الیس و خوان پیش یک ( هنوز یک شروع نشده )

سلام به همه دوست جونا . خوبین ؟ اگر از احوالات اینجانب خواسته باشین ملالی نیست جز دوری شما .قلب

این روزهایی که گذشت روزهای خاصی بود . اول از همه اینکه حدود 10 روز پیش پسردایی مادرشوهرم که تقریبا دور از جون، همسن همسفر بود بعد از 7 سال دست و پنجه نرم کردن با سرطان از دنیا رفت و از اونجایی که از دوستان نزدیک و صمیمی همسفر بود ، همسفر خیلی اذیت شد و هنوز هم گاهی میره تو غار تنهاییش. من دفعه اخر با همسفر که رفته بودیم تهران، رفتیم بیمارستان و دیدیمش و هنوز چهره ش که موقع خداحافظی با یه لبخند بهمون گفت " مواظب خودتون باشین" توی ذهنمه و گاهی که دلم میگیره ، این خاطره هم میاد و حسابی میبردم توی لک .

اخبار دیگه اینکه فردا باز با همسفر قراره بریم تهران. نمیدونم این کیست لعنتی از بین رفته یا نه ؟ چندروز پیش بهم گفتن دکترطاهره مدنی از متخصصین موسسه رویان هست که کرج هم مطب داره و طبق معمول وقت گیری ازش کار حضرت فیله . من هم 4 شنبه پاشنه هامو ورکشیدم و از ساعت 7 زدم بیرون و وقتی مطبشو پیدا کردم بهم گفتن : دیگه کار نمیکنه و خودشو بازنشسته کرده و یه دکتر جانشین معرفیی کرده و برای ساعت 4 وقت گرفتم . وقتی ساعت 6 بلاخره نوبتم شد با یه خانم دکتر نسبتا جوان روبرو شدم که در حالیکه سعی میکرد لبخندشو حفظ کنه ، بهم گفت همه چی خوب و نرمال و اماده بارداری هستم . فقط اون کیست هم باید از بین بره. بهم گفت شما در استانه 30 سالگی هستی و باید زودتر اقدام کنی !!!!


بله و خبر سوم و مهمتر از همه اینکه فردا اینجانب یک زن سی ساله خواهم شد . هیچ احساس خاصی ندارم. همیشه از سی ساله شدن بدم میومد و امروز نه خوشحالم نه غمگین . فقط یه احساسی بهم میگه از خیلی برنامه هام عقب هستم و دیگه واقعا اختیاری روش ندارم و باید بذارم ببینم روزگار چه بازیهایی برام داره . همونطور که هنوز روی پله اول نرفته، مشکل اول رو سر راهم قرار داد. نمیدونم فردا که برم دکتر چی میگه ؟ همسفر بشدت خسته س و میگه این دکتر هربار یه بامبولی درمیاره . بیا بهش محل ندیم و اقدام کنیم . اما من میترسم و نمیتونم این ریسکو بکنم. همسفرهم دیگه طاقتمو طاق کرده و همش ایه یاس میخونه. یکی هم بیمارستان ص ا ر م رو بهم معرفی کرده . استخاره کردم خوب اومده. اما همش میگم خدا کنه فردا همه چی خوب و اماده اقدام باشه.

* بذارین یه کمی هم از احوالات قوم برره بگم : وقتی برای مراسم ختم با مادر و خواهرم رفتیم، مامان همسفر اصلا ما رو ندید و خواهرش هم فقط یک سلام علیک کرد و رفت. ما هم یکساعتی نشستیم بعد هم رفتیم و خداحافظی کردیم که تازه مادرشوهر مارو
دیدند و جالبه که وقتی به همسفر گفتم : مامانت همش نشسته بود و اصلا نگاه نمیکرد ببینه مهمان مربوط به اون میاد یه نه و همسفر از مامانش که پرسیده بود ، جواب داده بودند : " اخه شلوغ بوده و من متوجه نشدم " خوب بنده خدا اگه جزو صاحبان مجلس میدونی خودتو نباید بری یک گوشه برای خودت بشینی. نمیدونم واقعا از اینهمه مجالس ختم رفتن که یکی از موارد علاقمندی مادرشوهرمنه ، پس چی یاد میگیره ؟ خیلی جلوی مامان و خواهرم شرمنده شدم .


* در مورد علاقمندی مادر شوهرم فکر میکنم همین بس باشه که هرکس میمیره و هر مجلس ختمی که هست ، داغ داغ به همسفر خبرشو میده و اکثرا هم نوه دسته دیزی فلان کس هست یا مثلا کسی که همسایه 100 سال پیش نوه دسته دیزی فامیل دورشون بوده !!!!!!!!!! اما الان حدود 15 روزه که دختر عمه همسفر زایمان کرده و مامانش هیچ خبری به ما نداده و من هم امروز خودم دارم میرم دیدنش!!!از خود راضی

* شب هم منزل مامی شوشو هستیم . خدا بخیر کنه . دفعه پیش به بهانه بالا بودن چ ر ب ی همسفر یک مرغ بدون هیچی، یعنی فقط پخته شده با پیاز بهمون دادند و با دخترشون مدام تاکید میکردند که مرغ باقالی پلو باید اینطوری باشه!!! بعدا از فضولیهای
خواهر شوشو هم براتون مینویسم . فقط خواهش میکنم برام دعا کنین فردا با خبرای خوب بیام

/ 5 نظر / 23 بازدید
اقاقی

ان شالله که خوش خبر باشی و روز تولدت بهترین کادو رو از خدا بگیری تازه اگر تو احساس عقب موندن داری پس ما باید بریم بمیریم

منیره

سلام آلیس عزیزم تولت مبارک باشه خانومی انشالله 120 ساله بشی وسال دیگه بچه بغل تولد تو جشن بگیری دعا میکنم با خبرهای خوب وخوش بر گردی

سيندرلا

سلام الیس عزیزم. خوبی.3تا پسآخرتو یه جا خوندم.در مورد اون پله ها که امیدوارم همه ی اون پله هارو با موفقیت و به راحتی طی کنی و برسی به پله ی زایمان.در مود اون فامیلتونم که سیسمونی شو دیدی خیلی بدم میاد از ادمایی که این طور مهمون دعوت میکنن و آبروی خودشونو میبرن.حسی هم که اونجا داشتی کاملا طبیعی بوده مطمئنم که تو هم به زودی یکی از اون نی نی های خوشکلو خواهی داشت .[قلب] سی سالگیتم مبارک باشه.عزیزم ایشالا که با بهترین خبرا بیای و برامون بنویسی و خوشحالمون کنی.مادر شوهرتم وللش.

nemo

سلام آلیس جون من همین الان باهات اشنا شدم وبلاگتو دوست دارم. می خواستن آرشیوتو بخونم دیدم مطلب رمز دار داری... اگه رمز نمی دی خواهر از همین اول بگو که کلی وقت نذارم آرشیو بخونم.

مینا

سلام خانمی تولدت مبارک [گل][ماچ] توی وبلاگ صحرا خوندم که سه تایی تون سالمید خدا را شکر برات دعا می کنم تا بارت را سالم به مقصد برسونی [فرشته] راستی امروز تازه پیام بالای وبلاگت را خوندم چه زیبا بود[نیشخند]