من آمده ام ای وای................

سلام به همه دوستایی که دلشون به سفیدی و پاکی برفیه که امروز بارید
خوب امروز روزی هست که براساس سونوگرافیها باید دخملک ما به دنیا میومد!!! از صبح هوا سرده و برف ریز ریز میباره و

و

و

و

و دخملک 13 روزه ما در رختخواب گرم و نرمش خوبیده !!!!!!!!! بله بلاخره دعاهای همه شما نازنینا جواب داد و ما چشممون به جمال نازی خانوم روشن شد. من هم از شنبه اومدم خونه خودم و بیشتر از 10 روز خونه مامان نموندم. احساس کردم مامان خیلی خسته ست. بنده خدا خواهرم که الان پسرکش 3 ماهشه ، همه این سه ماهو خونه مامان بود چون واقعا براش سخت بود تنهایی تر و خشکش کردن. تصور کنین هردوپای بچه کفش هست و این کفشها با یک میله اهنی سنگین از کف به هم وصله. نمیدونین وقتی نگاهش میکنم جیگرم میسوزه. با اون چشمای درشتش همچین به ادم نگاه میکنه انگار میگه اینارو باز کن !!!!!! فعلا دکتر فقط یکساعت در روز اجازه بازکردن داده و 23 ساعت باید بسته باشه!! خیلی بچه عذاب میکشه. اصلا میلی به شیر خوردن نداره چون نمیتونه راحت پاشو تو دلش جمع کنه و دل درد اذیتش میکنه. سرما هم خورده و خوب سینه ش هم که از روز اول پرسنل محرم بیمارستان دخلشو اوردن !!! مامانم بهش میگه " خرگوش مبارز" چون از وقتی به دنیا اومده داره با روزگار میجنگه و خواهر بزرگه م بهش میگه "مرد اسکیت سوار" خلاصه که شیرینی بچه دار شدنم با تلخی پای خرگوشک مخلوطه !
اما بازم خداروشکر. خیلی وقتها با خودم میگم خدایا یعنی تموم شد؟ یعنی اون دوران وحشتناک گذشت؟ نمیخوام منفی بافی کنم اما واقعا دوران پر از استرسی بود. زمانهایی بود که من بودم و خدا و اشک و التماس و .... و خدا بلاخره جوابمو داد. باز هم شکرش.
از وقتی اومدم خونمون یه احساس خاصی دارم. یه جور ترس از اینده ، ترس درست تربیت کردنش ، ترس مواقعی که نوبت شیرش هست و نمیخوره یا مثلا کمی بالا میاره . میدونم اینا همش طبیعیه و اثرات بعد از زایمانه اما یه جورایی بعضی وقتا بدجوری اذیتم میکنه. مخصوصا که همسفر خودش خدای استرس زایی و سوال پیچ کردن ادمه !

* وقتی جواب سونوی آخر رو گرفتم دکترم یکهفته نبود و مامان هی روی اعصاب من بود که " اگه بلایی سر این بچه بیاد حق نداری پاتو بذاری خونه ما . میدونی چقدر بچه ها تو ماه اخر تو شکم مادرا میمیرن؟ چرا سونوتو نمیبری پیش یه دکتر دیگه تا اگه لازمه زودتر درش بیاری؟ " اخه تصور کن من یه زن 9 ماهه کدوم دکتر قبولم میکنه ؟ بعد هم از2 اسفند که سونو داده بودم تا 22 اسفند که تاریخ احتمالی زایمان بود 20 روز فاصله بود چرا بچه باید میمرد؟ البته بلاخره دکترم اومد و برای 9 اسفند وقت داد. اما اون چندروز خیلی سخت گذشت. تصور کن من خودم پر از استرس حالا مامان هم استرسشو میزاشت روی مال من و اگه حرفی هم میزدم میگفت " از بس تو و شوهرت سرخود هستین. اون 2 تا بچه رو هم با این لجبازیات از بین بردی و ..... بگذریم . فقط خدا میدونه چی کشیدم !

* موقع عمل و بعد از اون واسه همتون دعا کردم . واسه بچه های نی نی سایت. برای مریضای دکتر پاک روش. برای صحرا ( همش میگفتم یعنی این شب عیدی اون و بچه هاش از همسرش جدا هستن؟) واسه ملودی مهربون و صبور که واقعا غبطه میخورم بهش و حسودیم میشه به اینهمه استقامت و صبوریش. واسه خانه سبز ما ، برای فافا ، برای ......... برای همه مهربونایی که اسمشونو بنویسم خیلی میشه اما واقعا اگه نبودن نمیدونم این نه ماه چطور میگذشت. خیلی از درد و دلامو فقط شما میدونین و خدا و همون خدا شاهده که چقدر با حرفاتون ارامش تو وجودم میریخت

* امروز بلاخره هرچی سونوگرافی و آزمایش و ... برای این 2 سال داشتم ریختم دور. خیلی منتظر این لحظه بودم اما لحظه سنگینی بود . انگار یه خلط گنده رو به زور از دلم کندم. اما یه لحظه جاش مث دندون که توشو خالی میکنن سوز بدی پیچید. تمام این 2 سال مث فیلم از جلوی چشمم گذشت. کاش میشد یه جوری از ذهنم پاک میشد. بعدش کمی گریه کردم اما سعی کردم خودمو زود جمع کنم

* میگم شاید این احساسات متناقض واسه اینه که خودم هم سرمای بدی خوردم و بیحالی و خستگی بعد از عمل یکطرف ، استرس اینکه دخملک از من نگیره از طرفی دیگه باعث میشه نتونم اونجور که باید لذت ببرم. نه؟ یعنی یه روز میاد بدون درد و استرس بیدار بشم؟

* همه میگن اسپرین رو نباید یهو قطع کرد اما من هم هپارین و هم اسپرین رو یکدفعه قطع کردم. یعنی دکترم گفت. اشکالی نداره؟

* بچه ها شماهایی که تجربه دارین واسه سکسکه بچه چیکار میکنین؟ من اب گرم میدم بهش اما امروز قطع نمیشد و واقعا من مونده بودم چیکارکنم؟

* اگه میشه واسه خواهرزاده م دعا کنین این بار دکتر بهش بگه همه چی خوبه . اگه اینطور باشه فقط شبها باید اون بریس سنگین رو ببنده و توی روز پاش ازاده. میشه بازم دعا کنین ؟ ممنون میشم

/ 12 نظر / 26 بازدید
نمایش نظرات قبلی
روناک

[بغل] آلیسسسسسسسسسسسس نمی دونی چه قدرررررررر منتظر این لحظه بودم عزیزمممممممممممم.مبارکه مبارکه ایشالا سال های سال همیبشه سالم و سلامت باشید همتون...نی نی خواهرت هم خوب میشه نگران نباش. آلیس من فکر کنم افسردگی بعد از زایمان گرفتی...من دیدم اکثر مادرها دچارش مب شن و بعد از یکی دو ماه خوب می شن...خودت هم به خودت کمک کن و فقط به چیزلی خوب قکر کن عزیزم...همه مادرها بالاخره یه سختی هائی کشیدن و تو دوران افسردگی هی اونا میاد تو ذهنتشون و اذیاشون می کنه تو الان باید فقط خوشحال باشیییییییییییییی

fafa

وای انگار دنیا رو بهم داده باشند همونقدر خوشحال شدم به اندازه به دنیا اومدن سوگند نازنینم اسمشو چی گذاشتی این دختر ناز رو؟

ملودی

سلااام آلیس جون وایییی من الان دلم میخواد جیییییییغ بکشم از خوشحالی . [بغل][ماچ]مبارک باشه عزیزم قدم خانوم خوشگله . دیدی بالاخره دختر گلت صحیح و سالم پرید بغلت . وای خیلی ذوق کردم خیلی مبارکه قربونت برم خسته نباشی . میدونم سخت بود و روزای بدی رو گذروندی اما با شیرینی دخترت تلخی اون روزها هم از بین میره . میگم پس این دختر گوگووولی زودتر دنیا اومده بود من بیخود خودمو ضایع کردمم بیست و یکم دعا میکردم[خنده] خوب کردی زودتر اومدی خونه ت. اینطوری خودت هم بیشتر ارامش داری .الهی خواهر زاده ت خوب بشه میدونم خیلی سخته یه بچه ی کوچولو اینطوری سختی بکشه . الهی که زودتر خوب بشه و دکتر اجازه بده باز کنن. مرسیی از دعاهات عزیز دلم . راستی دیگه نبینم استرس داشته باشی ها . خدا رو شکر کن آلیس جون . دختر کوچولو هم مطمئن باش هیچی نمیشه تازه یه خورده شیر نخوره هم عیب نداره دوباره گرسنه میشه دو برابر میخوره[نیشخند] بعدشم نی نی تو به روش خودت عادت بده و هر توصیه ای رو گوش نکن منظورم اینه که هر کی بیاد بگه این جوری اونجوری یا بچه های دیگه اینجورین تو هم بخوای روش خودتو عوض کنی . بذار با یه روش هر دوتاتون آرامش داشته باشین

ملودی

برای سکسکه هم اصلا عیب نداره یه رفلکس طبیعیه . بچه هم اذیت نمیشه و خطری نداره . میتونی آروم روی دست بغلش کنی یعنی شکمش روی دستت باشه و اروم پشتشو ماساژ بدی یا همون حالتی که میگیری اروغ بزنه نگه ش داری و بازم پشتشو ماساژ بدی . برای اینکه نفخ نکنه هم من سر اردوان خودم عرق نعنا میخوردم . یعنی بصورت مرتب و هر روز و خیلی تاثیر داشت . چون چیزی که خودت میخوری هم توترکیب شیر اثر داره .

شیرن طلا از لندن

وای مبارکه مامان خانوم، خیلی‌ خوشحال شدم که با خبر خوب امدی عیدی امسالتون خیلی‌ خوبه، برا خواهرتم دعا می‌کنم انشا الله این خرگوش کوچولو پاهاش بهتر بشه و این طفلی معصوم این قدر عذاب نکشه. اسم این عروسک خانومو چی‌ گذاشتی‌ بالاخره؟ برای سکسکه هم دکترای اینجا به من گفته بودن که به دخترم شیر بدم، یا با شیشه یا با سینه. به محضه اینکه شیر میخورد چند قورت سکسکش بند میومد. اگر شیر نداشتی‌ هم تو شیشش یه کم آبه جوشیده سرد شده یا ولرم بریز اندازه ۳ ۴ تا میک که خورد سکسکش بند میادش سریع. این تجربه من بود الانم که دخترم سکسکه می‌کنه من تو شیشش آب میریزم میدم میخوره سریع بند میادش

صحرا

تبریک می گم عزیزم . خیلی خوشحال شدم. امیدوارم قدمش خیر باشه

صحرا

وقتی نوشته هات رو می خونم کاملا درکت می کنم. یاد روزایی می افتم که یاسین توی آغوشم بود و من هنوز تصور می کردم که الان از بین می ره . وقتی یه ذره خوابش زیاد می شد می گفتم نکنه مرده ؟ وقتی شیر تو گلوش گیر می کرد ... اینا همش از اثرات اون همه استرسه . ممنونم که برای منم دعا کردی . آلیس بچه ات رو خدا بهت داد . یعنی به قول دکتر من که می گفت این بچه فقط هدیه خداست . الکی فکر و خیال نکن . این کم اتفاقی نیست که برات افتاد ه. با فکرای بد خرابش نکن . براش ابراز نگرانی نکن . فقط وفقط و فقط هی بگو من و بچه ام و شوهرم خیلی خوشبختیم . خیلی خوشحالیم . همش می خوایم بخندیم . اینا رو با اشک برات می نویسم . الکی پیش بنی های منفی نکن . از حالا شروع کن برای اینکه دختری که فقط هدیه خداست خوشبخت باشه .

سمانه

خدا رو شکر. خدا بهتون ببخشه و قدمش برا همه ما خیر باشه ان شاالله. ایشالله زیر سایه پدر مادر بزرگ بشه. خدا رو شکر.

دنيا

تبريك ميگم آليس جان خوشبختي ات پايدار خيلي سخت نگير ميگذره

تولد

اگه بدونییییییییییییییییی چه اشکی ریختم و چه دعایی کردم تا به پست تولدت بچه برسم الحمدلله توورخدا این دعارو براش بخون سوره ابراهیم ایه 40 سوره آل عمران 38