون برات تصمیم بگیرن ما نمیریم . بهش گفتم این تصمیم من بود فقط با خواهرم هم مشورت کردم اما قبول نکرد و دوباره شروع کرد به اینکه تو لیاقت مادرشدنو نداری و از پله بالا رفتی بچه افتاد و .... رو بکار برد. نمیدونم چرا نمیفهمید من خودم غرق استرسم . نگید باید با اون هم مشورت میکردم چون اون همیشه هرچی ازش میپرسی میگه نمیدونم هرجورخودت میدونی . بعدهم درمورد این مسایل زنانه اون نمیتونست طرف مشورت خوبی باشه . دلم برای یه نفرکه سرمو بذارم رو شونه ش و گریه کنم پرمیزد . دلم واسه بیکسی خودم میسوخت یاد خاطرات ملودی افتاده بودم و زمانی که بچه شو ازدست داده بود و چقدردستهای همسرش پشتیبانش بوده. تو اون لحظات فقط خدا رو داشتم وازته دل ازش التماس میکردم بچه مو نگه داره وبه این سرکوفتا پایان بده . خلاصه بلاخره نوبتم شد .خاک برسراین سونوها کنند که همه چی انگلیسی بود و دکترمث مجسمه بهم نگاه میکرد . گفتم اقای دکترجواب چی بود ؟ با سردی گفت یه چیزایی هست و رفت بیرون !!!!!!!!!! وقتی بلند شدم لباس بپوشم ازاقایی که اونجا مسول وارد کردن اطلاعات به کامپیوتر بود پرسیدم اقا توروخدا یعنی چی ؟ گفت خانوم خود بچه افتاده ..........گفتم عمل میخواد ؟ گفت نه دارو میدن دفع میشه . نمیدونستم چطورازاتاق بیام بیرون . نمیدونستم به همسرم چی بگم ؟ ازم پرسید : چی شد ؟ گفتم نمیدونم باید جواب رو برای دکتربخونیم . زنگ زدیم و جواب رو خوندیم دکترگفت باید بیایی برای کورتاژ...............تعجبتعجب
تمام بدنم میسوخت . دیگه طاقت نداشتم .چرا ؟ چرا؟ چرا ؟ تمام راه برگشت به کرج رو گریه کردم و همسرم سعی کرد ارومم کنه اما اون جملاتش تو ذهنم بود . گفت تو اون لحظات عصبانی بوده و نمیفهمیده چی میگه . اما من نمیتونستم قبول کنم خوب من هم ناراحت بودم . خوب من تو اون شرایط به پشتیبانی اون احتیاج داشتم نه وقتی اروم شده بود . حرفاشو نمیشنیدم با بچه تو دلم حرف میزدم با خدا دعوا میکردم . اونشب تهران هم عجیب شلوغ بود و بارونی . راننده خودش تعجب کرده بود . البته تکونهای شدید ماشین هم مزید علت شده بود و هرلحظه حال منو بدتر میکرد . ازشدت تهوع داشتم میمردم. فکرعمل داشت دیونم میکرد . فکر اینکه الان میریم خونه و باید جواب همه رو بدم .فکر اینکه بعد ازاین با عکس العملهای مامانم باید چیکارکنم ؟ فکر اینکه الان میرم و خوشی این سفر رو براشون زهر میکنم ....... به جاده نگاه میکردم و دعا میکردم این راه لعنتی هرچه زودتر تموم شه

/ 7 نظر / 10 بازدید
نازنین

سلام خوشحالم که میبینم اینقدر در مقابل مشکلات با روحیه هستی و خودت رو حفظ میکنی.... خودت رو بسپار به دست همونی که خیلی بهش اعتقاد داری.... به بچه هم خیلی فکر نکن و به دست خود خداوند بسپارش... مواظب خودت باش........ راستی لینکت کردم که گمت نکنم...

ماریلا

وای دلم خیلی یه جوری شد ... شرایطت رو درک کردم .... اصلا حس کردم انگار خودم تو سونوگرافی باشم ... خیلی مواظب خودت باش دختر ..

شیرین طلا از لندن

به خدا توکل کن. مواظب خودت باش و احساس عذاب وجدان نکن حتما صلاح بوده. بعضیا میگن بعد از کورتاز چون به لایه از رحم تراشیده میشه آمادگی برای حاملگی بعدی بهتر میشه. به امید اینکه پست مربوط به حاملگی تو بخونیم به زودی

نسیم

[گل]آلیس جان . نا امید نباش دوستم. خود خدا مواظبته. تو هیچ وقت تنها نیستی. به بچه هم زیاد فکر نکن. همه چیز رو بسپار به دستای مهربونه خودش. برات دعا میکنم.

بهار

آلیس جان چه روزهای سختیو پشت سر گذاشتی عزیزم. نگران نباش خدا همیشه بزرگه گلم[ماچ]

الی

eee بارداری 1 که رمزشو ازت خواستم هیچ کدوم از اینایی که میگی نیستا[ناراحت]

نازی

سلام عزیزم. بمیرم برات الهی.من تازه به جمع دوستات (البته اگر قابل بدونید) اضافه شدم. نمیدونم میتونم طاقت بیارم ادامه بدم باهات یا نه. فقط دوست دارم گریه کنم. اما تو محل کارم هستم. عزیزم پست بعدیت رمز داره. اگر امکانش هست به من رمز بدید؟ اگر هم نه که امیدوارم خدا خودش دلت رو آروم کنه.[گل]