الیس و این چند روز

سلام به دوستای مهربونم. ممنونم از لطف همتون. اگه از احوالات اینجانب خواستار باشین باید بگم اوایل که اومده بودم خونمون خیلی حالم بد بود. تا حدی که دوبار سرم زدم. مخصوصا معده درد و تهوع نمیذاشت غذا بخورم و همین باعث ضعف و افت فشار میشد. چندشب هم تا صبح لرز داشتم که البته بهتر شدم. ته تهش ریشه عصبی داشت. نمیدونم چرا با اینکه لحظه شماری میکردم برای برگشت به خونم اما با برگشتم یه استرس و افسردگی بدی گرفته بودم. شاید هم بخاطر دوری از جو شلوغ خونه مامان بود که بهش عادت کرده بودم. بهرحال الان چندروزه خداروشکر بهترم. فقط ظهرها تا حوالی عصر دلم بدجورمیگیره که خوب چاره ای جز تحمل نیست.

بگذریم.

هدفم از نوشتن این پست این بود که بگم فردا مامان و بابا و خواهربزرگم و داداش کوچیکم دارن میرن کربلا. بنده خدا مامان همه فکرش من و خواهر کوچیکترمه که اونم بارداره. البته خداروشکر هردو تو یه مجتمع هستیم. پسرک خواهر بزرگم که 6 سالشه هم اومده پیش ما. یعنی پیش همین خواهر کوچیکترم. مامان زیاد راضی به رفتن نبود اما بابا بدجوری به دلش افتاده که از این سفر شفای داداشمو میگیره. برادر من مشکل ا ت ی س م داره و الان 16 سالشه. تو پستای قبلی در مورد کارهاش نوشتم که اگه از چیزی ناراحت بشه نمیشه جلوشو گرفت و به خودش صدمه میزنه و ....
جالبه همه فکر ما اینه که خدا تو این سفر کمکشون کنه که خیلی اون و مامان و بابام اذیت نشن و همه نگرانی مامان و بابا هم ما هستیم!!! متاسفانه یا خوشبختانه ما خانواده بشدت وابسته ای هستیم و درد هرکدوم غصه بقیه ست و همین امر باعث شده همه نگرانی من این باشه که چطور این سفربه پایان میرسه؟ مخصوصا که تو این سفر مرتب از این شهر به اون شهر میرن. خود سفر با هواپیماست اما تو خود عراق با اتوبوس جابجا میشن. برادر من هم قرصهای خواب اور مصرف میکنه و حتما خیلی اذیت میشه. اما مامان میگه وقتی باباتون با اینهمه اشتیاق و امید میخواد ببرتش، من دلم نمیاد ناامیدش کنم. از طرفی هم دفعه اول که من سقط کردم بابا و مامان رفته بودن د ب ی و بار دوم هم که کورتاژ کردم بابا ا ل م ا ن بود و خواهرشوهرم تو بیمارستان برگشت به مامانم گفت " فکر کنم الیس نگرانی باباشو داره.چون هروقت میره مسافرت این اتفاقا براش میفته" مامان خیلی ناراحت شد اما چیزی نگفت فقط بعدا به همسرم گفت : مگه بابای الیس قاچاقی یا خلافکاره که اینقدر دلشوره داشته باشه که باعث بشه بچه ش از دست بره؟ نمیدونم چرا بعضی ها هرچی به ذهنشون میاد میگن. خواهر بزرگم میگفت چندروز پیش مامان با اشک گفته میترسم باز ما بریم مسافرت و بلایی سر این بچه بیاد و باز بگن چون مادر و پدرش نبودن اینطور شده. اما چه کنم؟ پدرتون رو ناامید کنم؟

چند روز پیش هم عروسی پسرعمه همسفر بود. شب خواهرش زنگ زده میگه : میخواستم به همسفر یاداوری کنم عروسی امشبو !!!!! دلم میخواستم بگم افرین به این شعور خواهریت که من تنها بمونم داداشت بره عروسی؟ اما باز حفظ حرمتها وادار به سکوتم کرد. این هم عادت بدی هست که خانواده ما داره و تا کارد به استخونمون نرسه ترجیح میدیم با کسی که شعور نداره دهن به دهن نشیم. البته من هم به مامان چیزی نگفتم که با اعصاب ناراحت نخواد بره.
امیدوارم حداقل امام حسین دست خالی برشون نگردونه و به من و خواهرم هم کمک کنه. خیلی خیلی التماس دعا دارم برای هممون. خیلی به اثر دعاهاتون اعتقاد دارم.

/ 6 نظر / 15 بازدید
fafa

غصه نخور خانواده ات رو به خدا بسپار وایمان داشته باش که دست پر برمی گردند وقتی به خودت فشار نیاری همه چی راحت می گذره سخته ولی شدنیه... می بوسمت

بهار مامان آیدا

سلام آلیس خانوم تبریک می گم که داری مادر می شی بهت بگم من هم از هفته 16 بارداری استراحت مطلق بودم تو شهر غریب مادرم فقط در طول بارداری یک بار دیدنم اومد درکت می کنم تنهایی - نتونی بری بیرون همه اینها رو من گذروندم به امید تولد کودک عزیزی که توی دلم بود به خدا می گذره شما تو نت می نویسی من تو دفتر خاطراتم تمام روزها رو نوشتم الان بعد دوسال نگاش می کنم باور نمی کنم چقدر زود گذشت . به خدا توکل کن معجزه می کنه دعا دعا و دعا و فکرهای منفی هم نکن - کتاب بخون - فیلم ببین و با بچت حرف بزن منتظر خبرهای خوبت هستم [ماچ][گل][گل][گل][گل][گل][گل]

ملودی

آلیس جون قربونت برم تو این روزا فقط به فکر خودت باش و اون نی نی که انقدر دوستش داری و انقدر با هم دیگه دارین این روزا رو میگذرونین . تو رو خدا فکر کن زمان متوقف شده . اصلا نه حرفی میشنوی نه خاطره ای یادت میاد . گذشته ها و حرفا و اینا گذشته . کاری به هیچی نداشته باش ذهنت فقط رو یه چیز باشه اونم مراقبت از خودت و نی نی . مامان اینا هم به سلامت میرن و میان اصلا به هیچی فکر نکن و نگران نباش .فکر کن اصلا تو خونه شون هستن . خیلی برات دعا میکنم قربونت برم . مراقب باش همه جوره

شیرین طلا از لندن

آلیس جون این قدر به دلت بد راه نده و نگران نباش تنها که نیستن تو مواظب خودت و جوجت باش انشا الله راحت میرن و بر میگردن[قلب]

قله نشین

سلام عزیزم فک میکنم الان دوماه از ماه رمضون گذشته و خبر خوندن قرانت رو نگفتی ؟ میشه لطف کنی و بیای و خبر بدی ؟ نه تنها من منتظر خبر خوندنت هستم بقیه همسفرا هم منتظرن پس کمی عجله کن